بابا آمد – سپیده خلیلی

بابا آمد 

بابا چوپان بود. بابا، لاغر بود. خيلي لاغر بود.

يك روز مثل هر روز گوسفندهايش را به چرا برُد.

ابر آمد. باد آمد. باد ، بابا را با خود برُد. گرگ آمد. گوسفندها را خورد.

مامان هر چه صبر کرد، بابا نيامد. غصّه خورد. هفت شب و هفت روز گريه کرد.

امّا يك روز، بابا با لبا س های خاکی آمد و گفت: » شانس آوردم که لاغر بودم. باد آمد و من را برد، وگرنه گُرگ مرا می خورد. مامان از برگشتن بابا، خوش حال شد. او هفت شب و هفت روز جشن گرفت و به مردم غذا داد

قصه ی نقل - سوسن طاقدیس

قصه ی نقل

نقل سفید ، توی ظرفش بود. منتظر بود که عروس بیاید.این طرف و آن طرف را نگاه می کرد و با خودش می گفت:« وقتی من را روی سر عروس بریزند ، می افتم روی موهایش ، می شوم مروارید گیسوهایش ، بعد لیز می خورم روی تاج سرش ، می شوم نگین زیبایش ، بعد می افتم روی پیراهنش ، می شوم گل روی دامنش . بعد ... آخ ! این کی بود که من را خورد؟ »

یک اسم و چند قصه - طاهره خردور

بزغاله سر به هوا

یک بزغاله بود سر به هوا. یک روز وقتی داشت این ور و آن ور می پرید ، افتاد توی چاله. ترسید و شروع کرد به مع مع کردن. مع مع ...مع مع

امّا كسى صدايش را نشنيد. مَع مَع هايش يكى يكى افتادند توى چاله، و روى هم جمع شدند.

بزغاله آنقدر مَع مَع كرد تا صدايش تمام شد.چاله پُر شد از مَع مَع هاى او.

بزغاله جستى زد و از روى مَع مَع ها پريد بالا.افتاد سرِ چاله.خيلى خو شحال شد.خواست مادرش را صدا كند.امّا ديد صدا ندارد چون مَع مَع هايش تَه چاله مانده بود. سرِ چاله نشست، غصّه خورد و گريه كرد. اشك هايش چِك چِك افتاد توى چاله. چشمه كه ته چاله خواب بود صداى چِك چِك را شنيد.از خواب پريد. قُلى زد. قُل قُلى زد، از توى چاله بالا آمد و مَع مَع هاى بزغاله را هم با خودش آورد. مَع مَع ها از روى چشمه پريدند توى دهان بزغاله.بزغاله با شادى گفت : « مَع... مَع... »

مادرش صدايش را شنيد و آمد دنبالش.بزغاله خو شحال شد. سرش را پايين انداخت و دنبال مادرش رفت.

یک اسم و چند قصه ها همه شان  از رشد کودک

یک اسم و چند قصه - سوسن طاقدیس

بزغاله سیاه

يك بزغاله بود سياهِ سياه.فقط يك خالِ سفيد داشت.

يك بزغاله بود سفيدِ سفيد فقط يك خالِ سياه داشت.

بزغاله ي سياه به خالش نگاه می کرد و می گفت: « جانمى جان، من يك خالِ سفيد دارم .» و خو شحالى می کرد.

 ولى بزغاله ي سفيد به خالش نگاه می کرد و می گفت: « واى چه بد!من يك خالِ سياه دارم »و غصه می خورد.

يك روز بزغاله ي سفيد رسيد به بزغاله ي سياه و گفت:« خوش به حال تو که اینقدر خوش حالی ! پوستت را می دهی به من تا من هم خوش حال شوم؟»

بزغاله سیاه گفت: «بله كه می دهم.»

بعد هم پوست سياهش را داد. بعد هم پوست را پوشید و گفت: « جانمى جان، من يك خالِ سياه دارم .»

ولى آن يكى بزغاله به خالِ سفيدش نگاه كرد و گفت : « چه بد!حالا من يك خالِ سفيد دارم. » و باز هم غصّه خورد.

یک اسم و چند قصه - افسانه موسوی گرمارودی

بزغاله ترسو

بزغاله تشنه بود.رفت كنار رودخانه تا آب بخورد. خم شد و عكس خودش را توى آب تماشا كرد.ديد كه دوتا قُلمبه ي كوچك روى سرش درآمده .ترسيد و گفت: « واي ! چه بلايي به سرم آمده؟ »

خيلى ناراحت شد.رفت و يك گوشه نشست و غصّه خورد.

مادرش ديد كه او بازى نمی کند.علف نمی خورد. مَع مَع نمی کند. فكر كرد كه مريض شده.آمد كنارش و گفت: « بگذار ببينم تب دارى يا نه؟ »

يك دفعه، چشمش به قُلمبه هاى روى سر بزغاله افتاد، خنديد  و گفت : « بَه بَه، مبارك است!شاخهايت هم كه دارد در می آید  بزغاله گفت : «شاخ؟! اينها شاخ است؟ پس چرا مثل شاخهاى بابا تیز نیست؟»

مامان بزى گفت: «صبر كن.شا خهاى تو هم بلند و  تيز  می شود .» بزغاله خيلى خو شحال شد. پريد و دويد و به كنار رودخانه رفت. مي خواست يك بار ديگر عكس خودش را در آب ببيند.

یک اسم و چند قصه - محمدرضا شمس

بزغاله عینکی

يك بزغاله بود عينكى.وقتى عينك داشت همه چيز را بزرگ می دید.وقتى عينك نداشت همه چيز را كوچك می دید. يك روز رفته بود به صحرا، يك توله سگ ديد.فكر كرد گرگ است.پا گذاشت به فرار.آن قدر تند دويد كه عينكش افتاد.برگشت كه عينكش را پيدا كند، يك گرگ جلوى رويش پيدا شد.گرگ گفت : «! بيا جلو كه م ىخواهم بخورمت »

بزغاله فكر كرد يك توله سگ است.گفت : «برو دنبالِِِِ كارَت،حوصله ي شوخى ندارم  »

گرگ گفت : « من هم شوخى ندارم!بيا جلو كه دارم ازگرسنگی می میرم. »

بزغاله عصبانى شد.رفت عقب، آمد جلو.دويد كه با كلّه بزند به شكم گرگ.گرگ دهان گند ه اش را باز كرد.بزغاله رفت توى شكم گرگه. ديد جايش خيلى تنگ است.خيال كرد توى شكم مامانش است و هنوز به دنيا نيامده. هنوز هم كه هنوز است بزغاله همان جاست و

منتظر است كه به دنيا بيايد....

 

یک اسم و چند قصه - ناصر کشاورز

بشقاب ترک خورده

يك بشقاب بود كه دلش تَرَك خورده بود.بشقابِ تَرَك خورده، هميشه می ترسيد كه تَرَكش بيشتر شود و از وسط نصف شود.او از غذاى داغ می ترسيد. از قاشق می ترسید.از چنگال مى ترسيد.از ترسش نمی خواست سر سفره بيايد.هميشه گوشه ي كُمد می نشست و غصّه می خورد.تا اين كه يك روز از تنهايى و بيكارى خسته سد راه افتاد و رفت پیش دکتر قابلمه. گفت: دکتر جان، من يك تَرَك دارم.

دکتر قابلمه، بشقاب را معاينه كرد و گفت : این که ترک نیست جانم فقط يك خط است.شايد یک بچّه، با خودکار روی تو خط کشیده.

بعد هم ابر ظرفشويى را صدا كرد و گفت : پرستار، اين خط را پاك  کن.

خط پاك شد.بشقاب با خو شحالى رفت به خانه. او می خواست آماده شود تا برود سر سفره.

 

یک اسم و چند قصه - مهری ماهوتی

 بشقاب لب پریده

قاشق، دور سفره چرخى زد و گفت : كاشكى امشب چلو كباب داشتيم.

بعد روی بشقاب پرید.بشقاب لب پریده برایش خواند: دنگ ! دنگ ! دنگ !

چنگال گفت : امشب ماکارونی داریم. حالا می بینی!.

بعد هم روى بشقاب كوبيد.آن وقت، سه تايى با هم خواندند:«! دَنگ و دَنگ و دَنگ »

سفره رنگ  پريده، خمياز ه اى كشيد.

چیزی نگذشت قابلمه با شكمِ گرد و قُلمبه اش از راه رسيد.

بشقاب لب پريده عقب رفت تا جا براى قابلمه باز شود.

بعد هم گفت: « سو...سو...سوپه غذا. ش ...ش ...ش ...، شكر خدا سو...»

قاشق و چنگال هم روى بشقاب كوبيدند و خواندند: «. سو...سو...سو... سوپه غذا. ش ...ش ...ش ... شكرِ خدا.

  

یک اسم و چند قصه - ناصر نادری

بشقاب مریض

بشقاب سرما خورده بود. روی سفره خوابیده بود.

چاقو هیزم آورد و آتش روشن کرد. دیگ آمد و آش خوش مزه پخت کاسه ملاقه را صدا زد و گفت: آش را بیریز توی من.

قاشق آمد و گفت : بشقاب جان، دهانت را باز کن.

بشقاب دهانش را آهسته باز کرد. قاشق توی دهان او آش ریخت. بشقاب آش را خورد و حالش خوب شد.آن وقت سفره و چاقو و دیگ و کاسهو قاشق ، برای سلامتی بشقاب جشن گرفتند.

یک اسم و چند قصه - مجید راستی

بشقاب جادویی و بچه غول

یک روز بشقاب جادویی صدای گریه شنید. به طرف صدا رفت.بچه غول را دید که نشسته بود و گریه می کرد.پرسید : « چرا گریه می کنی؟ » بچّه غول،بلندتر گريه كرد.

بشقاب جادویی پرسید: « پدر و مادرت را  می خواهى؟  »

بچه غول جواب داد :« نه، پدر و مادرم كه خوردنى نیستند. من گرسنه ام،غذا می خواهم. »  

بشقابِ جادويى دلش به حال بچّه غول سوخت.آن وقت دور خودش چرخید . هم بزرگ شد ، هم پُر از غذا شد.

بچّه غول باخو شحالى غذاها را خورد.بعد هم، ميوه خواست.

بشقابِ جادويى ، پُر از ميوه شد.بچّه غول ميو ه ها را هم خورد!

بشقاب جادویی می خواست برود . اما بچه غول او را گرفت و گفت : « نمی گذارم بروى!تو مال ما می شوى.باید بمانی تا به پدر و مادر من هم غذا بدهی »

 بشقابِ جادويى ترسيد.فكرى كرد و گفت : «  باشد، می مانم!پس حالا چشم هایت را ببند تا برایت قصّه بگویم »

بشقابِ جادويى، براى بچّه غول، يك بشقاب قصّه گفت.بچّه غول خوابش گرفت و خوابید. بشقاب جادويى از توى بغل بچّه غول، بيرون پريد و فرار كرد.

یک اسم و چند قصه - محمد رضا شمس

قصه دو تا سنگ

دو تا سنگ بودند، يكي سياه، يكي سفيد. يكي اينور رود، يكي آ نور رود. سنگ ها دوست داشتند كنار هم باشند. باهم درد دل كنند. رازهايشان را به هم بگويند. امّا رودخانه خيلي بزرگ بود. خيلي هم گود بود. بر اي همين سنگه ا نمي توانستند بروند پيش هم. مجبور بودند دور از هم باشند، بسوزند و بسازند. يك روز قورباغه ها، قورقور، شيپور زدند و گفتند: «آهاي آهاي خبر خبر! ماهي طلايي داره می يآد اين طرف. هر آرزويي داريد بهش بگيد. ماهي طلایي همه ي آرزوتونو برآورده مي كنه. آهاي آهاي! نكنه يه وقت يادتون بره. نكنه يه وقت خواب بمونيد! »

سنگ ها خوش حال شدند. ذوق كردند. ماهي طلايي از راه رسيد. از سنگ ها آرزويشان را پرسيد. سنگ سياه آرزو كرد برود آن طرف رود. سنگ سفيد هم آرزو كرد بيايد اين طرف رود.

آرزويشان برآورده شد.

حالا سنگ سياه آن طرف رود بود.

سنگ سفيد اين طرف رود.

ماهي طلايي هم رفته بود!

*

یک اسم و چند قصه - شکوه قاسم نیا

ستاره و چوپان

بود و بود، توى آسمان كبود، يك ستاره بود. ستاره نگو، يك تكّه ماه!سفيدِ سفيد، تو شب سياه.

شب كه می شد به ماه می گفت: « تو در نيا، تا من بيام .»

بعد هم می آمد و می نشست روى يك تكّه ابر. موهايش را شانه می زد. شانه ي فيروزه می زد. از موهايش طَبق طَبق نور می پاشید روى زمين. سبد سبد، نقره می ریخت به آن پايين.

يك شب، شان ه ى فيروز ه اى از دستش افتاد. لاى ابرها ليز خورد و افتاد توى يك صحرا، پيش پاى يك چوپان تنها. چوپان زير درخت نشسته بود و نى می زد. شانه ى فيروز ه اى را ديد و برداشت. يك تارِ موى نقر ه اى روى شانه بود. چوپان دلش را بست به تار مو و رفت بالا. بالاى بالا. تا رسيد به آسمان. ستاره را ديد و شانه اش را داد. بعد هم نشست روى ابرها ، براى ستاره ،نى زد. ستاره شاد شد و دل چوپان را روشن كرد.

رشد کودک - آذر ۱۳۸۹

یک اسم و چند قصه - سوسن طاقدیس

ستاره دریایی

ستاره، هر شب بدو بدو می رفت تا آخر دريا. آن جا كه آسمان به آب نزديك بود. می رفت تا توى آب، عكس خودش را تماشا كند. ببيند كه چه طورى برق می زند، چه قدر قشنگ است . . .

يك شب، خودش را به آخر دريا رساند. آب را نگاه كرد. تا عكس خودش را ببيند. امّا يك ستاره دريايى را ديد. ستاره دريايى برق نمی زد. قشنگ هم نبود. تازه، يك عالمه تيغ هم داشت! ستاره آسمان شنيد كه ستاره دريايى می گويد: وای ! امشب عكس من افتاده توى آسمان.من چه قدر قشنگم! چه برقى می زنم .

ستار ه ى آسمان، سر جايش بى حركت  ماند. تكان نخوردتا ستاره دريايى نفهمد كه اين عكس خودش نيست.

رشد کودک - آذر ۱۳۸۹

یک اسم و چند قصه - محمد رضا شمس

ستاره و شب

یک ستاره بود که یک شب داشت . شبش را خیلی دوست داشت. غروب ها که خورشید می رفت پش کوه ، شبش را پهن می کرد و می نشست رویش. آن وقت بقیه ی ستاره ها یکی یکی می آمدند و کنارش می نشستند.  یک روز ستاره شبش را برداشت و از آسمان رفت. آسمان بی شب شد. ستاره ها غمگین شدند. کلاغ ، آن ها را دید . دلش سوخت . رفت وسط آسمان، بال هایش را باز کرد و شب شد. ستاره ها خوش حال شدند. روی بال کلاغ نشستند. بال کلاغ نقره باران شد.

رشد کودک - آذر ۱۳۸۹

یک اسم و چند قصه - مجید راستی

کلاه

بچّه ها توي پارك بازي مي کردند. یک مرتبه، یکی از بالاي درخت داد زد: «كمك! یکی من را نجات بدهد! »

بچّه ها صدا را شنيدند. به طرف صدا دويدند. كُلاه را بالاي درخت ديدند. كُلاه هم بچّه ها را ديد و دوباره داد زد: « یکی من را نجات بدهد! »

بچّه ها از كول هم بالا رفتند و یک نَردبان شدند. بچّه اي كه سَرِ نَردبان بود دستش را دراز كرد و كُلاه را برداشت. بچّه ها، كُلاه را نجات دادند. بابابزرگي از راه رسيد. كُلاهش را دست بچّه ها ديد. خوش حال شد. آن را از دست بچّه ها گرفت و گُفت: «متشكّرم! »

كُلاه هم آهسته گفت: «بچّه ها، متشكّرم كه نجاتم داديد! »

بابابزرگ و كُلاه باهم رفتند. بچّه ها هم دوباره مشغول بازي شدند.

 قصّه ي

یک اسم و چند قصه - شراره وظیفه شناس

کلاه

یکی بود، یکی نبود. یک کلافِ کاموا بود که فکر می کرد یک چیز کوچولو توی دلش تکان تکان می خورَد. یک روز، راه اُفتاد و رفت پیش میل های بافتنی و گفت: «می شود من را ببافید تا چیزی که توی دل من است، به دنیا بیاید؟ »

میل های بافتنی قبول کردند. کلاف کاموا را بافتند و بافتند تا یک کُلاه شد. کاموا گفت: «بَه بَه، چه کُلاه قشنگی شدم! امّا هنوز یک چیز کوچولو توی دل من تکان می خورَد! »

میل های بافتنی، دو تا بَند هم برای کلاه بافتند. کاموا گفت: «چه بندهای بلند و خوبی! امّا هنوز آن چیز کوچولو توی دل من تکان می خورَد! »

میل های بافتنی فکر کردند و فکر کردند. ناگهان گفتند: «آهان، فهمیدیم چی توی دلت جا مانده! الآن درستش می کنیم! »

آن وقت با بقیّه ی کاموا، یک مَنگوله ی خوشگل و بَلا برای کلاه درست کردند. کلاه مَنگوله دار با خوش حالی گفت: «راحت شدم! همین بود که توی دلم تکان می خورد. » و مَنگوله اش را تکان تکان داد

یک اسم و چند قصه - طاهره خردور

سنگ

سنگ غرغرو بود.سنگ غرغرو نه توی رودخانه بود ، نه توی باغچه . نه توی خرابه . او توی یک نان سنگک داغ بود.قصه سنگ غرغرو از جایی شروع شد که پسرکی نان سنگک خرید. سنگ غرغرو داد زد : ای وای سوختم! چه هوای گرمی! چه جای داغی!

دست پسرک ، صدای سنگ را شنید. او را از نان کند و پرت کرد. سر سنگ خورد به زمینداد زد: ای وای سرم ! چه جای بدی!

پای آقای نانوا صدا را شنید. لگدی به او زد. سنگ غرغرو پرت شد و خرد به دیوار. داد زد : آی وای کمرم!...

گربه ای که کنار دیوار خوابیده بود ، بیدار شد. با پنجه اش  سنگ را پرتاب کرد توی جوی آب. سنگ جیز و ویز کرد. قلپ قلپ آب خورد. رفت ته جوی آب . آرام شد و گفت: به به ، چه جای خنکی! چه جای باصفایی!

و همان جا ماند و دیگر غر نکرد.

یک اسم و چند قصه - ناصر کشاورز

سنگ

یکی بود یکی نبود. یک سنگ قلقلی بودکه توی رودخانه زندگی می کرد. آبها قلش می دادند و با او بازی می کردند. یک روز یک ماهی گنده آمد و سنگ قلقلی را قورت داد. سنگ قلقلی رفت توی شکم ماهی.بویی کشید و گفت: آه ! آه ! چه بوی گندی! این جا کجاست؟ چه قدر تگ و تاریک است؟

بعد خودش را قل داد به این طرف و آن طرف. با این کارش ماهی را قلقلک داد.ماهی از خنده غش کرد. فاتاد به رودخانه و دهانش باز ماند.سنگ قلقلی از دهان ماهی قل خورد و آمد بیرون. آبها خوشحال شدند. دوباره با سنگ قلقلی ، قل قل بازی کردند.

یک اسم و چند قصه - شکوه قاسم نیا

سنگ

یکی بود یکی نبود. یک سنگ بود سیاه سیاه. مثل شب. روی تنش یک نقطه بود سفید سفید. مثل یک ستاره. نقطه سفیده تنهای تنها بود. از تنهایی حوصله اش سر می رفت. روزی کلاغی از راه رسید. روی سنگ سیاه نشست. نقطه سفیده به کلاغه نگاه کرد. لای پرهای سیاهش یک خال سفید دید. خوشش آمد.از روی سنگ پرید و نشست روی تن کلاغ، کنار خال سفید. کلاغه بال زد و بالا رفت. بالای بالا. نا نوک درختها بالاتر ، تا قله کوهها . بالاتر تا روی ابرها. شب بود. آسمان سیاه بود. روی ابرهای سیاه ، هزار هزار ستاره بود. نقطه سفیده ستاره ها را دید. گفت : شما سفید و من سفید. بگذارید بیایم کنارتان.

ستاره ها برایش جا باز کردند. نقطه سفیده پرید روی ابر. کنار ستاره ها نشست.از آن بالا پایین را نگاه کرد. سنگ سیاه را دید. برایش چشمکی زد و گفت: این سنگ سیاه من است.

سنگ سیاه هم او را دید و گفت: این ستاره من است.

یک اسم و چند قصه - محمدرضا شمس

سنگ

سنگ و گردو با هم بازی می کردند. سنگ زد و سر گردو را شکست. گردو گریه کنان رفت پیش مادرش. سنگ ترسید. فرار کرد. آن قدر هول شده بود که جلوی پایش را ندید. محکم خورد به یک تخم سفید. تخم شکست. دو تا سنگ پشت دوقلو از آن بیرون آمدند.یک قل به پشتش سنگ داشت. آن یکی نداشت. آن که سنگ داشت به آن که نداشت گفت : داداشی.

این یکی گفت: جان داداشی.

آن یکی گفت: پس سنگ تو کو؟

این یکی گفت : نمی دانم.

بعد این طرف و آن طرف را نگاه کرد. سنگ را دید. خوش حال شد و گفت: افتاده این جا.

آن وقت سنگ را برداشت گذاشت به پشتش. دو تایی دست هم را گرفتند و رفتند به طرف دریا. گردو و مادرش آمدند تا سنگ را دعوا کنند. همه جا را گشتند .سنگ را پیدا نکردند. برگشتند.

یک عالمه گل برای رشد کودک 

یک اسم و چند قصه - شراره وظیفه شناس

عینک

فسقلی عینکش را پرت کرد و گفت : از حالا عینک بی عینک ، دیگر عینک نمی خواهم.

عینکه افتاد کنار ظرف آشغال، زد زیر گریه. سطل آشغال پرسید : چرا گریه می کنی ؟

عینک با گریه گفت : چون صاحبم مرا دور انداخته.

سطل آشغال گفت : چه خوب پس بفرما توی شکم من.

 ور درش را باز کرد.

عینکه داد زد : وای چه بوی بدی!

بعد هم با خودش فکری کرد و گفت : چرا قاطی آشغال ها بشوم؟ من که هنوز سالمم . شیشه ام نشکسته ، دسته ام کج نشده.فقط فسقلی مرا نمی خواهد. خوب نخواهد. من هم از این جا می روم.

شب شد . فسقلی خواست مشقش را بنویسد. او همه جا را دنبال عینکش گشت. اما آن را پیدا نکرد. حالا اگر گفتی عینکه کجا بود؟ او خوش حال و سر حال این طرف و آن طرف می گشت.دیگر هم نمی خواست پیش فسقلی برگردد. بیچاره فسقلی!

یک اسم و جند قصه - مجید راستی

چتر و گنجشک 

چتر توی ایوان نشسته بود. یک مرتبه باد آمد. های و هو کرد. چتر را از روی زمین بلند کرد. چتر داد زد : ولم کن . من را زمین بگذار.

اما باد گوش نکرد. چتر را با خودش به هوا برد. چتر با باد رفت و رفت. به درختی رسید. روی شاخه های درخت پر از گنجشک بود. چتر داد زد : آهای گنجشک ها من را از دست باد نجات بدهید.

گنجشک ها به هم گفتند : برویم کمکش کنیم.

بعد هم پریدند و روی چتر نشستند.چتر سنگین شد. پایین آمد.به خانه برگشت. گنجشک ها هم با شادی بالا رفتند. چتر با خوش حالی داد زد : گنجشک ها شما را هم دوست دارم مثل باران.

یک اسم و چند قصه - طاهره خردور

چتر برگی

یک مورچه بود که یک چتر داشت. چترش چی بود ؟ برگ درخت توت. یک روز کرم ابریشم از راه رسید. چتر مورچه را دید. جلو رفت و آن را خورد. بعد هم رفت بالای شاخه ی درختخوابید. کم کم باران آمد. مورچه از خواب بیدار شد. دید چترش نیست. زار زار گریه کرد. کرم ابریشم از صدای گریه ی مورچه بیدار شد. فهمید که چه کار بدی کرده است. دور خودش پیله پیچید و پیچیدو پیچید و شد یک پروانه. بعد با ابریشم خودش یک چتر قشنگ درست کرد و به مورچه داد. مورچه خوش حال شد.از آن روز به بعد وقتی باران می بارید مورچه و پروانه می رفتند زیر چتر تا خیس نشوند.مورچه هیچ وقت نفهمید که پروانه همان کرم ابریشمی بوده که چتر برگی او را خورده است.

ما بچه های خوب و خوشگل ، رشد کودک  را بخوانیم و لذت ببریم.

 

یک اسم و چند قصه - مجید راستی

قابلمه

علي توي اتُاقش بازي می كرد. چه كار مي كرد؟ دزد مي گرفت!دزدها كي ها بودند؟ قابلمه ها! علي قابلمه ها را با طناب به هم بست. بعد، گفت: «ديديد؟ همه تان را دستگير كردم! »

مادر آمد. پرسيد: «كي ها را دستگير كردي؟ »

علي جواب داد: «دزدها را. همه ي دزدها را دستگير كردم. »

مادر، قابلمه ها را نگاه كرد و پرسيد: «چي دزديده بودند؟ »

علي گفت: «بسته هاي شكلات و بيسكويت را دزديده بودند! »

مادر خنديد و گفت: «بسته هاي شكلات و بيسكويت را، من توي قابلمه ها گذاشته بودم. »

علي با تعجبّ گفت: «پس قابلمه ها دزد نيستند؟ »

مادر دستي به سر علي كشيد و گفت: «نه ، ولي اگر تو بخواهي، قابلمه ها قطار مي شوند. »

علي خوشش آمد. سر طناب را گرفت و كشيد.

قطار راه افُتاد و رفت به طرف آشپزخانه.

علي مي گفت: چيش چيش...

مادر مي گفت: هوهو...

یک اسم و چند قصه - افسانه شعبان نژاد

قابلمه

قابلمه داشت غذا می پخت . خاله سوسکه را گوشه آشپزخانه دید . جیغ کشید و از حال رفت. دیگر نتوانست غذا را بپزد. ظهر شد آشپزباشی آمد که غذا را بکشد. دید غذا نپخته است. با خودش گفت : این قابلمه دیگر کهنه شده است. خوب غذا نمی پزد. باید یک قابلمه نو بخرم.

قابلمه غصه دار شد. زار زار گریه کرد. خاله سوسکه جلو آمد و پرسید : چی شده ؟ چرا گریه می کنی؟

قابلمه جیغ زد و گفت : برو ، برو ! من از تو می ترسم.

خاله سوسکه گفت : چرا می ترسی؟ من که با تو کاری ندارم.

قابلمه گفت : هر وقت تو را می بینم ، نمی توانم غذا بپزم. می خواهند یک قابلمه دیگر به جای من بیاورند.

خاله سوسکه خیلی مهربان بود. دلش سوخت.فردای آن روز از آشپزخانه اسباب کشی کرد و رفت تا قابلمه ، غذایش را بپزد.

*

این هم از رشد کودک

*

یک اسم و چند قصه - ناصر کشاورز

عینک

چند تا بچّه توی کوچه، توپ بازی می کردند. یکی از بچه ها عینکی بود. یک دفعه توپ پرواز کرد و خورد به عینک بچه عینکی. عینک پرتاب شد روی شاخه ی یک درخت. روی شاخه خانه یک کلاغ بود.

کلاغه با شیشه های عینک برای خانه اش دو تا پنجره درست کرد. بعد هم از پشت پنجره ها به بیرون نگاه کرد و گفت : وای ، وای ، دنیا چقدر تار شده است!

آن وقت عینک را انداخت پایین. عینک افتاد جلوی پای بچه عینکی. بچه عینکی ، عینک اش را برداشت و  آن را به چشم هایش گذاشت و با خوشحالی گفت : دنیا بدون عینک چقدر تار بود!

از رشد کودک