حکایت پیر خارکش - جامی
حکایت پیر خارکش
خارکش پیری با دلق درشت
پشه خار همی برد به پشت
لنگ لنگان قدمی برمی داشت
هر قدم دانه ی شکری می کاشت
کای فرازنده این چرخ بلند
وی نوازنده دلهای نژند
کنم از جیب نظر تا دامن
چه عزیزی که نکردی با من
در دولت به رخم بگشادی
تاج عزت به سرم بنهادی
حد من نیست ثنایت گفتن
گوهر شکر عطایت سفتن
نوجوانی به جوانی مغرور
رخش پندار همی تاخت ز دور
آمد آن شگرگزاریش به گوش
گفت : ای پیر خرف گشته خموش
خار بر پشت نهی زین سان گام
عزتت چیست عزیزیت کدام؟
پیر گفتا : که چه عزت زین به
که نیم بر در تو بالین نه
کای فلان چاشت بده یا شامم
نان و آبی خورم و آشامم
شکر گویم که مرا خوار نساخت
به خسی چون تو گرفتار نساخت
به راه حرص شتابنده نکرد
بر در شاه و گدا بنده نکرد
داد با این همه افتادگیم
عز آزادی و آزادگیم
![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 16:7 توسط به یاد بابا
|
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم