یک رباعی از مولانا
آن دل که شد او قابل انوار خدا
پر باشد جان او ز اسرار خدا
زنهار تن مرا چو تنها مشمار
کو جمله نمک شد به نمک زار خدا
*
مولانا
آن دل که شد او قابل انوار خدا
پر باشد جان او ز اسرار خدا
زنهار تن مرا چو تنها مشمار
کو جمله نمک شد به نمک زار خدا
*
مولانا
مفروش خویش ارزان که تو بس گرانبهایی
فیه ما فیه - مولانا
*
من مشو از من بشو تا من شوی
خوشه شو تا لایق خرمن شوي
دید موسی یک شبانی را به راه
کو همی گفت ای خدا و ای اله
تو کجایی تا شوم من چاکرت
چارقت دوزم کنم شانه سرت
ای خدای من فدایت جان من
جمله فرزندان و خان و مان من
تو کجایی تا سرت شانه کنم
چارقت را دوزم و بخیه زنم
جامه ات شویم شپش هایت کشم
شیر پیشت آورم ای محتشم
ور تو را بیماریی آید به پیش
من تو را غمخوار باشم همچو خویش
دستکت بوسم بمالم پایکت
وقت خواب آید بروبم جایکت
گر ببینم خانه ات را من دوام
روغن و شیرت بیارم صبح و شام
هم پنیر و نان های روغنین
خمرها چغرات های نازنین
سازم و آرم به پیشت صبح و شام
از من آوردن ز تو خوردن تمام
ای فدای تو همه بزهای من
ای به یادت هی هی و هی های من
زین نمط بیهوده می گفت آن شبان
گفت موسی با کی استت ای فلان ؟!
گفت با آن کس که ما را آفرید
این زمین و چرخ از او آمد پدید
گفت موسی های خیره سر شدی !
خود مسلمان ناشده کافر شدی
این چه ژاژ است این چه کفر است و فشار
پنبه ای اندر دهان خود فشار
گند کفر تو جهان را گنده کرد
کفر تو دیبای دین را ژنده کرد
چارق و پا تابه لایق مر تو راست
آفتابی را چنین ها کی رواست ؟!
گر نبندی زین سخن تو حلق را
آتشی آید بسوزد خلق را
آتشی گر نامده است این دود چیست
جان سیه گشته روان مردود چیست ؟!
گر همی دانی که یزدان داور است
ژاز و گستاخی تو را چون باور است؟!
دوستی بی خرد خود دشمنی است
حق تعالی زین چنین خدمت غنی است
با که می گویی تو این با عم و خال ؟!
جسم و حاجت در صفات ذوالجلال !؟
شیر او نوشد که در نشو و نماست
چارق او پوشد که او محتاج پاست
ور برای بنده است این گفتگوی
آن که حق گفت او من است و من خود او
آن که گفت انی مرضت لم تعد
من شدم رنجور و او تنها نشد
آن که بی یسمع و بی یصبر شده است
در حق آن بنده این هم بیهده است
بی ادب گفتن سخن با خاص حق
دل بمیراند سیه دارد ورق
گر تو مردی را بخوانی فاطمه
گرچه یک جنس اند مرد و زن همه
قصد خون تو کند تا ممکن است
گر چه خوشخوی و حلیم و ساکن است
فاطمه مدح است در حق زنان
مرد را گویی بود زخم سنان
دست و پا در حق ما آسایش است
در حق پاکی حق آلایش است
لم یلد لم یولد او را لایق است
والد و مولود را او خالق است
هرچه جسم آمد ولادت وصف اوست
هر چه مولود است او زین سوی جوست
زانکه از کون و فساد است و مهین
حادث است و محدثی خواهد یقین
*
گفت : ای موسی دهانم دوختی !
وز پشیمانی تو جانم سوختی
جامه را بدرید و آهی کرد تفت
سر نهاد اندر بیابان و برفت
*
وحی آمد سوی موسی از خدا
ـ بنده ی ما را زما کردی جدا ؟!
تو برای وصل کردن آمدی
نی برای فصل کردن آمدی
تا توانی پا منه اندر فراقابغض الشیاء عندی الطلاق
هر کسی را سیرتی بنهاده ایم
هر کسی را اصطلاحی داده ایم
در حق او مدح و در حق تو ذم
در حق او شهد و در حق تو سم
در حق او نور و در حق تو نار
در حق او ورد و در حق تو خار
در حق او نیک و در حق تو بد
در حق او خوب و در حق تو رد
ما بری از پاک و ناپاکی همه
از گرانجانی و چالاکی همه
من نکردم خلق تا سودی کنم
بلکه تا بر بندگان جودی کنم
هندیان را اصطلاح هند مدح
سندیان را اصطلاح سند مدح
من نگردم پاک از تسبیحشان
پاک هم ایشان شوند و دُرفشان
ما برون را ننگریم و قال را
ما درون را بنگریم و حال راناظر قلبیم اگر خاشع بود
گر چه گفت لفظ ناخاضع بود
زانکه دل جوهر بود گفتن عرض
پس طفیل آمد عرض جوهر غرض
چند ازاین الفاظ و اضمار و مجاز
سوز خواهم سوز با سوز ساز
آتشی از عشق در خود برفروز
سر به سر فکر و عبارت را بسوز
موسیا آداب دانان دیگرند
سوخته جان و روانان دیگرند
عاشقان را هر زمان سوزید نی است
بر ده ویران خراج و عشر نیست
گر خطا گوید ورا خاطی مگو
گر شود پر خون شهید آن را مشو
خون شهیدان را از آب اولی تر است
این خطا از صد صواب اولی تراست
در درون کعبه رسم قبله نیست
چه غم ار غواص را پا چیله نیست
تو ز سرمستان قلاووزی مجو
جامه چاکان را چه فرمایی رفو؟!
ملت عشق از همه دین ها جداست
عاشقان را ملت و مذهب خداست
لعل را گر مهر نبود باک نیست
عشق در دریای غم غمناک نیست
بعد از آن در سر موسی حق نهفت
رازهایی کان نمی آید به گفت
بر دل موسی سخن ها ریختند
دیدن و گفتن به هم آمیختند
چند بی خود گشت و چند آمد به خود
چند پرّید از ازل سوی ابد
بعد از این گر شرح گویم ابلهی است
زان که شرح این ورای آگهی است
ور بگویم عقل ها را برکند
ور نویسم بس قلم ها بشکند
ور بگویم شرح های معتبر
تا قیامت باشد آن بس مختصر
لاجرم کوتاه کردم من زبان
گر تو خواهی از درون خود بخوان
چون که موسی این عتاب از حق شنید
در بیابان در پی چوپان دوید
بر نشان پای آن سرگشته راند
گرد از پره ی بیابان برفشاند
گام پای مردم شوریده خود
هم زگام دیگران پیدا بود
یک قدم چون رخ ز بالا تا شکیب
یک قدم چون پیل رفته بر اریب
گاه چون موجی برافرازان علم
گاه چون ماهی روانه بر شکم
گاه بر خاکی نوشته حال خود
همچو رمالی که رملی برزند
گاه حیران ایستاده گه دوان
گاه غلطان همچو گوی از صور جان
عاقبت دریافت او را و بدید
گفت مژده ده که دستوری رسید
هیچ آدابی و ترتیبی مجو
هر چه می خواهد دل تنگت بگو
کفر تو دین است و دینت نور جان
ایمنی وز تو جهانی در امان
ای معاف یفعل الله ما یشا
بی محابا رو زبان را برگشا
*
گفت ای موسی از آن بگذشته ام
صد هزاران ساله زان سو رفته ام
تازیانه برزدی اسبم بگشت
گنبدی کرد و ز گردون برگشت
محرم ناسوت ما لاهوت باد
آفرین بر دست و بر بازوت باد
*
حال من اکنون برون از گفتن است
آن چه می گویم نه احوال من است
نقش می بینی که در آیینه ای است
نقش توست آن نقش آن آیینه نیست
*
فقر را در خواب دیدم دوش من
گشتم از خوبی او بی هوش من
از جمال و از کمال لطف فقر
تا سحرگه بوده ام مدهوش من
فقر را دیدم مثال کان لعل
تا ز رنگش گشتم اطلس پوش من
بس شنیدم های و هوی عاشقان
بس شنیدم بانگ نوشانوش من
حلقه ای دیدم همه سرمست فقر
حلقه او دیدم اندر گوش من
بس بدیدم نقش ها در نور فقر
بس بدیدم نقش جان در روش من
از میان جان ما صد جوش خاست
چون بدیدم بحر را در جوش من
صد هزاران نعره می زد آسمان
ای غلام همچنان چاووش من
*
من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه
من چند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
در شهر یکی کس را هشیار نمیبینم
هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه
جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی
جان را چه خوشی باشد بیصحبت جانانه
هر گوشه یکی مستی دستی زده بر دستی
و آن ساقی هر هستی با ساغر شاهانه
تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می
زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه
ای لولی بربط زن تو مست تری یا من
ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتی بیلنگر کژ میشد و مژ میشد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان
نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه
نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل
نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه
گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت
گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه
من بیدل و دستارم در خانهء خمارم
یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه
در حلقهء لنگانی میباید لنگیدن
این پند ننوشیدی از خواجهء علیانه
سرمست چنان خوبی کی کم بود از چوبی
برخاست فغان آخر از استن حنانه
شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی
اکنون که درافکندی صد فتنهء فتانه
ای خدا این وصل را هجران مکن
سرخوشان عشق را نالان مکن
باغ جان را تازه و سرسبز دار
قصد این مستان و این بستان مکن
چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن
خلق را مسکین و سرگردان مکن
بر درختی کآشیان مرغ توست
شاخ مشکن مرغ را پران مکن
جمع و شمع خویش را برهم مزن
دشمنان را کور کن شادان مکن
گر چه دزدان خصم روز روشنند
آنچ می خواهد دل ایشان مکن
کعبه اقبال این حلقه است و بس
کعبه اومید را ویران مکن
این طناب خیمه را برهم مزن
خیمه توست آخر ای سلطان مکن
نیست در عالم ز هجران تلختر
هرچ خواهی کن ولیکن آن مکن
نفست اژدهاست , او كي مرده است؟
از غم و بي آلتي افسرده است
گر بيابدآلت فرعون , او
كه به امر او همي رفت آب جو
آنگه او بنياد فرعوني كند
را ه صد موسي وصد هارون زند
كرمك ست آن اژدهااز دست فقر
پشه يي گردد زجاه و مال , صقر
اژدها را دار در برف فراق
هين مكش او را به خورشيد عراق
تا فسرده مي بود آن اژدهات
لقمه اويي چو او يابد نجات
مات كن اورا و , ايمن شو زمات
رحم كن , نيست او زاهل صلات
كآن تف خورشيد شهوت بر زند
آن خفاش مرده ريگت برزند
مي كشانش در جهاد و در قتال
مردوار الله يجزيك الوصال
چون كه آن مرد اژدها را آوريد
در هواي گرم و خوش شد آن مريد
لاجرم آن فتنه ها كرد اي عزيز
بيست همچندان ك ما گفتيم نيز
تو طمع داري كه اورا بي جفا
بسته داري در وقار و در وفا ؟
هر خسي را اين تمني كي رسد ؟
موسيي بايد كه اژدها كشد
صد هزاران خلق از اژدها ي او
در هزيمت كسته شد از راي او
نان دهي ازبهر حق ,نانت دهند
جان دهي از بهر حق ,جانت دهند
گربريزد برگ هاي اين چنار
برگ بي برگيش(عدم تعلق) بخشد كردگار
گرنماند از جود,دردست تو مال
كي كند فضل الهت پاي مال؟
هر كه كارد ,گردد انبارش تهي
ليك اندر مزرعه باشد بهي
و آنكه در انبار ماند وصرفه كرد
اشپش و موش و حوادث هاش خورد
اين جهان , نفي است ,دراثبات جو
صورتت صفر است ,در معنيت جو
از
خدا جوییم توفیق ادب
بی ادب محروم ماند از لطف رب
بی ادب تنها نه خود را داشت بد
بلكه آتش در همه آفاق زد
مائده از آسمان در می رسید
بی شری و بیع و بی گفت و شنید
در
میان قوم موسی چند كَس
بی ادب گفتند: كو سیر و عدس؟
منقطع شدخوان ونان ازآسمان
ماند رنج زرع و بیل و داسمان
بازعیسی چون شفاعت كرد،
حق خوان فرستاد وغنیمت بر طبق
مائده از آسمان شد عائده
چونکه گفت: انزل علینا مائده
باز گستاخان ادب بگذاشتند
چون گدایان زله ها برداشتند
کرد عیسی لابه ایشان را كه این
دائم است و كم نگردد از زمین
بد گمانی كردن و حرص آوری
كفر باشد نزد خوان مهتری
زآن گدا رویان نادیده ز آز
آن در رحمت بر ایشان شد فراز
نان وخوان ازآسمان شدمنقطع
بعد از آن زآن خوان نشد کس منتفع
ابر برناید پی منع زكات
وز زنا افتد وبا اندر جهات
هر چه بر تو آید از ظلمات و غم
آن ز بی باكی و گستاخیست هم
هركه بی باكی كند درراه دوست
ره زن مردان شد و، نامرد اوست
از ادب پر نور گشتست این فلك
وز ادب معصوم و پاك آمد ملك
بُد ز گستاخی كسوف آفتاب
شد عزازیلی ز جرات رد باب
هر که گستاخی کند اندر طریق
گردد اندر وادی حیرت غریق
عید بر عاشقان مبارک باد
عاشقان عیدتان مبارک باد
عید ار بوی جان ما دارد
در جهان همچو جان مبارک باد
بر تو ای ماه آسمان و زمین
تا به هفت آسمان مبارک باد
عید آمد به کف نشان وصال
عاشقان این نشان مبارک باد
روزه مگشای جز به قند لبش
قند او در دهان مبارک باد
عید بنوشت بر کنار لبش
کاین می بی کران مبارک باد
عید آمد که ای سبک روحان
رطل های گران مبارک باد
چند پنهان خوری صلاح الدین
بوسه های نهان مبارک باد
گر نصیبی به من دهی گویم
بر من و بر فلان مبارک باد
مولانا
چنان مستم چنام مستم من امشب
که از چنبر برون جستم من امشب
چنان چیزی که در خاطر نیاید
چنانستم چنانستم من امشب
بجان با آسمان عشق رفتم
بصورتگر در این پستم من امشب
بشوی ای عقل دست خویش از من
که در مجنون بپیوستم من امشب
چو وا گشت او پی او می دویدم
دمی از پای ننشستم من امشب
مبارک باد آمد ماه روزه
مبارک باد آمد ماه روزه
رهت خوش باد، ای همراه روزه
شدم بر بام تا مه را ببینم
که بودم من به جان دلخواه روزه
نظر کردم کلاه از سر بیفتاد
سرم را مست کرد آن شاه روزه
مسلمانان، سرم مست است از آن روز
زهی اقبال و بخت و جاه روزه
بجز این ماه، ماهی هست پنهان
نهان چون ترک در خرگاه روزه
بدان مه ره برد آن کس که آید
درین مه خوش به خرمنگان روزه
رخ چون اطلسش گر زرد گردد
بپوشد خلعت از دیباه روزه
دعاها اندرین مه مستجاب است
فلکها را بدرد آه روزه
چو یوسف ملک مصر عشق گیرد
کسی کو صبر کرد در چاه روزه
سحوری کم زن ای نطق و خمش آن
ز روزه خود شوند آگاه روزه
محبت
از محبت تلخ ها شیرین شود
وز محبت مس ها زرین شود
از محبت دردها صافی شود
وز محبت دردها شافی شود
از محبت خارها گل می شود
وز محبت سرکه ها مل می شود
از محبت دار تختی می شود
وز محبت بار بختی می شود
از محبت سجن گلشن می شود
بی محبت روضه گلخن می شود
از محبت نار نوری می شود
از محبت دیو حوری می شود
از محبت سنگ روزغن می شود
بی محبت موم آهن می شود
از محبت حزن شادی می شود
وز محبت غول هادی می شود
از محبت نیش نوشی می شود
وز محبت شیر موشی می شود
از محبت سقم صحت می شود
وز محبت قهر رحمت می شود
از محبت مرده زنده می شود
از محبت شاه بنده می شود
این محبت هم نتیجه دانش است
کی گزافه بر چنین تختی نشست