یک اسم و چند قصه - افسانه موسوی گرمارودی
بزغاله ترسو
بزغاله تشنه بود.رفت كنار رودخانه تا آب بخورد. خم شد و عكس خودش را توى آب تماشا كرد.ديد كه دوتا قُلمبه ي كوچك روى سرش درآمده .ترسيد و گفت: « واي ! چه بلايي به سرم آمده؟ »
خيلى ناراحت شد.رفت و يك گوشه نشست و غصّه خورد.
مادرش ديد كه او بازى نمی کند.علف نمی خورد. مَع مَع نمی کند. فكر كرد كه مريض شده.آمد كنارش و گفت: « بگذار ببينم تب دارى يا نه؟ »
يك دفعه، چشمش به قُلمبه هاى روى سر بزغاله افتاد، خنديد و گفت : « بَه بَه، مبارك است!شاخهايت هم كه دارد در می آید بزغاله گفت : «شاخ؟! اينها شاخ است؟ پس چرا مثل شاخهاى بابا تیز نیست؟»
مامان بزى گفت: «صبر كن.شا خهاى تو هم بلند و تيز می شود .» بزغاله خيلى خو شحال شد. پريد و دويد و به كنار رودخانه رفت. مي خواست يك بار ديگر عكس خودش را در آب ببيند.
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم دی ۱۳۸۹ ساعت 11:45 توسط به یاد بابا
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم