من سیرم - طاهره خردور
من سیرم
به سير گفتند: «بفرما غذا! »
سير گفت: « خيلي ممنون، من سيرم! »
*
من سیرم
به سير گفتند: «بفرما غذا! »
سير گفت: « خيلي ممنون، من سيرم! »
*
دندان شانه
دندانه ای از شانه ام
دیشب کمی لق شد شکست
شاید که آن دندانه اش
دندان شیری بوده است
ای شانه جان ! دندان من
عین همین افتاده بود
اما به جای آن خدا
محکم ترش را داده بود
شانه بزن حالا تو با
دندانه های این وری
تا دربیاید آن ورت
دندانه ی محکم تری
![]()
بزغاله سر به هوا
یک بزغاله بود سر به هوا. یک روز وقتی داشت این ور و آن ور می پرید ، افتاد توی چاله. ترسید و شروع کرد به مع مع کردن. مع مع ...مع مع
امّا كسى صدايش را نشنيد. مَع مَع هايش يكى يكى افتادند توى چاله، و روى هم جمع شدند.
بزغاله آنقدر مَع مَع كرد تا صدايش تمام شد.چاله پُر شد از مَع مَع هاى او.
بزغاله جستى زد و از روى مَع مَع ها پريد بالا.افتاد سرِ چاله.خيلى خو شحال شد.خواست مادرش را صدا كند.امّا ديد صدا ندارد چون مَع مَع هايش تَه چاله مانده بود. سرِ چاله نشست، غصّه خورد و گريه كرد. اشك هايش چِك چِك افتاد توى چاله. چشمه كه ته چاله خواب بود صداى چِك چِك را شنيد.از خواب پريد. قُلى زد. قُل قُلى زد، از توى چاله بالا آمد و مَع مَع هاى بزغاله را هم با خودش آورد. مَع مَع ها از روى چشمه پريدند توى دهان بزغاله.بزغاله با شادى گفت : « مَع... مَع... »
مادرش صدايش را شنيد و آمد دنبالش.بزغاله خو شحال شد. سرش را پايين انداخت و دنبال مادرش رفت.
![]()
یک اسم و چند قصه ها همه شان از رشد کودک ![]()
![]()
سنگ
سنگ غرغرو بود.سنگ غرغرو نه توی رودخانه بود ، نه توی باغچه . نه توی خرابه . او توی یک نان سنگک داغ بود.قصه سنگ غرغرو از جایی شروع شد که پسرکی نان سنگک خرید. سنگ غرغرو داد زد : ای وای سوختم! چه هوای گرمی! چه جای داغی!
دست پسرک ، صدای سنگ را شنید. او را از نان کند و پرت کرد. سر سنگ خورد به زمینداد زد: ای وای سرم ! چه جای بدی!
پای آقای نانوا صدا را شنید. لگدی به او زد. سنگ غرغرو پرت شد و خرد به دیوار. داد زد : آی وای کمرم!...
گربه ای که کنار دیوار خوابیده بود ، بیدار شد. با پنجه اش سنگ را پرتاب کرد توی جوی آب. سنگ جیز و ویز کرد. قلپ قلپ آب خورد. رفت ته جوی آب . آرام شد و گفت: به به ، چه جای خنکی! چه جای باصفایی!
و همان جا ماند و دیگر غر نکرد.
چتر برگی
یک مورچه بود که یک چتر داشت. چترش چی بود ؟ برگ درخت توت. یک روز کرم ابریشم از راه رسید. چتر مورچه را دید. جلو رفت و آن را خورد. بعد هم رفت بالای شاخه ی درختخوابید. کم کم باران آمد. مورچه از خواب بیدار شد. دید چترش نیست. زار زار گریه کرد. کرم ابریشم از صدای گریه ی مورچه بیدار شد. فهمید که چه کار بدی کرده است. دور خودش پیله پیچید و پیچیدو پیچید و شد یک پروانه. بعد با ابریشم خودش یک چتر قشنگ درست کرد و به مورچه داد. مورچه خوش حال شد.از آن روز به بعد وقتی باران می بارید مورچه و پروانه می رفتند زیر چتر تا خیس نشوند.مورچه هیچ وقت نفهمید که پروانه همان کرم ابریشمی بوده که چتر برگی او را خورده است.
ما بچه های خوب و خوشگل ، رشد کودک را بخوانیم و لذت ببریم.