بی خیال کفش هایم
بی خیال کفش هایم - اکرم السادات هاشمی پور
کفش های کهنه ی من
بندشان یک دفعه وا شد
پر شد از شن های ساحل
خسته از پایم جدا شد
*
با خودم گفتم اگرچه
مانده کفشم توی ماسه
پا برهنه کیف دارد
راه رفتن روی ماسه
*
می گذارد موج دریا
پای خود را جای پایم
می زنم دل را به دریا
بی خیالِ کفش هایم
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴ ساعت 1:27 توسط به یاد بابا
|
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم