بی خیال کفش هایم - اکرم السادات هاشمی پور
کفش های کهنه ی من
بندشان یک دفعه وا شد
پر شد از شن های ساحل
خسته از پایم جدا شد
*
با خودم گفتم اگرچه
مانده کفشم توی ماسه
پا برهنه کیف دارد
راه رفتن روی ماسه
*
می گذارد موج دریا
پای خود را جای پایم
می زنم دل را به دریا
بی خیالِ کفش هایم