موش و گربه - ایرج میرزا

 

موش و گوبه – ایرج میرزاای پسر لحظه ای تو گوش بده
گوش بر قصه ی دو موش بده
که یکی پیر بود وعاقل بود
دگری بچه بود وجاهل بود
هر دو در کنج سقف یک خانه
داشتند از برای خود لانه
گربه ای هم در همان حوالی بود
کز دغل پر، زصدق خالی بود
چشم گربه به چشم موش افتاد
به فریبش زبان چرب گشاد
گفت:« ای موش جان چه زیبایی
تو چرا پیش من نمی آیی
هر چه خواهد دل تو من دارم
پیش من آ که پیش تو آرم»
پیر موش این شنید واز سر پند
گفت با موش بچه کای فرزند
نروی، گربه گول می زندت
دور شو، ورنه پوست می کندت
بچه موش سفیه بی مشعر
این سخن را نکرد از او باور
گفت:« منعم ز گربه از پی چیست
او مرا دوست است ، دشمن نیست
گربه هم از قبیله موش است
مثل ما صاحب دم وگوش است
تو ببین چشم او چه مقبول است
چه صدا نازک است ومعقول است»
بتاز آن پیر موش کارآگاه
گفت با موش بچه گمراه
به تو می گویم ای پسر در رو!
حرف این کهنه گرگ را نشنو
گفت:« موشک که هیچ نگریزم
از چنین دوست من نپرهیزم»
گربه زین گفتگو چو گل بشکفت
بار دیگر ز مکر وحیله بگفت:«
من رفیق توام مترس بیا
ترس بیهوده از رفیق چرا!»
پیر موش از زبان آن فرتوت
ماند مات و معطل و مبهوت
گفت:« وه !این چقدر طناز است
چه زبان باز وحیله پرداز است»
بچه موش سفیه و بی ادراک
گفت من میروم ندارم باک
بانگ زد پیر موش کای کودن!
این قدر حرف های مفت مزن!
تو که باشی وگربه کیست،الاغ !
رفتن ومردنت یکی است الاغ !
گربه با موش آشنا نشود
گرگ با بره هم چرا نشود
پر دغل گربه به فن استاد
باز آهسته لب به نطق گشاد
گفت:« این حرف ها تو گوش مکن
گوش بر حرف پیر موش مکن
پیر ها غالبا خرف باشند
از ره راست منحرف باشند
نقل وبادام دارم وگردو
من به تو می دهم تو بده به او»
بچه حرف نشنو ساده
به قبول دروغ آماده
سخن کذب گربه صدق انگاشت
رفت وفورا بنای ناله گذاشت
که به دادم رسید مردم من
بی جهت گول گربه خوردم من
دمم از بیخ کندو دستم خورد
شکمم پاره کرد و گوشم برد
پنجه اش رفت تا جگر گاهم
من چنین دوست را نمی خواهم
پیر موشش جواب داد برو!
بعد از این پند پیر را بشنو
هر که حرف بزرگتر نشنید
آن ببیند که بچه موش بدید

 

 

شعر معلم - ایرج میرزا

شعر معلم

گفت استاد مبر درس از یــاد            

یاد باد آن چه مرا  گفت استاد     

یاد باد آن که مرا یاد آموخت             

آدمی نان خورد از دولت یـــاد

هیـــــچ یــادم نرود این معنی            

کـــه مرا مادر من ،نـــادان زاد

پـــــدرم نیز چو استـــادم دید             

گشــــت از تربیــــــت من آزاد

پس مرا منت از استـــــاد بود            

که به تعلیم من اُستـــــاد اِستاد

هر چه می دانست آموخت مرا           

غیر یک اصــل که نا گفته نهاد

قدر استــــاد نکو دانستن         

حیف استاد به من یاد نداد

منبع :از وبلاک  خانم معلم کلاس اول - فریده فلاح فیروزآبادی

ای پسر عزیز - ایرج میرزا

ای پسر عزیز

هان ای پسر عزیز دلبند

بشنو ز پدر نصیحتی چند

می باش به عمر خود سحرخیز

وز خواب سحرگهان بپرهیز

از یاد مبر تو شستشو را

پاکیزه بشوی دست و رو را

از تنرم و خشن هر آنچه پوشی

باید که به پاکیش بکوشی

گر جامه گلیم یا که دیباست

چون پاک و تمیز بود زیباست

چون با ادب و تمیز باشی

نزد همه کس عزیز باشی

با مادر خویش مهربان باش

آماده خدمتش به جان باش

با چشم ادب نگر پدر را

از گفته او مپیچ سر را

چون این دو شوند از تو خرسند

خرسند شود ز تو خداوند

مادر - ایرج میرزا

مادر

گویند مرا چو زاد مادر

پستان به دهن گرفتن آموخت

شب ها بر گاهواره من

بیدار نشست و خفتن آموخت

لبخند نهاد بر لب من

بر غنچه گل شکفتن آموخت

دستم بگرفت و پا به پا برد

تا شیوه راه رفتن آموخت

یک حرف و دو حرف بر زبانم

الفاظ نهاد و گفتن آموخت

پس هستی من ز هستی اوست

تا هستم و هست دارمش دوست

علی مردان خان - ایرج میرزا

علی مردان خان

این شعر رو بابا بزرگم برام می خونه.

داشت عباس قلی خان یک پسری

پسر بی ادب و بی هنری

اسم او بود علی مردان خان

کلفت خانه ز دستش به امان

هر چه می گفت له له لج می کرد

دهنش را به له له کج می کرد

هر چه می دادند می گفت کم است

مادرش مات که این چه شکم است

هر کجا لانه گنجشکی بود

بچه گنجشک درآوردی زود

پشت کالسکه مردم می جست

دل کالسکه نشین را می خست

هر سحرگه دم در بر لب جو

بود چون کرم به گل رفته فرو

بس که بود آن پسره خیره و بد

همه از او بدشان می آمد

نه پدر راضی بود از او نه مادر

نه معلم نه له له نه نوکر

ای پسر جان من این قصه بخوان

تو نشو مثل علی مردان خان