بزبز قندی
بز بز قندی
وقتی بز بز قندی به صحرا رفت ، گرگ در خانه بزبزقندی آمد و در زد و گفت :
منم منم بزک زنگوله پا
ور می چم دوپا دو پا
چهارتا سمم به زمین
دو تا شاخم به هوا
وقت ناهاره بچه ها
غذا رو باره بچه ها
از توی کوه دویدم
هر چی بگید چریدم
یه خرگوشم دریدم
اما بچه ها ) شنگول و منگول و حبه انگور ( گول گرگ را نخوردند و جواب دادند :
برو برو گرگ بی حیا
بد صدای بد ادا
الان مادرمو از راه می آد
از اون ور صحرا می آد
همچین شاخت بزنه که حظ کنی
بری اسمتو عوض کنی

![]()
+ نوشته شده در جمعه یازدهم دی ۱۳۸۸ ساعت 21:6 توسط به یاد بابا
|
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم