مترسک - ساره کاظمی

مترسک

هوا سرد بود. مترسک لای چمن زار می لرزید از چهره اش معلوم بود که از هوای سرد، آسمان خاکستری و شاخه های خشک حوصله اش سر رفته. چند تا کلاغ دور و برش می چرخند، ولی او آن قدر در حال و هوای خودش است که حتی به کلاغ ها نگاه هم نمی کند. اما ناگهان چشمش به جوانه ی خوش رنگی که روی شاخه است می افتد، می خواهد فریاد بزند اما می ترسد که پرنده هایی که روی شاخه ها نشسته اند بترسند و فرار کنند.

مترسک تمام شب مراقب جوانه است. هر روز به جوانه ها اضافه می شود و مترسک بسیار خوش حال است. یکی از همین روزها پرنده ای می آید و روی دستش می نشیند در همان لحظه پرنده ی دوم می آید و تکه چوب نازکی را روی دست مترسک می گذارد، مترسک از پرنده ها خوشش نمی آید می خواهد دستش را تکان دهد تا پرنده ها فرار کنند ولی دلش می سوزد.

روز ها می گذرد و این دو پرنده لانه ی کوچکی می سازند، مترسک از سر و صدای پرنده ها و نوک زدن هایشان بسیار ناراحت است پس تصمیم می گیرد لانه را از روی دستش بندازد ولی در لانه دو تخم کوچک را می بیند دلش می سوزد و همان طور ثابت می ماند روز ها و شب ها می گذرد. دیگر بهار آمده است گندم های چمن زار رشد کرده اند و تخم پرنده ها شکسته و دو جوجه ی کوچک از میان تخم ها در آمده مترسک از کارش راضی است چون با نگهداری و مراقبت آنها، دو جوجه ی سالم بدنیا آمده.

در همین روزها کلاغ ها به مزرعه ی گندم حمله ور شدند و گندم ها را به غارت می بردند، مترسک از ترس اینکه لانه از روی دستش نیفتد تکان نخورد و کلاغ ها را نپراند. مدتی گذشت همین طور که کلاغ ها مزرعه را خراب می کردند، جوجه ها هم رشد می کردند، تا اینکه جوجه ها بزرگ شدند، پرواز یاد گرفتند و به آسمان بال گشودند. و بر نگشتند.

مترسک فهمید که آن ها رفتند سر زندگی شان باخود گفت: نباید ناراحت شوم.حالا باید کمی به کارم یعنی فرار دادن کلاغ ها برسم. ولی ناگهان مزرعه دار با تبری بزرگ به سمت مترسک آمد. نزدیک به مترسک که رسید، تبر را بالا برد با افسوس گفت: متاسفم فکر کنم دیگر کلاغ ها از تو نمی ترسند. و تبر را به کمر مترسک زد، مترسک از وسط به دو نصف شد مترسک با ناله و ناراحتی روی زمین افتاد. مزرعه دار او را از زمین برداشت و آن را در جنگل گذاشت و رفت.

مترسک نفس های آخرش را می کشید که ناگهان صدای آشنای کسی را شنید. بله درست است آن دو پرنده که روی دست هایش بزرگ شده بودند آمده بودند. مترسک خوش حال شد پرنده ها برای او آواز می خواندند و دورش می چرخیدند. گویی آن دو هم ناراحت بودند و در همان لحظه مترسک با احساس خوبی چشم از جهان بست.

سفر شمال - ساره کاظمی

 سفر شمال

در جاده های پر پیچ و خم شمال در حال حرکتیم. من هم همان طور که صورتم را به شیشه ی ماشین چسبانده ام به آسمان نگاه میکنم و هی غر غر میکنم. مادرم میگوید:ای بابا بس است دیگر، زود می رسیم تا آن موقع اگر میخواهی حوصله ات سر نرود به بیرون نگاه کن چه میدانم شالیزار ها را بشمار، به گوسفندان نگاه کن، یک طوری سر خودت را گرم کن.

پیشانی ام را چروک میکنم و در حالی که دستم را زیر چانه ام گذاشته ام میگویم:اووووووف! زمان کش می آید و من از سر ناچاری به بیرون چشم میدوزم. وقتی که شالیزار های سبز نگاهم را به خودش جذب میکند دستم را از زیر چانه ام بر میدارم و با دقت به بیرون چشم میدوزم آنقدر عمیق که حتی اگر سیل هم بیاید من هنوز نگاه میکنم. 

شیشه ی پنجره را پایین می دهم بوی خوب برنج به فضای خفه ی ماشین رنگی دوباره می بخشد. از شرق تا غرب چیزی جز شالیزار ها و کشتزار ها دیده نمیشود روستاییان زحمت کش هم با تقلا و کوشش در حال کار در شالیزار هستند. برایشان دست تکان میدهم. یکی از زنان آن جا به من لبخند می زند صورتش خسته است، گویی از صبح در حال کار کردن بوده ولی لبخندش رنگ نشاط و امید می دهد.

آسمان آبی آبی است. حتی یک تکه ابر هم دیده نمی شود و آفتاب هم با تبسم گرمش این جلوه را کامل کرده است و با دستان پر مهرش صورتم را نوازش میدهد. کمی دور از آن جا دیگر اثری از شالیزار ها نیست و دور تا دور جاده را کشتزار های وسیع پر کرده است. نیسم هم گندم ها را تکان می دهد وطوری که انگار برای خوش آمد گویی سر خود را خم می کنند. در وسط کشتزار مترسک تنهایی به چشم می خورد. مترسک سرش را از زیر سطلی که روی سرش است بیرون می آورد و به پرستوها که بی پروا در حال پروازند لبخند می زند گویی او هم بازی آنان است.قاصدک ها در حال رقص در کشتزارند دلم میخواهد در کشتزار بی هراس بدوم و در هیاهوی قاصدک ها گم شوم.

 ماشین با سرعت زیادی کشتزار را هم پشت سر می گذارد. آن قدر نگاه می کنم تا کم کم از نظرم گم می شود. ناگهان سایه ای بزرگ همه جا در بر می گیرد. بله!درست است جاده به جنگل رسیده است. درختان تنومند و بلند آسمان را پوشانده اند طوری که خورشید از لابه لای برگ درختان به زحمت دیده می شود سر تاسر، درخت و گیاه و علف است طوری که حتی روی جاده هم پیش آمده اند. صدای پرنده ها و حیوانات مختلف از داخل جنگل شنیده می شود. در کنار جاده هم رود کوچکی جاری است، انگار او هم با ما هم سفر است و پا به پای ما می آید. صدای شرشر آب و نغمه ی بلبل ها آهنگ دلنوازی را دنبال میکند. پس از گذشتن از جنگل دوباره به داخل جاده اصلی بر میگردیم. ولی هنوز هم چیز های زیادی برای خیره شدن و تفکر درباره ی آنان است.با این که دور تا دور مان ماشین است و سبزه ها و گیاهان را پشت خودشان مخفی کرده اند ولی هرگز نمی توانند عظمت و زیبایی کوه را پنهان کنند. درست است! در راه کوه های زیادی به چشم میخورد، کوه های سنگی که قله شان در برابر نور خورشید همچون الماسی می درخشد و کوه هایی که یک تکه سبزند و رویشان را جنگل پوشانده است. کوه هایی که فقط و فقط عظمت و بزرگی پروردگار را زمزمه می کنند. 

دیگر شب شده تقریبا دو سوم راه را آمده ایم. گوشه ای چادر می زنیم، ولی من خوابم نمی برد، ذهن کنجکاوم دنبال کوچک ترین چیزی است تا به آن بپردازد. صبح که می شود راه را همین طور با خیال پردازی ادامه می دهم که ناگهان ماشین توقف می کند، با نگرانی می گویم: چه شده ماشین خراب شده؟ مادرم با خنده می گوید: نه عزیزم رسیده ایم بیا کمک کن تا بار ها را به داخل مسافر خانه ببریم. بعد هم می توانیم کنار دریا برویم بعد در کنار دریاچه گشتی می زنیم و بعد هم به جنگل می رویم راستی سر راهمان به بازار صنایع دستی هم سری می زنیم. ممکن است جاده به پایان رسیده باشد و تمام آن کشتزار ها و شالیزارها تمام شده باشند ولی من به دنبال سوژه های تازه ام: بازار و دریاچه و جنگل و دریا و حتی خود مسافر خانه هم می تواند برایم شروع یک خیال پردازی تازه باشد پس دفتر و قلمم را بر میدارم و با سرعت به سمت مسافر خانه می دوم.