پول نان - اسدالله اسحاقی
پول نان
من با دوچرخه بودم
یک اتفاق افتاد
خوردم زمین و گم شد
پولی که مادرم داد
آن پول پول نان بود
قل خورد و رفت در جو
من ماندم و دوچرخه
با درد و زخم زانو
ای کاش مثل دیروز
می آمدم پیاده
شرمنده ام من امروز
در جمع خانواده
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۱ ساعت 19:45 توسط به یاد بابا
|
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم