کِرم و توت - سعیده موسوی زاده
کِرمِ کوچک پیله بافت
رفت توی رختخواب
توتِ نارَس تشنه بود
گفت:« لطفا آب! آب»
ابر باران داد و رفت
توت شیرین شد، رسید
کِرم تا بیدار شد
پَر درآورد و پرید
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۱ ساعت 13:28 توسط به یاد بابا
|
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم