یک اسم و چند قصه - ناصر کشاورز

بشقاب ترک خورده

يك بشقاب بود كه دلش تَرَك خورده بود.بشقابِ تَرَك خورده، هميشه می ترسيد كه تَرَكش بيشتر شود و از وسط نصف شود.او از غذاى داغ می ترسيد. از قاشق می ترسید.از چنگال مى ترسيد.از ترسش نمی خواست سر سفره بيايد.هميشه گوشه ي كُمد می نشست و غصّه می خورد.تا اين كه يك روز از تنهايى و بيكارى خسته سد راه افتاد و رفت پیش دکتر قابلمه. گفت: دکتر جان، من يك تَرَك دارم.

دکتر قابلمه، بشقاب را معاينه كرد و گفت : این که ترک نیست جانم فقط يك خط است.شايد یک بچّه، با خودکار روی تو خط کشیده.

بعد هم ابر ظرفشويى را صدا كرد و گفت : پرستار، اين خط را پاك  کن.

خط پاك شد.بشقاب با خو شحالى رفت به خانه. او می خواست آماده شود تا برود سر سفره.

 

یک اسم و چند قصه - مهری ماهوتی

 بشقاب لب پریده

قاشق، دور سفره چرخى زد و گفت : كاشكى امشب چلو كباب داشتيم.

بعد روی بشقاب پرید.بشقاب لب پریده برایش خواند: دنگ ! دنگ ! دنگ !

چنگال گفت : امشب ماکارونی داریم. حالا می بینی!.

بعد هم روى بشقاب كوبيد.آن وقت، سه تايى با هم خواندند:«! دَنگ و دَنگ و دَنگ »

سفره رنگ  پريده، خمياز ه اى كشيد.

چیزی نگذشت قابلمه با شكمِ گرد و قُلمبه اش از راه رسيد.

بشقاب لب پريده عقب رفت تا جا براى قابلمه باز شود.

بعد هم گفت: « سو...سو...سوپه غذا. ش ...ش ...ش ...، شكر خدا سو...»

قاشق و چنگال هم روى بشقاب كوبيدند و خواندند: «. سو...سو...سو... سوپه غذا. ش ...ش ...ش ... شكرِ خدا.

  

یک اسم و چند قصه - ناصر نادری

بشقاب مریض

بشقاب سرما خورده بود. روی سفره خوابیده بود.

چاقو هیزم آورد و آتش روشن کرد. دیگ آمد و آش خوش مزه پخت کاسه ملاقه را صدا زد و گفت: آش را بیریز توی من.

قاشق آمد و گفت : بشقاب جان، دهانت را باز کن.

بشقاب دهانش را آهسته باز کرد. قاشق توی دهان او آش ریخت. بشقاب آش را خورد و حالش خوب شد.آن وقت سفره و چاقو و دیگ و کاسهو قاشق ، برای سلامتی بشقاب جشن گرفتند.

یک اسم و چند قصه - مجید راستی

بشقاب جادویی و بچه غول

یک روز بشقاب جادویی صدای گریه شنید. به طرف صدا رفت.بچه غول را دید که نشسته بود و گریه می کرد.پرسید : « چرا گریه می کنی؟ » بچّه غول،بلندتر گريه كرد.

بشقاب جادویی پرسید: « پدر و مادرت را  می خواهى؟  »

بچه غول جواب داد :« نه، پدر و مادرم كه خوردنى نیستند. من گرسنه ام،غذا می خواهم. »  

بشقابِ جادويى دلش به حال بچّه غول سوخت.آن وقت دور خودش چرخید . هم بزرگ شد ، هم پُر از غذا شد.

بچّه غول باخو شحالى غذاها را خورد.بعد هم، ميوه خواست.

بشقابِ جادويى ، پُر از ميوه شد.بچّه غول ميو ه ها را هم خورد!

بشقاب جادویی می خواست برود . اما بچه غول او را گرفت و گفت : « نمی گذارم بروى!تو مال ما می شوى.باید بمانی تا به پدر و مادر من هم غذا بدهی »

 بشقابِ جادويى ترسيد.فكرى كرد و گفت : «  باشد، می مانم!پس حالا چشم هایت را ببند تا برایت قصّه بگویم »

بشقابِ جادويى، براى بچّه غول، يك بشقاب قصّه گفت.بچّه غول خوابش گرفت و خوابید. بشقاب جادويى از توى بغل بچّه غول، بيرون پريد و فرار كرد.