یک اسم و چند قصه - مهری ماهوتی
بشقاب لب پریده
قاشق، دور سفره چرخى زد و گفت : كاشكى امشب چلو كباب داشتيم.
بعد روی بشقاب پرید.بشقاب لب پریده برایش خواند: دنگ ! دنگ ! دنگ !
چنگال گفت : امشب ماکارونی داریم. حالا می بینی!.
بعد هم روى بشقاب كوبيد.آن وقت، سه تايى با هم خواندند:«! دَنگ و دَنگ و دَنگ »
سفره رنگ پريده، خمياز ه اى كشيد.
چیزی نگذشت قابلمه با شكمِ گرد و قُلمبه اش از راه رسيد.
بشقاب لب پريده عقب رفت تا جا براى قابلمه باز شود.
بعد هم گفت: « سو...سو...سوپه غذا. ش ...ش ...ش ...، شكر خدا سو...»
قاشق و چنگال هم روى بشقاب كوبيدند و خواندند: «. سو...سو...سو... سوپه غذا. ش ...ش ...ش ... شكرِ خدا.
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم دی ۱۳۸۹ ساعت 18:7 توسط به یاد بابا
|
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم