قصه های من و بابام - 3

کتاب خوب

بابام همیشه می گفت : کتاب خوب کتابی است که آدم دلش نیاید آن را زمین بگذارد و تا آخر بخواند.

یک روز بابام مرا به یک کتابفروشی برد. برایم یک کتاب خوب خرید. تا کتاب را گرفتم ، مشغول خواندن آن شدم. بابام هم از بالای سرم مشغول خواندن آن شد.

از کتابفروشی تا خانه مشغول خواندن کتاب بودین. کار درستی نبود. ولی مواظب بودیم که در پیاده رو راه برویم و در خیابان به کسی یا چیزی نخوریم و زیر اتومبیل نرویم.

به خانه رسیدیم. بابام می خواست چای درست کند. ولی نگاهش به کتاب من بود. به جای چای توتون پیپ توی کتری ریخت. بعد هم ، توتون دم کشیده را ، همان طور که داشت کتاب مرا می خواند ، به جای فنجان توی کلاه خودش ریخت.

آن روز قرار بود بابام مرا حمام ببرد و بشوید. همان طور که هر دو مشغول خواندن آن کتاب بودیم ، با هم وارد حمام شدیم.بابام که داشت کتاب مرا می خواند ، یادش رفت که باید مرا بشوید. کتاب را از من گرفت و با لباس توی وان پراز آب رفت. من هم مشغول خواندن همان کتاب بودم و حمام و همه چیز را از یاد برده بودم.

قصه های من و بابام - 2

شیشه های شکسته

یکی از روزهای تعطیل بود. داشتم توی اتاق توپ بازی می کردم . توپ به شیشه پنجره خورد و آن را شکست. بابام اوقاتش تلخ شدو فریاد زد : پسر جان ، چند بار باید بگویم که اتاق جای توپ بازی نیست!

از ترس دویدم و رفتم توی حیاط. بعد هم توپم را برداشتم و آعسته رفتم توی اتاق و در جایی قایم شدم. بابام مشغول خواندن روزنامه بود. ناگهان دید که چند ساعت گذشته است و از من خبری نیست. خیال می کرد که من دارم توی حیاط بازی می کنم. رفت و همه جای حیاط را گشت و مرا پیدا نکرد. فکر کرد که من از خانه بیرون رفته ام . گم شده ام.

بابام توی خیابانها راه افتاده بود و با صدای بلند مرا صدا می زد. ولی در همان وقت ، من باز هم داشتم توی اتاق توپ بازی می کردم.

عاقبت بابام خسته و غصه دار ، به خانه برگشت. تا به در خانه رسید ، توپ من به شیشه یک پنجره دیگر خورد . شیشه را شکست و خورد به سر بابام.

نمی دانید چه بابای خوبی دارم! آن قدر از پیدا کردن من خوشحال شد که نگاهی هم به شیشه های شکسته نکرد.

قصه های من و بابام - 1

دعواها و دوستی ها

من داشتم جلو در خانه مان بازی می کردم. بابام هم داشت در همان نزدیکیها ، با یکی از همسایه ها حرف می زد. پسر بچه ای آمد و مزاحم بازی من شد. من و آن بچه دعوایمان شد. همدیگر را زدیم. می دانستیم که کار بدی کرده ایم. من گریه کنان پیش بابام رفتم. او هم گریه کنان پیش باباش رفت.

بابام دستم را گرفت و گفت : باید برویم تا تو از آن پسر معذرت بخواهی.

بابای آن پسر هم دست بچه اش را گرفته بود و داشت می آورد تا آن پسر هم از من معذرت بخواهد.

وقتی که همه به هم رسیدیم، بابای ما سر کاری که ما کرده بودیم با هم دعوایشان شد. آنها داشتند همدیگر را کتک می زدند ولی ما دو تا با هم دوست شده بودیم و داشتیم برای خودمان بازی می کردیم.

عکس در اینجا  

قصه ها و نقاشی از : اریش اوزر

بازپرداخت و نوشته : ایرج جهانشاهی