لطیفه - شهرام شفیعی
ادب
پیرمرد به مرد جوان گفت:« واقعا که خیلی بی ادبی!...من مثل پدربزرگت هستم.. یک آدم با ادب و مهربان ، صندلی اش را به فرد پیر می دهد... بلند شو ، بگذار من بنشینم!»
مرد جوان گفت:« درست است پدر جان! ولی من خلبان این هواپیما هستم!»ادب
پیرمرد به مرد جوان گفت:« واقعا که خیلی بی ادبی!...من مثل پدربزرگت هستم.. یک آدم با ادب و مهربان ، صندلی اش را به فرد پیر می دهد... بلند شو ، بگذار من بنشینم!»
مرد جوان گفت:« درست است پدر جان! ولی من خلبان این هواپیما هستم!»نان
وقت خواب ، برای دوست شکمویم ، تشک پهن کردم. دوست شکمویم گفت:« لطفا هشت تا نان کنار بالش من بگذار... چون که شبها گرسنه ام می شود.»
من فراموش کردم که کنار تشک دوستم نان بگذارم.
فردا صبح ، دوست شکمویم گفت:« دستت درد نکند ، اما نانش خیلی سفت بود.»
گفتم :« پس این موکت را تو دیشب تکه پاره کرده ای؟»
![]()
![]()
![]()
اولی:« من سه بار امتحان دادم... آخرش گواهی نامه ی رانندگی گرفتم...تو چی؟»
دومی :« من سه بار امتحان دادم... آخرش دوش گرفتم.»
![]()
![]()
![]()
پای سوسک
مشتری گفت :« آهای پیشخدمت ...بیا این جا ... من باید چه کار کنم که دیگر توی غذای این رستوران ، پای سوسک نبینم؟!»
پیشخدمت :« فقط با آن چشمتان که توپ بسکتبال بهش خورده ، به بشقابتان نگاه کنید.»
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اسب
پدر : پسرم ، امروز امتحان دیکته ات خوب شد یا باز هم صفر می گیری ؟
پسر : امتحانم خوب شد پدرجان ... البته فکر کنم اسب را غلط نوشته ام چون نمی دانستم « ك » اسب را با چه « ف » یی می نویسند.
![]()
![]()
پنیر
معلم : پنیر فاسد برای سلامتی خوب نیست . به نظر شما بهترین راه نگه داری پنیر چیست؟
دانش آموز : نگهداری در شکم
نویسنده : شهرام شفیعی
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم