یک دانه گندم - مهری طهماسبی دهکردی

یک دانه گندم
*
یک دانه گندم
افتاد برخاک
روی زمینی
مرطوب و نمناک
*
در خاک تیره
آرام خوابید
خورشید تابان
بر خاک تابید
*
یک ساقه ی سبز
از خاک رویید
بر روی دنیا
با مهر خندید
*
یک دانه کم کم
شد خوشه ای ناز
برخاک افتاد
یک دانه اش باز
*
شاعر: مهری طهماسبی دهکردی

سیزده یدر - مهری طهماسبی دهکردی

سیزده نوروز

میریم به صحرا

اونجا می بینیم

گل های زیبا

رو سبزه ها می شینیم

طبیعت را می بینیم

از اون گل های زیبا

چندتا دونه می چینیم

به سبزه های مهربون

آرزوهامون را می گیم

چندتا گره به سبزه ها

با لب خندون می زنیم

بیا کنار سبزه ها

با هم بخونیم این دعا:

خدا کنه سال جدید

برای او برای ما

باشه پر از عشق و امید

باشه پر از صلح و صفا

شاعر: مهری طهماسبی دهکردی

لجبازی - مهری طهماسبی دهکردی

لجبازی

بچه ای که لج می کنه

به حرفاگوش  نمی کنه

کارهای خوب همه  را

زودی فراموش می کنه

*

اخم می کنه تَخم می کنه

داد میزنه

میگن نکن این کارا رو

دوباره  فریاد می زنه

*

وای  وای وای چه بچه ای!

بچه ای که لج می کنه!

لباشو هی ورمی چینه

صورتشوکج می کنه

*

این کارا رونکن دیگه

لجبازی کار زشتیه

بچه که لجبازنباشه

یه آدم بهشتیه

*

شاعر: مهری طهماسبی دهکردی
http://taranehaykoodakan.blogfa.com/

*

پیشی گرسنه - مهری طهماسبی دهکردی

پیشی گرسنه

یه گربه ی گرسنه

توی سطل زباله

پی  غذا می گرده

وای که چه  بی خیاله!

*

نمی دونه  زباله

میکروب داره فراوون

ناخوشی و مریضی

همراه داره برامون

*

میرم برای گربه

یه کاسه شیر میارم

میگم بیا پیشی جون

کاسه را جلوش میذارم

*

پیشی زباله ها رو

فوری رها می کنه

با چشمای قشنگش

به من نگا می کنه

*

می خوره با اشتها

تو کاسه هرچی شیره

میومیو می کنه

راهشو می گیره میره

*

شاعر:مهری طهماسبی دهکردی

ملکه مهربان

ملکه مهربان - از وبلاک ترانه های کودکان

روزی روزگاری ، دختری مهربان در كنار باغ زیبا و پرگل زندگی می كرد ، كه به ملكه گل ها شهرت یافته بود .

چند سالی بود كه او هر صبح به گل ها سر می زد ، آن ها را نوازش می كرد و سپس به آبیاری آن ها مشغول می شد .

مدتی بعد ، به بیماری سختی مبتلا شد و نتوانست به باغ برود . دلش برای گل ها تنگ شده بود و هر روز از غم دوری گل ها گریه می كرد .

گل ها هم خیلی دلشان برای ملكه گل ها تنگ شده بود ، دیگر كسی نبود آن ها را نوازش كند یا برایشان آواز بخواند .

روزی از همان روزها ، كبوتر سفیدی كنار پنجره اتاق ملكه گل ها نشست . وقتی چشمش به ملكه افتاد فهمید ، دختر مهربانی كه كبوتر ها از او حرف می زنند ، همین ملكه است ، پس به سرعت به باغ رفت و به گل ها خبر داد كه ملكه سخت بیمار شده است .

گلهاكه از شنیدن این خبر بسیار غمگین شده بودند ، به دنبال چاره ای می گشتند . یكی از آن ها گفت : « كاش می توانستیم به دیدن او برویم ولی می دانم كه این امكان ندارد ! »

كبوتر گفت : « این كه كاری ندارد ، من می توانم هر روز یكی از شما را با نوكم بچینم و پیش او ببرم . »

گل ها با شنیدن این پیشنهاد كبوتر خوشحال شدند و از همان روز به بعد ، كبوتر ، هر روز یكی از آن ها را به نوك می گرفت و برای ملكه می برد و او با دیدن و بوییدن گل ها ، حالش بهتر می شد .

یک شب، كه ملكه در خواب بود ، ناگهان با شنیدن صدای گریه ای از خواب بیدار شد .

دستش را به دیوار گرفت و آرام و آهسته به سمت باغ رفت ، وقتی داخل باغ شد فهمید كه صدای گریه مربوط به كیست ، این صدای گریه غنچه های كوچولوی باغ بود .

آن ها نتوانسته بودند پیش ملكه بروند ، چون اگر از ساقه جدا می شدند نمی توانستند بشكفند ، در ضمن با رفتن گل ها ، آن ها احساس تنهایی می كردند .

ملكه مدتی آن ها را نوازش كرد و گریه آن ها را آرام كرد و سپس به آن ها قول داد كه هر چه زودتر گل ها را به باغ برگرداند .

صبح فردا ، گل ها را به دست گرفت و خیلی آهسته و آرام قدم برداشت و به طرف باغ رفت ، وقتی كه وارد باغ شد ، نسیم خنک صبحگاهی صورتش را نوازش داد و حال بهتر پیدا كرد ، سپس شروع كرد به كاشتن گل ها در خاك .

با این كار حالش كم كم بهتر می شد ، تا اینكه بعد از چند روز توانست راه برود و حتی برای گل ها آواز بخواند .

گل ها و غنچه ها از اینكه باز هم كنار هم از دیدار ملكه و مهربانی های او ، لذت می بردند خوشحال بودند و همگی به هم قول دادند كه سال های سال در كنار هم ، همچون گذشته مهربان و دوست باقی بمانند و در هیچ حالی ، همدیگر را فراموش نكنند و تنها نگذارند.

*

ترانه های کودکان - مهری طهماسبی دهکردی

*

مرغ و جوجه - مهری طهماسبی دهکردی

مرغ و جوجه

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

یه مرغی بود جوجه ای داشت

جوجه را خیلی دوست می داشت

برای اون قصه می گفت

از فندق و پسته می گفت

از ببر و آهو و پلنگ

قصه ی خرگوش زرنگ

از گربه ی شیطون بلا

از گرگ زشت و ناقلا

جوجه کوچولو

جیک و جیک و جیک

از رو زمین،دونه بر می چید

دنبال مادر همه جا

می گشت و دنیا رو می دید

یه روز که مرغه خوابید

جوجه کوچولو یواشکی

از لونشون بیرون دوید

گفت حالا گردش می کنم

یه کمی نرمش می کنم

کنار باغچه می شینم

دونه ها را بر می چینم

تا مامانم بخوابه

خیلی خوبه که خوابه

بچه خوبی می شم

مزاحمش نمی شم

جوجه کوچولو

خوشحال و شاد و سردماغ

قدم می زد میون باغ

گل های باغو خوب می دید

گاهی یه دونه شو می چید

گربه ی چاق ناقلا

زرنگ و شیطون و بلا

اومد به باغ با صفا

می دونی چی دید؟

جوجه کوچولوی تنها را

گفت خوبه شکارش کنم

لقمه ی خامش کنم

نه خوبه کبابش کنم

آهسته رفت به سوی او

به سوی جوجه کوچولو

خانم مرغه از خواب پرید

جوجه را تو لونه ندید

گفت ای خدا جوجه ی من

کجا گذاشته رفته

چرا بیدارم نکرده

چیزی به من نگفته

نکنه که گربه ی بلا

اون شکموی ناقلا

بگیره شکارش کنه

شام و ناهارش کنه

از لونه بیرون دوید

جوجه و گربه را دید

داد کشید قُد قُد قُدا

جوجه ی من بدو بیا

گربه هه در کمینه

می خواد تو رو بگیره

جوجه شنید

دوید و دوید

رفت زیر بال مادرش

خطر گذشت از رو سرش

گربه ی شیطون و بلا

اون شکموی ناقلا

جوجه کوچولو را شکار نکرد

خوراک واسه ناهار نکرد

جوجه به مادرش رسید

گربه ی شیطون و بلا

دستش به جوجه نرسید.

شاعر : مهری طهماسبی دهکردی

*

نماز گزاران پرحرف - مهری طهماسبی دهکردی

نمازگزاران پرحرف

 

روزی روزگاری چهار مرد برای تجارت راهی سفر شدند. کاروان آنها از جاده های پر پیچ و خم میان کوه ها و دره ها می گذشت و پیش می رفت. کاروانیان قبل از غروب خورشید به شهری رسیدند و رئیس کاروان یا همان قافله سالار اعلام کرد که شب در کاروانسرا می مانند و استراحت می کنند و فردا صبح قبل از طلوع خورشید به حرکت خود ادامه خواهند داد. آن چهار مرد که با هم رفیق بودند، وضو گرفتند و به مسجد رفتند تا نماز ظهر و عصرشان را ادا کنند. همین که بر سر سجاده ایستادند و نیت نماز کردند و به خواندن نماز مشغول شدند، مؤذن مسجد آمد و شروع به خواندن اذان کرد. یکی از آن ۴ نفر به او گفت: آهای مؤذن، چه وقت اذان گفتن است؟ ما داشتیم نماز ظهر می خواندیم. او این حرف را زد و به خواندن نماز ادامه داد. یکی از دوستانش با شنیدن صدای او فراموش کرد که در حال نماز است و با صدای بلند به او گفت: دوست عزیز چرا حرف می زنی؟ ما داریم نماز می خوانیم، نکند فراموش کردی؟ سومین مرد که از حرفهای آن دو حواسش پرت شده بود، خطاب به نفر دوم گفت: خودت هم حرف زدی و نمازت باطل شد. اما رفیق چهارم که خیال می کرد از دوستانش داناتر است، با خوشحالی شروع کرد به تعریف کردن از خودش که فقط منم که سر نماز حرف نمی زنم، چون می دانم سخن گفتن در حال نماز آن را باطل می سازد. غافل از اینکه با این حرفی که زده نمازش باطل است. حالا هر ۴ نفر نمازشان باطل بود و خودشان خبر نداشتند.

در گوشه ای از مسجد پیرمردی نشسته بود و منتظر بود تا مؤذن اذان مغرب را بگوید. او حرفهای آن ها را شنید و خنده اش گرفت چون می دید که هر چهار نفر نماز را فراموش کردند و به عیب جویی از هم پرداختند و در نتیجه نمازهایشان باطل شد. پیرمرد رو به آنها کرد و گفت: رفقا، نماز گفتگوی انسان با پروردگار عالم است. وقتی با خدا گفتگو می کنید نباید به کسی غیر از او توجه کنید. نباید حرف بزنید و از هم ایراد بگیرید. این کارها نمازتان را باطل و خدا را از شما ناراضی می کند. هنگام نماز فقط به یاد خدا باشید. با ادب و تواضع و فروتنی نماز بخوانید تا خدا هم به شما توجه کند و گناهانتان را ببخشد.

این داستان را با نگاهی به دفتر دوم مثنوی نوشتم:

چار هندو در یکی مسجد شدند

بهر طاعت راکع و ساجد شدند

هر یکی بر نیتی تکبیر کرد

در نماز آمد بمسکینی و درد

مؤذن آمد از یکی لفظی بجست

کای مؤذن بانگ کردی وقت هست

گفت آن هندوی دیگر از نیاز

هی سخن گفتی و باطل شد نماز

آن سیم گفت آن دوم را ای عمو

چه زنی طعنه برو خود را بگو

آن چهارم گفت حمد الله که من

در نیفتادم به چَه چون آن سه تن

پس نماز هر چهاران شد تباه

عیب‌گویان بیشتر گم کرده راه

غافل‌اند این خلق از خود ای پدر

لاجرم گویند عیب همدگر

من نبینم روی خود را ای شمن

من ببینم روی تو تو روی من

آنکسی که او ببیند روی خویش

نور او از نور خلقانست بیش

گر بمیرد دید او باقی بود

زانک دیدش دید خلاقی بود

عیب‌گوی و عیب‌جوی خود بدست

با همه نیکو و با خود بد بدست

 

افسانه ی شمشاد کوچولو - مهری طهماسبی دهکردی


 

يكي بود يكي نبود غيراز خدا هيچكس نبود


در زمانهاي قديم در روستاي سرسبز و زيبايي زن و شوهر جواني زندگي مي كردند كه يك پسر كوچولوي بازيگوش و بامزه به اسم شمشاد داشتند. زن و مرد روزها در مزرعه كار مي كردند و شمشاد كوچولو هم نزديك آنها بازي ميكرد. او حيوانات را خيلي دوست داشت و هرگز آنها را  اذيت نمي كرد. به مرغ و خروس و جوجه ها دانه مي داد و تخم مرغها را جمع ميكرد.

آنها خانواده ي خوشبختي بودند و شمشاد از داشتن پدر و مادري مهربان احساس شادي و رضايت مي كرد.

يك روز پري جنگلي كوچكي كه در جنگل سرسبز نزديك روستاي آنها زندگي مي كرد، از كنار خانه ي آنها رد مي شد .او صداي خنده ي شمشاد را شنيد . به داخل خانه نگاه كرد و شمشاد را ديد كه در كنار پدر و مادرش نشسته و با خوشحالي حرف مي زند و پدر و مادرش هم با مهرباني به حرفهايش گوش مي دهند.

پري جنگلي كه موجودي حسود و بدجنس بود، از شادي آنها نارحت شد و تصميم گرفت شمشاد را آزار دهد. او يك دستبند طلاي جادويي درست كرد و خودش را  به شكل فروشنده ي دوره گردي درآورد و به نزد مادر شمشاد رفت و به او گفت اگر كمي غذا به من بدهي اين دستبند را به تو ميدهم. مادر كه از دستبند خوشش آمده بود ، كمي غذا به او داد و دستبند را گرفت و به دستش بست. از آن لحظه به بعد اخلاقش عوض شد. همين كه شمشاد مي خواست حرف بزند يا بازي كند، با همان دستي كه دستبند را به آن بسته بود، كتكش مي زد و به او اجازه نمي داد بازي كند يا حرف بزند و شعر بخواند. مادرش مي گفت: « تو بزرگ شده اي و بايد مثل آدم بزرگها رفتار كني ، بچگي ديگر بس است.»

يك روز شمشاد از دست مادرش كتك مفصلي خورد .از دست اوفراركر د. با چشم گريان به طرف لانه ي مرغ و خروس رفت و به جوجه ها گفت:« مادرم خيلي بداخلاق شده، ديگر دوستم ندارد، برايم قصه نمي گويد ، نوازشم نمي كند و اجازه نمي دهد بازي كنم. خوش به حال شما كه مادرتان دوستتان دارد و شما را زير بال و پرش مي گيرد. پدرتان هم برايتان آواز مي خواند و مراقب شماست. كاش من هم مثل شما يك جوجه كوچولو مي شدم.»

ناگهان اتفاق عجيبي افتاد؛ شمشاد به يك جوجه كوچولو تبديل شد و جيك جيك كنان به داخل لانه رفت و در كنار بقيه ي جوجه ها شروع كرد به دانه برچيدن!

پدر و مادر شمشاد هرچه او را صدا زدند و دنبالش گشتند، پيدايش نكردند.شب شد و شمشاد به خانه نيامد. مادرش گريه مي كرد و پدرش به همه جا سر مي زد و سراغ شمشاد را مي گرفت، اما كسي اورا نديده بود.

آن شب براي پدر و مادر شمشاد شب وحشتناكي بود. همين كه سپيده سرزد، مادرش هراسان و نالان به سوي جنگل رفت تا شايد نشاني از پسرش بيابد. در راه پيرمردي سفيد موي را ديد كه عصازنان به طرف روستاي آنها مي آمد. از او پرسيد:« پدرجان، توسر راهت  يك پسر كوچولوي قشنگ و بامزه را نديدي؟ او پسر من است و ازديروزتا حالا گم شده، تورا به خدا اگر او را ديده اي به من بگو.»

پيرمرد نگاهي به دستبند طلاي او كرد و گفت:« اگر دستبندت را به من بدهي به تو خواهم گفت كه او كجاست.»

مادر گفت:« اما اين دستبند براي من خيلي عزيز است، چيز ديگري از من بخواه.» پيرمرد سرش را تكان داد و گفت:« نه نمي شود. من فقط دستبند تورا مي خواهم.»

مادر با  بي ميلي دستبند را بازكرد و آن را به پيرمرد داد. پيرمرد با عصايش به روستا اشاره كرد و گفت:« به خانه ات برگرد ، پسرت را آنجا مي بيني.»  مادر گفت:« از كجا بدانم راست مي گويي؟» اما پيرمرد ناپديد شده بود.

مادر با شتاب به خانه برگشت و شمشاد را ديد كه در كنار لانه ي مرغ و خروس بازي مي كند. او را در آغوش گرفت و بوسيد و پرسيد:« كجا بودي عزيزم؟» شمشاد گفت من به شكل جوجه درآمده بودم، اما وقتي تو دستبند را به پيرمرد دادي به شكل اولم برگشتم.» مادر با تعجب گفت:« تو از كجا فهميدي كه من دستبند را به پيرمرد دادم؟» شمشاد جواب داد:« مرغ و خروس مي گفتند كه اگر تو دستبند طلايي را به پيرمردي كه سر راهت  مي بيني بدهي، من به شكل اولم برمي گردم و تو هم دوباره مهربان مي شوي. آن دستبند يك دستبند جادويي بود كه تو را بداخلاق و تندخو مي كرد. آن پيرمرد فرشته ي مهرباني بود كه براي كمك به من سر راه تو قرار گرفت.»

مادر خدا را شكر كرد كه همه چيز به خير گذشته است. شمشاد را بغل كرد و به خانه برد و به شوهرش كه از همه جا بي خبر مي خواست به دنبال شمشا د بگردد گفت:« نمي خواهد جايي بروي، شمشاد همين جا در كنار ماست . ما بازهم خانواده ي خوشبختي خواهيم بود.»

از آن روز به بعد شمشاد و پدر و مادرش بازهم با مهرباني در كنار يكديگر زندگي كردند و به كسي اجازه ندادند كه آرامش آنها را به هم بزند. اميدوارم همه ي بچه ها در كنار پدر و مادرهايشان به خوبي و خوشي زندگي كنند و هميشه شاد و بانشاط باشند.

روزه کله گنجشکی - مهری طهماسبی دهکردی


روزه گرفته

امروز یک کودک

کله گنجشکی

روزه ی کوچک

تا ظهر نخورده

آب و غذایی

می کرده قورقور

شکمش گاهی

ظهر افطار کرده

با نان و خرما

مامان بهش گفت:

صد باریکلا

شهادت حضرت علی - مهری طهماسبی دهکردی

 

توی ماه رمضون 

توی محراب نماز

حضرت علی می کرد

با خدا راز و نیاز

پیشونیش به سجده بود

رو لباش نام خدا

روزه بود امام علی

توی محراب دعا

دست یک مرد پلید

علی رو به خون کشید

شد علی شیرخدا

توی محراب شهید

گلی از باغ امامت کم شد

همه جا غرق غم و ماتم شد

یتیمای کوفه بی پدر شدن

چشما گریون و کمرها خم شد

شب قدر - مهری طهماسبی دهکردی

شب قدر

شب قدره بچه ها

دعاکنید

همه باهم خدارو

صداکنید

بگید ای خدا

خدای مهربون

خدای زمین

خدای آسمون

هرکسی تنش مریضه

تو به اون شفا بده

هرکسی گشنه و تشنه اس

تو بهش غذا بده

هرکسی غمگین وخسته س

به دلش صفا بده

تن سالم لب خندون

به ما بچه ها بده

به تمام بنده هات

خدای من،

دل پاک و خالی از ریا بده

 

حضرت علی - مهری طهماسبی دهکردی

حضرت علی

توی ماه رمضون

توی محراب نماز

حضرت علی می کرد

با خدا راز و نیاز

پیشونیش به سجده بود

رو لباش نام خدا

روزه بود امام علی

توی محراب دعا

دست یک مرد پلید

علی رو به خون کشید

شد علی شیرخدا

توی محراب شهید

گلی از باغ امامت کم شد

همه جا غرق غم و ماتم شد

یتیمای کوفه بی پدر شدن

چشما گریون و کمرها خم شد

ماه رمضان - مهری طهماسبی دهکردی

ماه رمضان

توی ماه رمضون

باید که خودسازی کنیم

آدم خوبی باشیم

تا خدارو راضی کنیم

*

حرفای بد نزنیم

همیشه خوشزبون باشیم

به کسی بد نکنیم

همیشه مهربون باشیم

 *

روزه صبر و طاقت

 آدم را بیشتر می کنه

خلق و خوی آدما رو

خیلی بهتر می کنه

*

قصه ی پشمک و نازنین - مهری طهماسبی دهکردی

 قصه ی پشمک و نازنین

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود

پشمک گربه  کوچولوی سفیدِ قشنگی بود.او در یک خانه ی بزرگ زندگی می کرد. صاحب آن خانه یک  دختر کوچک داشت. اسم دختر کوچولو نازنین بود.در فصل زمستان، نازنین بیشتر وقت ها توی اتاقش بود و کمتر به حیاط می آمد، چون خیلی زود سرما می خورد و مریض می شد.

پشمک اجازه نداشت داخل اتاق های خانه برود.او توی حیاط بزرگ می گشت  و موش شکار می کرد. بعضی وقت ها هم مادر ِ نازنین کمی شیر و گوشت برایش در حیاط می گذاشت تا بخورد. پشمک خیلی دلش می خواست نازنین به حیاط خانه  بیاید و کنار باغچه ی پر از گل بنشیند یا دنبال او بدود و با او بازی کند ولی  مادر نازنین می ترسید اگر نازنین از اتاق خارج شود سرما بخورد. برای همین اسباب بازی هایی برای نازنین خرید بود تا با آنها بازی کند و سرش گرم شود. نازنین یک ببر بزرگ عروسکی داشت که خیلی شبیه یک  ببر واقعی بود. بدن راه راه و چشم های سبز و درخشان ببر خیلی قشنگ بودند. نازنین  به این  ببر علاقه ی زیادی داشت.پشمک هر روز از پشت پنجره ی اتاق، می دید که نازنین  ببرش را بغل کرده و با آن بازی می کند.آن وقت آهی می کشید و با خودش می گفت:« کاشکی من هم مثل این ببرمی توانستم پیش نازنین باشم و با او بازی کنم!»

فصل زمستان داشت به پایان می رسید. پدرنازنین توی باغچه، گل بنفشه کاشته بود. مادرش هم تمام اتاق های خانه  را گردگیری و تمیز کرده بود.هوای فصل زمستان دیگر زیاد سرد نبود. نازنین هم  بیشتر وقت ها از اتاق بیرون می آمد و توی حیاط بازی می کرد. پشمک دنبال او راه می رفت و میومیو می کرد.نازنین وقتی او را می دید، می دوید تا پشمک هم دنبالش بدود. آنها با هم مسابقه ی دو  می دادند. نازنین از بازی با پشمک خیلی خوشش می آمد؛ پشمک هم خوشحال بود که با نازنین دوست  شده است.

در آخرین روز زمستان، عمو و زن عموی نازنین با پسر کوچولویشان آرش،  به خانه ی آنها آمدند.. آرش از ببر ِ نازنین خیلی خوشش آمد. نازنین هم ببر را به  آرش هدیه داد. او به  آرش گفت:« من دیگر به این ببر احتیاج ندارم. من با یک گربه کوچولوی پشمالوی سفید و قشنگ دوست هستم و هر روز توی حیاط خانه دنبالش می دوم و با او بازی می کنم و این ببر را به تو هدیه می دهم.»آرش خیلی خوشحال شد و از نازنین تشکر کرد و موقع  رفتن، ببر را هم با خودش برد.

صبح روز عید، نازنین یک زنگوله ی طلایی بسیار زیبا به گردن پشمک بست و گفت:«این هم عید ی من برای تو،از امروز تو به جای ببری دوست  و همبازی من هستی.»

پشمک با خوشحالی سرش را تکان داد و زنگوله ی طلایی جرینگ جرینگ صدا کرد. آن وقت نازنین شروع کرد به دویدن دور باغچه، پشمک هم میومیوکنان دنبالش می دوید و با او بازی می کرد. امیدوارم شما هم مثل نازنین و پشمک شاد و خوشحال باشید و سال نوی خوب و پربرکتی را آغاز کرده باشید.

قصه ی پیرزنی که توبه کرد - مهری طهماسبی دهکردی

فصه ی پیرزنی که توبه کرد

روزی روزگاری در شهری پیرزن جادوگری زندگی می کرد که هیچ شباهتی به جادوگرها نداشت. نه دماغش دراز بود و نه کلاه و جارو و چوب دستی جادوگری داشت. صورتش گرد و سفید و با مزه و دماغش کوفته ای بود و خیلی مهربان به نظر می رسید. برای همین هیچ کس حتی خودش هم فکرش را نمی کرد که او جادوگر باشد. شاید بپرسید برای چی اول قصه گفتم که در شهری پیرزن جادوگری زندگی می کرد، اما حالا می گویم که هیچ کس حتی خودش هم فکرش را نمی کرد یا خبر نداشت که ممکن است او جادوگر باشد! راستش را بخواهید، من فکر می کنم که جادوگری همیشه با خواندن یک ورد و فوت کردن به یک چیز و تغییر شکل دادن آن نیست. مثلاً جادوگرها وردی می خوانند مثل اجّی مجّی لاترجّی و به یک در بسته فوت می کنند و آن در فوراً باز می شود. اما پیرزن قصه ی ما هیچ کدام از این کارها را نمی کرد.او زن مومنی به  نظر می رسید.همیشه تسبیح به دست می گرفت و نماز هم می خواند.هرکس او را می دید با خودش می گفت حتماً خیلی مومن و باخداست.

 او هیچ کار بدی نمی کرد، فقط پیش هر کسی می نشست، از دیگران بدگویی می کرد. می رفت پیش خاله  زینب و به او می گفت: الهی فدات بشم خاله زینب جون، نمی دونی این سکینه خانم چه زن بدجنسیه. به تو حسودی می کنه. به من گفت که زینب یک زن بی عرضه و دست و پا چلفتیه که عرضه نداره دماغ خودش را هم پاک کنه.

آن وقت خاله زینب ناراحت می شد و می گفت الان می رم سراغ سکینه خانم ببینم چرا این حرفها را زده، مگر من چکارش کردم. اما پیرزن فوری قسمش می داد که:« نه ترابخدا، یه وقت نری بهش بگی ها! قسمم داده که بهت نگم، اما دلم نیومد نگم، گفتم که بدونی و بدخواهات را بشناسی.» بعد هم خاله زینب را می گذاشت و می رفت سراغ سکینه خانم و بهش می گفت: سکینه خانم جون نمی دونی این خاله زینب چقدر به توحسودی می کنه! چشم دیدن تو را نداره. سکینه خانم با تعجب می پرسید آخه چرا مگه من چکار کردم؟ پیرزن جواب می داد: هیچی حسودی صورت قشنگ و موهای بلندت را می کنه. می گه سکینه خانم را توی حمام دیدم که نشسته بود و زیور خانم موهاش را شونه می زد می گفت: واه واه واه! چه موهای زشت و کم پشتی داره، اما همه اش داره شونه شون می کنه می گفت: اینکه قدیم ها می گفتن: هفت نفر آینه بدست سکینه کچل سرشو می بست، وصف الحال توئه. خلاصه چشم نداره تو را ببینه. سکینه خانم عصبانی می شد و می خواست با زینب دعوا کند، اما پیرزن قسمش می داد که نکنه این کار را بکنی چون زینب قسمم داده که به تو نگم، اما من دلم نیومد نگم، گفتم که بدونی و بدخواهات را بشناسی. بعد هم می رفت سراغ دو تا زن دیگر و آنها را هم نسبت به هم بدبین می کرد. تمام کسانی که با پیرزن آشنایی داشتند با هم بد بودند و از همدیگه می ترسیدند و فکر می کردند هیچ کس آنها را دوست ندارد و حسودیشان را می کند. یک روز شیطان که همیشه پیرزن را در حال بدگویی  می دید و از او خیلی خوشش می آمد،صدایش زد و گفت:« پیرزن من شیطانم. آدم ها را گول می زنم و وسوسه می کنم، از تو خیلی خوشم آمد و دنبال یک همکار می گردم تو حاضری با من همکاری کنی؟»

پیرزن فکری  کرد و گفت:«وا!چه حرفا!من با شیطون همکار بشم؟استغفرالله!من زن باخدا و باایمانی هستم،چطوری جرأت می کنی به من این پیشنهاد رو بکنی؟»

شیطان قاه قاه خندید و جواب داد:«تو مومنی؟پس چرا غیبت می کنی؟چرا  مردم را نسبت  به هم بدبین می کنی؟تو می دونی چندتا زن از آشناهای تو به خاطر این  رفتارت با هم بدشدن؟تو میدونی چند نفر با هم قهرکردن و دیگه با هم حرف نمی زنن؟»

پیرزن کمی فکر کرد و گفت:«مگه من چیکار کردم؟من فقط با  بقیه ی زنها درددل می کنم.مگه چی گفتم که اونا با هم قهر کردن؟»

شیطان آینه ای به دست او داد.پیرزن توی آینه نگاه کرد و تمام زنهایی را که به خاطر حرفهای او با هم دعوا کرده یا قهر بودند را دید.خودش را هم دید و حرفهایی را  که به هرکدام زده بود، شنید.اول خیلی خوشحال شد که فهمید حرفهای او باعث خیلی از جداییها و دلخوریها شده اما وقتی دوباره صدای شیطان را شنید که به او می گفت  بیا با من همکاری کن تا تمام آدم ها را فریب بدهیم به فکر فرو رفت.او از بچگی دلش می خواست به بهشت برود اما وقتی نتیجه ی کارهای خودش را  دید فکرکرد نکند خدا از او راضی نباشد و او را به بهشت نفرستد.کمی ترسید و به شیطان گفت:« اگراین کارهایی که می گویی بکنم، می توانم به بهشت بروم؟»

شیطان  با  چرب زبانی جواب داد:«بهشت دیگه چیه؟.من به تو پول و ثروت و جوانی میدم تو از زندگیت لذت می بری.همین بهشته.»

پیرزن به فکر فرو رفت و دوباره به آینه نگاه کرد.یکی از زنهایی که به خاطر حرفهای او از شوهرش جدا شده بود با گریه او را نفرین می کرد و می گفت اگر حرفهای پیرزن نبود، من به شوهرم بد نمی کردم و از او جدا نمی شدم.بقیه هم ناراحت بودند و به کسیکه باعث قهر و جدایی و دلخوری شده بود،لعنت می فرستادند.پیرزن ترسید.با خودش گفت من همیشه خیال می کردم  اگر نماز بخوانم و تسبیح بگردانم و ذکر بگویم، به بهشت می روم اما با این نفرین هایی که همه به من می کنند، توی جهنم هم راهم نمی دهند.

او به شیطان پشت کرد و آینه ی او را به زمین انداخت و فرار کرد و به مسجد رفت.آنجا نشست و خوب فکرکرد و فهمید کارهای زشتی کرده و باید از آن ها توبه کند. چندبار گفت:خدایا دیگه از کسی بد نمیگم و غیبت نمی کنم.اما این کافی نبود.او می دانست که باید به  سراغ کسانی برود که به خاطر حرفهای او دچار مشکل شده بودند.کار سختی بود.پیرزن خجالت می کشید اما باید می رفت تا به شیطان نشان  دهد که نمی خواهد همکار او باشد.شیطان مرتب دور و بر او می چرخید و پیشنهاد همکاری می داد و پیرزن را آشفته و ناراحت می کرد.فردای آن روز پیرزن به  سراغ زنهایی رفت که به آنها دروغ گفته بود و برایشان توضیح داد که گاهی برای تفریح و سرگرمی یا از روی حسادت،به آنها دروغی می گفته و آنها را نسبت  به هم بدبین می کرده است.آنها از دست او خیلی عصبانی می شدند و نمی خواستند او را ببخشند اما پیرزن آن قدر التماس می کرد تا سرانجام رضایت می دادند و از سر تقصیرات او می گذشتند.وقتی آخرین نفر هم او را بخشید، پیرزن احساس کرد بار سنگینی از دوشش برداشته شده است.به خانه اش رفت وخوابید و دیگر از خانه خارج نشد. شیطان هم دست از سر او برداشت و رفت به سراغ  یک نفر دیگر.فردای آن روز،وقتی همسایه اش به سراغش رفت تا حالی از او بپرسد،دید که پیرزن مرده است. او به آشنایان  پیرزن خبرداد تا بیایند و او را دفن کنند.آشنایان و همسایه ها او را به خاک سپردند و برجنازه اش نماز خواندند و گفتند:« چه سعادتی داشت این  پیرزن که قبل از مرگ فهمید گناهکار است و توانست توبه کند  و دست از غیبت و بدگویی بردارد.ما او را می بخشیم تا شاید خدا هم او را ببخشد.» 

*

فصه ها و اشعار مهری طهماسبی دهکردی در وبلاک ترانه های کودکان


قصه ی توپ قرمز - مهری طهماسبی دهکردی

قصه ی توپ قرمز

مشکی یک مورچه ی سیاه مهربان بود.او با مورچه ی قرمزی به نام سرخک دوست بود. مشکی می خواست  به  جشن تولد سرخک برود اما نمی دانست چه هدیه ای برای او ببرد. پیش مادرش رفت و به او گفت:« مامان من برای سرخک چی هدیه ببرم؟»

مادرش فکری کرد و گفت:«فکر می کنم اگر یک اسباب بازی برایش ببری خیلی خوشحال شود.»

مشکی  نمی دانست چه جور اسباب بازی ای برای سرخک ببرد. تا این که فکری به نظرش رسید. او به باغ رفت و یک دانه ی  گُیاهِ گِرد  پیدا کرد.دانه  را برداشت و آن را شست  و تمیز کرد. بعد با گلبرگ های گل سرخ آن را رنگ کرد.حالا او یک توپ کوچولوی قرمز رنگ داشت.مشکی توپ قرمز را به  سرخک هدیه داد.سرخک از توپ قرمز خیلی خوشش آمد و از مشکی تشکر کرد. از آن روز به بعد مشکی و سرخک هر روز با هم توپ بازی می کردند و از این بازی لذّت می بردند.

مورچه ها بازنشسته نمی شوند - مهری طهماسبی دهکردی

مورچه ها بازنشسته نمی شوند

کوشا کارش را خیلی دوست داشت.او  یکی از پرکارترین افراد شهر مورچه ها بود.

روزها یکی پس از دیگری گذشتند.کوشا دیگر نمی توانست به  راحتی برگ ها را بچیند.او پیر شده بود و آرواره هایش دیگر قدرت و توانایی سابق را نداشتند.

شهردار شهر مورچه ها به او گفت:« تو در روزهای جوانی خیلی خوب کار می کردی  و زحمت  زیادی می کشیدی؛ حالا بهتر است  بازنشسته شوی و استراحت کنی.به جای کارکردن،  به باغ برو و گردش کن و از دیدن آسمان آبی و خورشید درخشان و گل های زیبا لذت ببر.»

کوشا جواب داد:« شهردار عزیز، من دوست دارم تا وقتی زنده هستم  در کنار دیگران کار کنم. حالا که نمی توانم برگ بچینم، اجازه  بدهید به کارحمل و نقل برگ ها بپردازم. وقتی مورچه های جوان برگ ها را می چینند، من برگ ها را برمی دارم و به لانه می آورم. من می توانم برگی را که  پنجاه  برابر من وزن دارد، با خودم حمل کنم و به لانه  بیاورم. از امروز کارم می شود جمع کردن و آوردن برگ ها به لانه  برای پرورش قارچ.»

شهردار لبخندی زد و گفت:«آفرین  به تو مورچه ی سخت کوش و پرکار! واقعاً کوشا و زحمتکش هستی. حالا که دلت می خواهد کارکنی، من حرفی ندارم. »

کوشا با خوشحالی پیش دوستانش رفت و به آنها  در جابه جا کردن برگ ها کمک کرد.او می گفت:« یک مورچه همیشه  باید مفید باشد و به دوستانش کمک کند، حتی اگر یک مورچه ی پیر باشد. یک مورچه هرگز بازنشسته نمی شود.»

بهار - مهری طهماسبی دهکردی

بهار

بهار میاد دوباره

باغچه ها پرگل میشه

صفا داره طبیعت

صحرا و کوه و بیشه

بهارتون مبارک

بچه های مهربون

خوشحال و شاداب باشید

لطف خدا یارتون

*

خانم مهری طهماسبی گرامی سال نو بر شما مبارک. چند سال است که شما را با اشعار و قصه های زیبایتان می شناسم. از خواندن وبلاکتان لذت می برم. جا دارد که از شما تشکر کنم و عرض کنم که خیلی دوستتان دارم.

*

درخت - مهری طهماسبی دهکردی


درخت

درختم و درختم

ریشه ی من توخاکه

ریشه ی من عاشقِ

زمین و آب ِپاکه

تمیز  و پاک می کنه

برگای  من هوارو

سرحال و شاد می کنه

همّه ی آدمارو

میوه ی من مقوّی

خوشمزه و لذیذه

خوراک خوبی واسه

بچّه های عزیزه

قدرمنو بدونید

آدمهای مهربون

زیر سایه م بشینید

تو گرمای تابستون

خانواده ی میمون ها - مهری طهماسبی دهکردی


به نام خدا

خانواده ی میمون ها

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود

توی جنگل سبز حیوانات زیادی زندگی می کردند. یک روز میمون کوچولویی تک و تنها به جنگل سبز آمد. او هیچ کس را نداشت. پدر و مادرش را آدم ها شکارکرده و به باغ وحش برده بودند. اما میمون کوچولو از دست آنها فرار کرده بود. او ناراحت و غمگین در جنگل راه می رفت و می دید که بچه های حیوانات در کنار پدر و مادرهایشان هستند و همه با هم زندگی می کنند. میمون کوچولو خیلی غصه می خورد و با خودش می گفت: کاش پدر و مادرم اسیر نشده بودند و الان همه در کنار هم بودیم. او زیر درختی نشست وسه تا میمون کوچولو را دید که با هم بازی می کردند و پدر و مادرشان مواظب آنها بودند. میمون کوچولو با چشم های پر اشک به آنها نگاه می کرد. مادر میمون ها او را دید و به طرفش رفت و گفت: «میمون کوچولو چرا ناراحتی؟ چرا چشمات پر از اشکه؟». میمون کوچولو جواب داد: «آخه بابا و مامانم را آدم ها گرفتند و به باغ وحش بردند. حالا من تنهام!» خانم میمون آقای میمون را صدا زد و گفت: «این میمون کوچولو تنهاست. من دوست دارم او را به خانه مان بیارم تا با بچه های ما بازی کنه. تو با این کار موافقی؟» آقای میمون که پدر مهربانی بود با خوشرویی گفت: «بله من موافقم.» و به میمون کوچولو گفت: «تو هم بیا با ما زندگی کن. ما سه تا بچه داریم. تو هم می شی بچه ی ما. اون وقت ما یه خانواده ی شش نفری می شیم. چهار تا بچه با یک بابا و یک مامان». میمون کوچولو خوشحال شد و گفت: «چه خوب! باشه منم میام با شما زندگی می کنم و عضو خانواده ی شما می شم. » سه تا بچه میمون هم خوشحال شدند. آنها میمون کوچولو را پیش خودشان بردند و به او آب و غذا دادند و وقتی میمون کوچولو سیر شد با آنها بازی کرد و به خانه شان رفت. سه تا بچه میمون به او گفتند خواهر کوچولو به خونه ی خودت خوش اومدی.

از آن روز به بعد میمون کوچولو در کنار خواهر و برادرها و پدر و مادر جدیدش زندگی می کرد و خوشحال بود که صاحب یک خانواده شده است. او هر روز دعا می کرد که پدر و مادرش بتوانند از باغ وحش فرار کنند و پیش او بر گردند.

*

خواب درخت - مهری طهماسبی دهکردی

خواب درخت

زمستونُ دوست دارم

وقتی که برف می باره

روی زمین یه فرشِ

سرد و سفید می ذاره

درختا بی برگ و بار

در انتظار بهار

شاید میگن خدایا

بازم بهارُ بیار

میگن پس از زمستون

بهارمیاد دوباره

شکوفه،سبزه و گل

همراه خود میاره

تو سینه ی درختا

پر از نور امیده

درخت تو فصل سرما

خواب بهارُ دیده

وبلاک مهری طهماسبی دهکردی

*

فصل زمستون - مهری طهماسبی دهکردی

فصل زمستون

رسیده از راه

فصل ِزمستون

دارم می لرزم

مثل گیاه ِ

خشک ِ بیابون

باید بپوشم

کلاه و پالتو

توی خیابون

از آسمونِ

ابری می باره

برف ِ فراوون

مامان برای ِ

کلاغ و گنجشک

ریخته رو برفا

خرده های نون

دی ماه و بهمن

با ماهِ اسفند

سه ماهِ سردِ

فصل ِ زمستون

تو فصل ِ سرما

باشید همیشه

خوشحال و خندون

یاد ایام - مهری طهماسبی دهکردی

یاد ایام

نشسته ام كنار

مادربزرگم امروز

تا او به من بگويد

 از خاطرات ديروز

از قصه هاي شيرين

از روزگار ديرين

از دوره ي جواني

بهار زندگاني

از مردمي كه رفتند

از يادها كه ماندند

از عشق و مهرباني

خوبي و خوشزباني

مادربزرگ دارد

 يك سينه پر حكايت

از بازي زمانه

نمي كند شكايت

بارون می باره جرجر - مهری طهماسبی دهکردی

بارون می باره جرجر

بارون می باره جرجر

بیا با هم کلاغ پر

بازی کنیم تو خونه

هی نگیریم بهونه

بارون می باره شرشر

بچه ی چاق پرخور

پاشو دیگه ورزش بکن

یه کمی نرمش بکن

پرخور و بیعار نباش

تنبل  و بیکار نباش

صداش میاد هوهو

مثل صدای کوکو

صدای چیه؟

صدای باد

چی چی میخونه ؟

ترانه ی شاد

قارقارک و پرپری - مهری طهماسبی دهکردی

قارقارک و پرپری

توی یک مزرعه تعداد زیادی شترمرغ زندگی می کردند.صاحب مزرعه از شترمرغها نگهداری می کرد تا بزرگ  شوند و تخم بگذارند.پرپری شترمرغ کوچولویی بود که خواهر و برادرنداشت.او روزها به تنهایی توی مزرعه می گشت و بازی می کرد.یک روز کلاغی که داشت بالای سر مزرعه پرواز می کرد او را دید.کلاغ پایین آمد،روی زمین نزدیک پرپری نشست و گفت:آهای حیوان،اسمت چیه؟

پرپری گفت:اسمم پرپریه اسم تو چیه؟

کلاغ قارقاری کرد  و جواب داد:اسمم قارقارکه.من کلاغم تو چی هستی؟

پرپری گفت:من شترمرغ هستم.

قارقارک قاه قاه خندید و گفت:شتر یا مرغ؟ کدامش هستی؟

پرپری گفت:من یک پرنده ام.

قارقارک گفت:پس بیا باهم پروازکنیم ببینیم کدام یک از ما بالاتر پرواز می کنه.

پرپری  با ناراحتی گفت:اما من نمیتونم پروازکنم.

قارقارک گفت:اهه!تو دیگه چه جور پرنده ای هستی؟ پرنده ها باید بتونند پرواز کنند.

پرپری  آهی کشید و گفت:اما من از آن دسته پرنده هایی هستم که نمی تونند پرواز کنند.مثل خروس و مرغ خانگی اما می تونم به سرعت بدوم.خیلی تند می دوم.

کلاغ  گفت: آهان فهمیدم که چرا پاهای تو این  قدر دراز هستند. کمی هم شبیه شتر هستی.برای همین اسم شما را شترمرغ گذاشته اند. 

در همان وقت مادر پرپری او را صدازد . پرپری گفت : قارقارک جان من باید پیش مادرم بروم. اگر دوست داری مادرم  راببینی با من بیا.

قارقارک  همراه پرپری پیش خانم شترمرغ رفت و به او سلام کرد.خانم شترمرغ گفت:سلام آقاکلاغه خبرتازه چی داری؟

قارقارک خندید  و گفت:من با پرپری مهربون دوست شدم و فهمیدم که شما شترمرغ ها پرنده های  بزرگی هستید و خیلی تند می دوید.

خانم شترمرغ گفت: درسته طول قد من دومتر و نیمه.وزنم هم ۱۴۰ کیلوگرمه. تخم من هم خیلی بزرگه. خیلی بزرگتر از تخم مرغ یا تخم بقیه ی پرنده ها.

قارقارک گفت: خیلی خوشحالم که با شما آشنا شدم. اجازه بدید کمی با پرپری بازی کنم. 

خانم شترمرغ گفت: اشکالی نداره. بازی کنید.

قارقارک و پرپری با هم مسابقه گذاشتند. قارقارک می پرید و پرپری میدوید. آخرش هم پرپری از قارقارک جلو زد و برنده شد. پرپری و قارقارک دوستان خوبی شدند. از آن روز به  بعد پرپری دیگر تنهایی بازی نمیکرد.

بچه ی باادب - مهری طهماسبی دهکردی

بچه ی باادب

من بچه ی باادبم

تمیزم و مرتبم

گل های خنده رو لبام

هرجا میرم میگم سلام

خوش اخلاق و مهربونم

خنده رو و خوش زبونم

تلاش و کوشش می کنم

همیشه ورزش می کنم

میخوام سلامت بمونم

تا درسامو خوب بخونم

درس می خونم بچه ها

عاقل و دانا میشم

با جنب و جوش و ورزش

خیلی توانا میشم

مار - مهری طهماسبی دهکردی

مار

من یک مار درازم

خوش نقش و خوش نگارم

می خزم روی زمین

چون دست  و پا ندارم

روی تنم پر از خال

پر از نقش و نگاره

نگاه کنید بچه ها

رنگای زیبا داره

خداوند توانا

این رنگارو کشیده

نقش و نگار و رنگی

به این خوبی کی دیده؟

*

برادر کوچولو - مهری طهماسبی دهکردی

برادر کوچولو

یک روزوقتی نرگس کوچولو از خواب بیدارشد مادرش را ندید.به جای مادر،مادربزرگ داشت توی آشپزخانه چای دم می کرد.نرگس نگران شد.بغض کرد و با گریه گفت:«مامانم کجاست؟من مامانم را می خوام.»

مادربزرگ با مهربانی جواب داد:«عزیزم ، گریه نکن.مامانت رفته  بیمارستان فردا میاد برات یه داداش کوچولوی ناز و قشنگ میاره.»

اما نرگس گریه می کرد و میگفت:« من مامانمو می خوام.دلم براش تنگ شده.»

مادربزرگ دستی به سر نرگس کشید و گفت: «تو صبرداشته باش و حوصله کن.مامانت فردا  با یه نی نی کوچولوی ناز و مامانی به خونه برمی گرده.اون وقت تو می تونی نی نی رو بغل کنی و براش شعر بخونی.»

نرگس فکری کرد و کمی آرام شد و پرسید:«نی نی اسمش چیه؟»

مادربزرگ خندید و جواب داد: «هنوز اسم نداره.تو بگو اسمشو چی بذاریم؟»

نرگس گفت:«نمی دونم.»

مادربزرگ گفت: «حالا بیا  بریم دست و صورتت را بشور بعد با هم فکر می کنیم که اسمش راچی بذاریم.

نرگس گفت:«باشه مادربزرگ.»

و همراه مادربزرگ به دستشویی رفت و دست و صورتش را شست و صبحانه خورد.بعد از خوردن صبحانه به مادربزرگ گفت:«حالا بیا فکرکنیم ببینیم اسم  بچه را چی بذاریم.»

مادربزرگ با خنده گفت: «باشه.اما من حوصله ام سر رفته.بیا با هم بریم  بیرون.کمی قدم  بزنیم.نون بخریم و برگردیم بعد فکر می کنیم چه اسمی روی بچه بذاریم.»

نرگس خوشحال شد و گفت:«آخ جون! چه خوب .الان روسریم رو سرم می کنم و همراه شما میام .»

مادربزرگ گفت:«قربون نوه ی گلم  برم که روسری سرش می کنه.»

آن وقت هردو با هم به خیابان رفتند.همه جا چراغانی بود و جلوی مغازه ها کاغذ رنگی و پرچم زده بودند.

نرگس به کاغذهای رنگی و چراغانی نگاه کرد و گفت:« مادربزرگ ، نگاه کنید ! همه جا چراغونه.چقد قشنگه!»

مادربزرگ باخوشحالی  گفت:«آره عزیزم، تولد امام رضاست.»

نرگس گفت:«کی؟امام رضا؟»

مادربزرگ جواب داد:«آره  عزیزم،امام هشتم.مگه یادت  نیست پارسال  با هم رفتیم زیارت حرم امام  رضا.»

نرگس گفت:«آهان! یادم اومد.همون جا که گنبدش طلایی بود.نقاره می زدن.تو حیاطش هم کبوتر بود واسه کبوترا دونه پاشیدیم.»

مادربزرگ خندید و گفت:«آفرین، چه خوب یادت مونده!»

نرگس گفت:«من امام رضا  را خیلی دوست دارم. دلم می خواد بازم بریم زیارت حرم امام رضا. »

مادربزرگ با خنده پرسید:« دیگه دلت چی می خواد؟»

نرگس فکری کرد و جواب داد«: دلم می خواد اسم داداش کوچولوم رو رضا  بذاریم.»

مادربزرگ با خوشحالی گفت:«وای! چه فکر خوبی!منم موافقم.داداشت  شب تولد امام رضا به دنیا اومده.اسمش رو می ذاریم رضا. بذار وقتی بابات رفت و مامان را از بیمارستان آورد خونه بگو که دوست داری اسم بچه رو رضا  بذاری.باشه؟»

نرگس گفت:«باشه مادربزرگ.چشم.»

مادربزرگ و نرگس کمی  توی خیابان قدم زدند  و به پارک رفتند.  نرگس حسابی بازی کرد و خیلی بهش خوش گذشت.وقتی به خانه برگشتند، مادربزرگ غذای خوبی درست کرد و ناهار نرگس را داد.نرگس از او تشکرکرد و ناهارش را با اشتها خورد و منتظر برگشتن مادرش شد.آن روز مادر به خانه برنگشت.

فردای آن روز نرگس هنوز خواب بود که با صدای مادربزرگ بیدارشد:«نرگس جون، پاشو دخترم.مامانت  برگشته خونه.پاشو ببین مامان و بابا و داداش کوچولو منتظرتو هستند.»

نرگس خمیازه ای کشد و خواب آلود جواب داد:«الان پا میشم.»

مادربزرگ گفت:« پاشو داداش کوچولوی نازت  رو ببین.داره گریه می کنه .»نرگس صدای گریه نوزاد را شنید.از رختخواب بیرون پرید و به آشپزخانه رفت وبه مادربزرگ سلام کرد.

مادربزرگ گفت:«علیک سلام بالاخره  بیدار شدی.بریم دست و صورتت رو بشور .می شنوی؟ داداشت داره گریه می کنه.»

نرگس خندید و چیزی نگفت. با دست و صورت تمیز و موهای شانه زده پیش  پدر و مادرش رفت و سلام کرد.مادر باخوشحالی گفت:«سلام به روی ماهت.به به !دخترکوچولوی عزیزم.بیا این جا پیش خودم.دلم برات تنگ شده بود.»

پدر نرگس گفت:«سلام عزیزم، نرگس جان، مامانت توی بیمارستان،فقط سراغ تو را می گرفت.دلش حسابی برات تنگ شده بود.»

در همان وقت داداش کوچولوی نرگس باز هم گریه کرد.

نرگس گفت:« وای داداش کوچولوم گریه می کنه!»

مادربزرگ گفت: «همه ی بچه کوچولوها گریه می کنند.خودت هم همین جوری بودی.همش گریه می کردی.»

نرگس گفت:«مگه منم مثل داداشم کوچولو بودم؟»

همه خندیدند. پدرگفت:« فکر می کنی همش همین قدی بودی؟ تو هم کوچولو بودی عزیزم.»

مادربزرگ گفت:« آره دختر گلم مامان بهت  شیرداد و ازت مواظبت کرد تا بزرگ  شدی. حالا هم به داداشت شیرمیده و ازش مواظبت می کنه تا بزرگ بشه.تو هم می تونی کمکش می کنی.»

مامان به داداش کوچولو شیر داد و او ساکت شد.

نرگس به او نگاه کرد و گفت:«داداش کوچولوم چه نازه.» و آهسته به نوزاد گفت :«داداش رضا سلام.»

پدرپرسید:«چی؟چی گفتی؟داداش رضا؟»

مادربزرگ جواب داد:« بله نرگس اسم داداشش را گذاشته رضا»

مامان گفت:«چه خوب!منم می خواستم بگم بهتره اسمش را رضا  بذاریم.آخه شب تولد امام  رضا به دنیا اومد.»

پدررو به نرگس کرد و با مهربانی گفت:«چه فکر خوبی! دختر گلم ممنونم که کار مارا راحت کردی و اسم برادرت را خودت انتخاب کردی.رضا اسم خیلی خوبیه.اسم امام هشتمه.»

مادربزرگ گفت: «آره من و نرگس دیروز با هم حرف زدیم.نرگس یادشه که پارسال رفتیم زیارت امام رضا و اون برای کبوترا دونه پاشید.گنبد طلا و صدای نقاره ها را هم یادشه.»

نرگس گفت:«باباجون،داداشم که بزرگ شد با هم بریم مشهد زیارت امام رضا.باشه؟»

پدرگفت: «باشه دخترم.اگه خدا بخواد و قسمت  بشه حتماً میریم  زیارت امام رضا.من که خیلی دلم هوای حرم آقا امام رضارو کرده.»

مامان نرگس را صدازد و گفت:«نگاه کن نرگس جان داداشت خوابید.داره توی خواب لبخند می زنه.حتماً فهمیده که خواهر مهربونش  اسمش رو گذاشته رضا.خوشحاله مگه نه؟»

نرگس خندید و گفت:« بله خوشحاله.»

مادربزرگ گفت:«حالا وقتشه که با هم به این کوچولو بگیم به خونه خوش اومدی آقارضا.»

پدر و مادر و نرگس و مادربزرگ باهم گفتند:«به خونه خوش اومدی آقا رضای کوچولو.»

اما رضاکوچولو خواب بود و توی خواب لبخند می زد.

پایان

نویسنده:مهری طهماسبی دهکردی

مهری طهماسبی دهکردی دوستت دارم یک عالمه

*

شعر شب یلدا

شعر شب یلدا

سی ام آذره و یک  شب زیبا

یه  شب بلند به اسم شب یلدا

شب شب نشینی و شادی و خنده

شبی که واسه ی همه خیلی بلنده

همه ی اهل خونه خوشحال و خندون

آجیل و شیرینی و میوه  فراوون

شب قصه گفتن و یاد قدیما

قصه ی لحاف کهنه ی ننه سرما

شب یلدا که سحر شد،فصل پاییز میره

جای پاییز رو زمستون می گیره

ننه سرما باز دوباره برمی گرده

کوله بارش رو پر از سوغاتی کرده

سوغاتیهای قشنگ ننه سرما

بارون و برف و تگرگ و یخ و سرِما

از سایت   ترانه های کودکان  - مهری طهماسبی

 

پیشی ریزه گربه سر به هوا - مهری طهماسبی دهکردی

به نام خدا

پیشی ریزه گربه سر به هوا

یکی بود یکی نبود ، خانم  و آقای گربه، یک پسر خوشگل داشتند که خیلی کوچولو بود.برای همین اسمش را پیشی ریزه گذاشته بودند. پیشی ریزه روی دیوار یک خانه که درختان بلندی داشت و شاخه های درخت انگور آن روی دیوارها آویزان بود، در کنار پدر و مادرش زندگی می کرد. او نمی توانست مثل آنها راحت از دیوار بالا و پایین برود.خانه ای که گربه ها روی دیوارش زندگی می کردند،مال پیرزن تنهایی به نام کوکب خانم بود؛او بعضی وقت ها به خانه ی اقوامش می رفت و چندروزی پیش آنها می ماند.

یک شب پیشی ریزه داشت روی دیوار راه می رفت و به  ستاره ها نگاه می کرد و با خودش می گفت:« چقدر ستاره ها قشنگند! کاش می شد آنها را بگیرم ! کاش می توانستم با آنها بازی کنم!» او همین طور سر به هوا راه می رفت و متوجه نبود که پایش را کجا می گذارد.ناگهان پایش لغزید و از پشت بام  افتاد توی حیاط خانه ی کوکب خانم. پیشی ریزه ترسید و با صدای بلند میو میو کرد.مامانش با وحشت داد کشید:«میومیو!زود باش بیا بالای دیوار پیش من...» اما پیشی ریزه هرکاری کرد نتوانست از دیوار بالا برود.توی حیاط راه می رفت و میومیو می کرد.خانم و آقای گربه هم از روی دیوار میومیو می کردند و او را صدا می زدند.سروصدای پیشی ریزه و پدر و مادرش همسایه های کوکب خانم  را ناراحت کرد،اما کوکب خانم در خانه اش نبود تا به پیشی ریزه کمک کند. آن شب خانم و آقای گربه روی دیوار نشستند و از پیشی ریزه که گوشه ی حیاط خوابش برده بود، مراقبت کردند.

فردا صبح زود کوکب خانم به خانه  برگشت.وقتی پیشی ریزه را دید با خودش گفت:«بیچاره گربه کوچولو!حتماً نمی تونه از دیوار بالا بره و برگرده  پیش پدر و مادرش، باید کمکش کنم...» رفت و یک نردبان آورد و کنار دیوار گذاشت.خانم گربه تا نردبان را دید خوشحال شد و به پیشی ریزه گفت:«میومیو پسر گلم، عزیز دلم، زودباش برو رو نردبون و از پله هاش بیا بالا و بپر روی دیوار. زودباش پسرم... »

پیشی ریزه هم دوید و با زحمت از نردبان بالا رفت و روی دیوار پرید و پیش پدر و مادرش برگشت.خانم گربه با خوشحالی پیشی ریزه را بوسید ونوازشش کرد.آقا گربه هم گفت:«خداراشکر!حالا که کوکب خانم به پیشی ریزه کمک کرد تا بتونه پیش ما برگرده، ما هم باید به اون کمک کنیم..»

خانم گربه با تعجب پرسید:«چه کمکی؟»

آقا گربه جواب داد:«باید این پیشی ریزه ی پرسرو صدای شیطون را از این جا ببریم تا با سرو صدا و شیطنت هاش، مزاحم کوکب خانم نباشه.»

خانم گربه گفت:«راست میگی، منم با تو موافقم.بیا تا به پشت بام دیگه ای بریم.»

آنها راه  افتادند و از آنجا به  پشت بام دیگری رفتند.پیشی ریزه که از این اتفاق خیلی ناراحت شده بود،دیگر سر به هوا راه نمی رفت و همیشه مواظب بود که پایش نلغزد و از دیوار پایین نیفتد. گربه ها هنوز هم روی دیوار زندگی می کنند،اما پیشی ریزه دیگر کوچولو نیست.او حالا گربه ی بزرگ و زیبایی شده که از تمام دیوارها به راحتی بالا می رود و پایین می آید و شب ها آسمان و ستاره ها را نگاه می کند.اگر شب ها به دیوار خانه ها نگاه کنید شاید بتوانید پیشی ریزه ی ملوس و بامزه را ببینید که نشسته و دست و رویش را می لیسد و به آسمان نگاه می کند.

یک عالمه گل برای مهری طهماسبی دهکردی