یک اسم و چند قصه - محمدرضا شمس

بزغاله عینکی

يك بزغاله بود عينكى.وقتى عينك داشت همه چيز را بزرگ می دید.وقتى عينك نداشت همه چيز را كوچك می دید. يك روز رفته بود به صحرا، يك توله سگ ديد.فكر كرد گرگ است.پا گذاشت به فرار.آن قدر تند دويد كه عينكش افتاد.برگشت كه عينكش را پيدا كند، يك گرگ جلوى رويش پيدا شد.گرگ گفت : «! بيا جلو كه م ىخواهم بخورمت »

بزغاله فكر كرد يك توله سگ است.گفت : «برو دنبالِِِِ كارَت،حوصله ي شوخى ندارم  »

گرگ گفت : « من هم شوخى ندارم!بيا جلو كه دارم ازگرسنگی می میرم. »

بزغاله عصبانى شد.رفت عقب، آمد جلو.دويد كه با كلّه بزند به شكم گرگ.گرگ دهان گند ه اش را باز كرد.بزغاله رفت توى شكم گرگه. ديد جايش خيلى تنگ است.خيال كرد توى شكم مامانش است و هنوز به دنيا نيامده. هنوز هم كه هنوز است بزغاله همان جاست و

منتظر است كه به دنيا بيايد....

 

یک اسم و چند قصه - محمد رضا شمس

قصه دو تا سنگ

دو تا سنگ بودند، يكي سياه، يكي سفيد. يكي اينور رود، يكي آ نور رود. سنگ ها دوست داشتند كنار هم باشند. باهم درد دل كنند. رازهايشان را به هم بگويند. امّا رودخانه خيلي بزرگ بود. خيلي هم گود بود. بر اي همين سنگه ا نمي توانستند بروند پيش هم. مجبور بودند دور از هم باشند، بسوزند و بسازند. يك روز قورباغه ها، قورقور، شيپور زدند و گفتند: «آهاي آهاي خبر خبر! ماهي طلايي داره می يآد اين طرف. هر آرزويي داريد بهش بگيد. ماهي طلایي همه ي آرزوتونو برآورده مي كنه. آهاي آهاي! نكنه يه وقت يادتون بره. نكنه يه وقت خواب بمونيد! »

سنگ ها خوش حال شدند. ذوق كردند. ماهي طلايي از راه رسيد. از سنگ ها آرزويشان را پرسيد. سنگ سياه آرزو كرد برود آن طرف رود. سنگ سفيد هم آرزو كرد بيايد اين طرف رود.

آرزويشان برآورده شد.

حالا سنگ سياه آن طرف رود بود.

سنگ سفيد اين طرف رود.

ماهي طلايي هم رفته بود!

*

یک اسم و چند قصه - محمد رضا شمس

ستاره و شب

یک ستاره بود که یک شب داشت . شبش را خیلی دوست داشت. غروب ها که خورشید می رفت پش کوه ، شبش را پهن می کرد و می نشست رویش. آن وقت بقیه ی ستاره ها یکی یکی می آمدند و کنارش می نشستند.  یک روز ستاره شبش را برداشت و از آسمان رفت. آسمان بی شب شد. ستاره ها غمگین شدند. کلاغ ، آن ها را دید . دلش سوخت . رفت وسط آسمان، بال هایش را باز کرد و شب شد. ستاره ها خوش حال شدند. روی بال کلاغ نشستند. بال کلاغ نقره باران شد.

رشد کودک - آذر ۱۳۸۹

زرافه ای که گم شده بود - محمدرضا شمس

قصه زرافه ای که گم شده بود

زرّافه صبح كه از خواب بيدار شد، ديد نه خودش هست، نه پاهاي درازش، نه گردن و شكمش و نه چشمهاي درشتش. ترسيد. گلويش انداز ه ى يك فندق بغض كرد. دويد بيرون. بدو بدو دنبال خودش گشت.رسيد به آهو و پرسيد «تو منو  نديدي؟ »

آهو گفت : « نه، نديدم. چي شده؟ گم شدي؟ » 

زرافه سرش را تکان تکان داد و گفت: «.اوهوم. فكر كنم گم شدم. آره، آره. گم شدم. خيلي هم گم شدم »  و گلويش به انداز ه ى يك گردو بغض كرد.

آهو گفت: «. نترس پيدا مي شي. اگه يواش يواش بگردي، خوب بگردي حتماًحتماً پيدا مي شي » 

 زرّافه يواش يواش گشت. خوب گشت. پيدا نشد. رسيد به گوزن و پرسيد: «تو نمی دونی من كجام؟ »

گوزن حوصله نداشت ، گفت «. نه. من از كجا بايد بدونم؟ برو دنبال كارت. برو كه حوصله ندارم » 

 زرّافه خواست بپرسد كه چرا حوصله نداري. امّا نپرسيد و رفت دنبال كارش. رسيد به شير و پرسيد: « تو منو نديدي؟ »

 شير خنديد. زرّافه پرسيد: « چرا مي خندي؟ مگه خنده داره؟ خوبه تو هم گم بشي، من بهت بخندم؟ » 

شير گفت : « آخه خيلي حواست پَرته. مگه يادت نيست من ديروز تو رو خوردم. الآ نم تو، تو شكم منی  » 

زرّافه پرسيد: « خوردي؟ تو منو خوردي؟ آخه براي چي منو خوردي. مگه نمي دوني كه من دوست ندارم حالا حالاها خورده بشم؟ ها؟مگه نمي دوني ؟»

و گلوش اندازه يك سيب بغض كرد.

شير گفت: « خب به من چه. مي خواستي حواست را جمع كني. مي خواستي مواظب خودت باشي. می خواستي بازيگوشي نكني تا خورده نشي »  

بغض زرّافه كه انداز ه ي يك سيب شده بود، از تو گلويش پريد بيرون. زرّافه گريه كرد و گفت : « آخه مگه تو  نمي دوني كه من يه زرّافه ي كوچولويم؟ مگه نمي دوني كه من هنوز خيلي چيزها رو بلد نيستم. مگه نمي دوني زرّافه هاي كوچولو بايد بازي كنن، بازيگوشي كنن؟ مگه خودت كوچولو بودي بازيگوشي نمي كردي؟»

شر گفت: «... خب چيزه... يعني خب آره... م يدوني خُب.. يعني » 

 زرّافه گفت : « حالا زودباش. زودباش به جاي حرف زدن دهنتو باز كن، بذار من بيام  بيرون. ديگه هم منو نخور. آخه اين كه درست نيست هركي كوچولو بود و خيلي چيزها رو هنوز ياد نگرفته بود تو بگيري بخوري شون»

شیر گفت : « خُب بابا باشه. بفرما. اينم از دهنم » 

و دهانش را باز كرد. زرّافه بيرون آمد و رفت خانه اش. نه؛ اوّل رفت توى چشمه خودش را شست، بعد رفت خانه اش.

 *

رشد نوآموز آبان ۱۳۸۹

*

یک اسم و چند قصه - محمدرضا شمس

سنگ

سنگ و گردو با هم بازی می کردند. سنگ زد و سر گردو را شکست. گردو گریه کنان رفت پیش مادرش. سنگ ترسید. فرار کرد. آن قدر هول شده بود که جلوی پایش را ندید. محکم خورد به یک تخم سفید. تخم شکست. دو تا سنگ پشت دوقلو از آن بیرون آمدند.یک قل به پشتش سنگ داشت. آن یکی نداشت. آن که سنگ داشت به آن که نداشت گفت : داداشی.

این یکی گفت: جان داداشی.

آن یکی گفت: پس سنگ تو کو؟

این یکی گفت : نمی دانم.

بعد این طرف و آن طرف را نگاه کرد. سنگ را دید. خوش حال شد و گفت: افتاده این جا.

آن وقت سنگ را برداشت گذاشت به پشتش. دو تایی دست هم را گرفتند و رفتند به طرف دریا. گردو و مادرش آمدند تا سنگ را دعوا کنند. همه جا را گشتند .سنگ را پیدا نکردند. برگشتند.

یک عالمه گل برای رشد کودک 

قصه دو تا سنگ - محمدرضا شمس

قصه دو تا سنگ

دو تا سنگ بودند، يكي سياه، يكي سفيد. يكي اينور رود، يكي آنور رود. سنگ ها دوست داشتند كنار هم باشند. باهم درددل كنند. رازهايشان را به هم بگويند. امّا رودخانه خيلي بزرگ بود. خيلي هم گود بود. بر اي همين سنگ ها نميتوانستند بروند پيش هم. مجبور بودند دور از هم باشند، بسوزند و بسازند.

يك روز قورباغه ها، قورقور، شيپور زدند و گفتند: «آهاي آهاي خبر خبر! ماهي طلايي داره می آد اين طرف. هر آرزويي داريد بهش بگيد. ماهي طلايی  آرزوتونو برآورده ميكنه. آهاي آهاي! نكنه يه وقت يادتون بره. نكنه يه وقت خواب بمونيد! »

سنگ ها خوشحال شدند. ذوق کردند. ماهي طلايي از راه رسيد. از سنگ ها آرزويشان  را پرسيد. سنگ سیاه آرزو كرد برود آن طرف رود. سنگ سفید هم آرزو كرد بيايد اينطرف رود.

آرزويشان برآورده شد.

حالا سنگ سياه آن طرف رود بود.

سنگ سفيد اين طرف رود.

ماهي طلايي هم رفته بود!

*

رشد نو آموز

*