یک اسم و چند قصه - شراره وظیفه شناس

عینک

فسقلی عینکش را پرت کرد و گفت : از حالا عینک بی عینک ، دیگر عینک نمی خواهم.

عینکه افتاد کنار ظرف آشغال، زد زیر گریه. سطل آشغال پرسید : چرا گریه می کنی ؟

عینک با گریه گفت : چون صاحبم مرا دور انداخته.

سطل آشغال گفت : چه خوب پس بفرما توی شکم من.

 ور درش را باز کرد.

عینکه داد زد : وای چه بوی بدی!

بعد هم با خودش فکری کرد و گفت : چرا قاطی آشغال ها بشوم؟ من که هنوز سالمم . شیشه ام نشکسته ، دسته ام کج نشده.فقط فسقلی مرا نمی خواهد. خوب نخواهد. من هم از این جا می روم.

شب شد . فسقلی خواست مشقش را بنویسد. او همه جا را دنبال عینکش گشت. اما آن را پیدا نکرد. حالا اگر گفتی عینکه کجا بود؟ او خوش حال و سر حال این طرف و آن طرف می گشت.دیگر هم نمی خواست پیش فسقلی برگردد. بیچاره فسقلی!

یک اسم و چند قصه - ناصر کشاورز

عینک

چند تا بچّه توی کوچه، توپ بازی می کردند. یکی از بچه ها عینکی بود. یک دفعه توپ پرواز کرد و خورد به عینک بچه عینکی. عینک پرتاب شد روی شاخه ی یک درخت. روی شاخه خانه یک کلاغ بود.

کلاغه با شیشه های عینک برای خانه اش دو تا پنجره درست کرد. بعد هم از پشت پنجره ها به بیرون نگاه کرد و گفت : وای ، وای ، دنیا چقدر تار شده است!

آن وقت عینک را انداخت پایین. عینک افتاد جلوی پای بچه عینکی. بچه عینکی ، عینک اش را برداشت و  آن را به چشم هایش گذاشت و با خوشحالی گفت : دنیا بدون عینک چقدر تار بود!

از رشد کودک