یک اسم و چند قصه - شراره وظیفه شناس
فسقلی عینکش را پرت کرد و گفت : از حالا عینک بی عینک ، دیگر عینک نمی خواهم.
عینکه افتاد کنار ظرف آشغال، زد زیر گریه. سطل آشغال پرسید : چرا گریه می کنی ؟
عینک با گریه گفت : چون صاحبم مرا دور انداخته.
سطل آشغال گفت : چه خوب پس بفرما توی شکم من.
ور درش را باز کرد.
عینکه داد زد : وای چه بوی بدی!
بعد هم با خودش فکری کرد و گفت : چرا قاطی آشغال ها بشوم؟ من که هنوز سالمم . شیشه ام نشکسته ، دسته ام کج نشده.فقط فسقلی مرا نمی خواهد. خوب نخواهد. من هم از این جا می روم.
شب شد . فسقلی خواست مشقش را بنویسد. او همه جا را دنبال عینکش گشت. اما آن را پیدا نکرد. حالا اگر گفتی عینکه کجا بود؟ او خوش حال و سر حال این طرف و آن طرف می گشت.دیگر هم نمی خواست پیش فسقلی برگردد. بیچاره فسقلی!
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم