یک اسم و چند قصه - ناصر کشاورز
عینک
چند تا بچّه توی کوچه، توپ بازی می کردند. یکی از بچه ها عینکی بود. یک دفعه توپ پرواز کرد و خورد به عینک بچه عینکی. عینک پرتاب شد روی شاخه ی یک درخت. روی شاخه خانه یک کلاغ بود.
کلاغه با شیشه های عینک برای خانه اش دو تا پنجره درست کرد. بعد هم از پشت پنجره ها به بیرون نگاه کرد و گفت : وای ، وای ، دنیا چقدر تار شده است!
آن وقت عینک را انداخت پایین. عینک افتاد جلوی پای بچه عینکی. بچه عینکی ، عینک اش را برداشت و آن را به چشم هایش گذاشت و با خوشحالی گفت : دنیا بدون عینک چقدر تار بود!
از رشد کودک
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم آبان ۱۳۸۹ ساعت 17:49 توسط به یاد بابا
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم