یک اسم و چند قصه - طاهره خردور

بزغاله سر به هوا

یک بزغاله بود سر به هوا. یک روز وقتی داشت این ور و آن ور می پرید ، افتاد توی چاله. ترسید و شروع کرد به مع مع کردن. مع مع ...مع مع

امّا كسى صدايش را نشنيد. مَع مَع هايش يكى يكى افتادند توى چاله، و روى هم جمع شدند.

بزغاله آنقدر مَع مَع كرد تا صدايش تمام شد.چاله پُر شد از مَع مَع هاى او.

بزغاله جستى زد و از روى مَع مَع ها پريد بالا.افتاد سرِ چاله.خيلى خو شحال شد.خواست مادرش را صدا كند.امّا ديد صدا ندارد چون مَع مَع هايش تَه چاله مانده بود. سرِ چاله نشست، غصّه خورد و گريه كرد. اشك هايش چِك چِك افتاد توى چاله. چشمه كه ته چاله خواب بود صداى چِك چِك را شنيد.از خواب پريد. قُلى زد. قُل قُلى زد، از توى چاله بالا آمد و مَع مَع هاى بزغاله را هم با خودش آورد. مَع مَع ها از روى چشمه پريدند توى دهان بزغاله.بزغاله با شادى گفت : « مَع... مَع... »

مادرش صدايش را شنيد و آمد دنبالش.بزغاله خو شحال شد. سرش را پايين انداخت و دنبال مادرش رفت.

یک اسم و چند قصه ها همه شان  از رشد کودک

یک اسم و چند قصه - سوسن طاقدیس

بزغاله سیاه

يك بزغاله بود سياهِ سياه.فقط يك خالِ سفيد داشت.

يك بزغاله بود سفيدِ سفيد فقط يك خالِ سياه داشت.

بزغاله ي سياه به خالش نگاه می کرد و می گفت: « جانمى جان، من يك خالِ سفيد دارم .» و خو شحالى می کرد.

 ولى بزغاله ي سفيد به خالش نگاه می کرد و می گفت: « واى چه بد!من يك خالِ سياه دارم »و غصه می خورد.

يك روز بزغاله ي سفيد رسيد به بزغاله ي سياه و گفت:« خوش به حال تو که اینقدر خوش حالی ! پوستت را می دهی به من تا من هم خوش حال شوم؟»

بزغاله سیاه گفت: «بله كه می دهم.»

بعد هم پوست سياهش را داد. بعد هم پوست را پوشید و گفت: « جانمى جان، من يك خالِ سياه دارم .»

ولى آن يكى بزغاله به خالِ سفيدش نگاه كرد و گفت : « چه بد!حالا من يك خالِ سفيد دارم. » و باز هم غصّه خورد.

یک اسم و چند قصه - افسانه موسوی گرمارودی

بزغاله ترسو

بزغاله تشنه بود.رفت كنار رودخانه تا آب بخورد. خم شد و عكس خودش را توى آب تماشا كرد.ديد كه دوتا قُلمبه ي كوچك روى سرش درآمده .ترسيد و گفت: « واي ! چه بلايي به سرم آمده؟ »

خيلى ناراحت شد.رفت و يك گوشه نشست و غصّه خورد.

مادرش ديد كه او بازى نمی کند.علف نمی خورد. مَع مَع نمی کند. فكر كرد كه مريض شده.آمد كنارش و گفت: « بگذار ببينم تب دارى يا نه؟ »

يك دفعه، چشمش به قُلمبه هاى روى سر بزغاله افتاد، خنديد  و گفت : « بَه بَه، مبارك است!شاخهايت هم كه دارد در می آید  بزغاله گفت : «شاخ؟! اينها شاخ است؟ پس چرا مثل شاخهاى بابا تیز نیست؟»

مامان بزى گفت: «صبر كن.شا خهاى تو هم بلند و  تيز  می شود .» بزغاله خيلى خو شحال شد. پريد و دويد و به كنار رودخانه رفت. مي خواست يك بار ديگر عكس خودش را در آب ببيند.

یک اسم و چند قصه - محمدرضا شمس

بزغاله عینکی

يك بزغاله بود عينكى.وقتى عينك داشت همه چيز را بزرگ می دید.وقتى عينك نداشت همه چيز را كوچك می دید. يك روز رفته بود به صحرا، يك توله سگ ديد.فكر كرد گرگ است.پا گذاشت به فرار.آن قدر تند دويد كه عينكش افتاد.برگشت كه عينكش را پيدا كند، يك گرگ جلوى رويش پيدا شد.گرگ گفت : «! بيا جلو كه م ىخواهم بخورمت »

بزغاله فكر كرد يك توله سگ است.گفت : «برو دنبالِِِِ كارَت،حوصله ي شوخى ندارم  »

گرگ گفت : « من هم شوخى ندارم!بيا جلو كه دارم ازگرسنگی می میرم. »

بزغاله عصبانى شد.رفت عقب، آمد جلو.دويد كه با كلّه بزند به شكم گرگ.گرگ دهان گند ه اش را باز كرد.بزغاله رفت توى شكم گرگه. ديد جايش خيلى تنگ است.خيال كرد توى شكم مامانش است و هنوز به دنيا نيامده. هنوز هم كه هنوز است بزغاله همان جاست و

منتظر است كه به دنيا بيايد....