یک اسم و چند قصه - سوسن طاقدیس
بزغاله سیاه
يك بزغاله بود سياهِ سياه.فقط يك خالِ سفيد داشت.
يك بزغاله بود سفيدِ سفيد فقط يك خالِ سياه داشت.
بزغاله ي سياه به خالش نگاه می کرد و می گفت: « جانمى جان، من يك خالِ سفيد دارم .» و خو شحالى می کرد.
ولى بزغاله ي سفيد به خالش نگاه می کرد و می گفت: « واى چه بد!من يك خالِ سياه دارم »و غصه می خورد.
يك روز بزغاله ي سفيد رسيد به بزغاله ي سياه و گفت:« خوش به حال تو که اینقدر خوش حالی ! پوستت را می دهی به من تا من هم خوش حال شوم؟»
بزغاله سیاه گفت: «بله كه می دهم.»
بعد هم پوست سياهش را داد. بعد هم پوست را پوشید و گفت: « جانمى جان، من يك خالِ سياه دارم .»
ولى آن يكى بزغاله به خالِ سفيدش نگاه كرد و گفت : « چه بد!حالا من يك خالِ سفيد دارم. » و باز هم غصّه خورد.
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم دی ۱۳۸۹ ساعت 11:56 توسط به یاد بابا
|
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم