ماهی - افسانه شعبان نژاد
ماهیه روی حوض ما
پایین می ره، می آد بالا
باز روی آب تاب می خوره
یواشکی آب می خوره
با دو تا چشم پولکی
سر می کشه یواشکی
دلش می خواد
اردکه دعواش نکنه
کلاغه پیداش نکنه
ماهیه روی حوض ما
پایین می ره، می آد بالا
باز روی آب تاب می خوره
یواشکی آب می خوره
با دو تا چشم پولکی
سر می کشه یواشکی
دلش می خواد
اردکه دعواش نکنه
کلاغه پیداش نکنه
فرفری
چشمهایم را که باز کردم. هیچکس در اتاق نبود. توی رختخواب نشستم کمی فکر کردم و بعد بلند شدم و از پشت شیشه به حیاط نگاه کردم. یکی میرفت و یکی میآمد. ممدلی، بابا و کبری که تند تند هر چه مادر میگفت انجام میدادند. یکدفعه همه چیز یادم میآمد. مهمانی بود. قرار بود فامیل برای عید دیدنی و خوردن شام به خانهء ما بیایند. با خوشحالی در را باز کردم و با صدای بلند گفتم: «گوسفند را آوردهاند؟»
مادر و کبری که مشغول شستن میوه و آمادهکردن ظرف بودند با تعجب به من نگاه کردند. مادر سر تکان داد و کبری گفت: «نَه خیر خانم! هنوز گوسفند را نیاوردهاند وقتِ بازی شما نشده است. شما بفرما بخوابید گوسفند که آمد خودش بعبع صدایتان میکند.»
ممدلی که داشت از جلوی من میگذشت دو انگشتش را مثل شاخ بالای سرش گرفت و گفت: بَعبَع برایش زبان درازی کردم و فوری به آن اتاق رفتم. لباسی را که مادر برای عید من دوخته بود پوشیدم به حیاط آمدم. کبری مرا دید و آهسته به دست مادر زد. مادر برگشت و نگاهم کرد. دستش را روی دست دیگرش زد و گفت: «نگاه کن، نگاه کن. دختر بگذار خواب از کلهات بپرد. بگذار صورت شسته شود. بگذار مهمانها از در بیایند بعد برو لباست را بپوش.»
گفتم: «چه فرقی میکند. دوست دارم الان بپوشم. بعد هم دور خودم چرخ زدم. لباسم دورم چرخید خندیدم و گفتم:«دست شما درد نکند. چه پیراهن قشنگی برایم دوختهاید.»
کبری اخم کرد. مادر گفت:«سرت درد نکند ولی بدو، بدو برو لباست را در بیاور.»
پدر جلو آمد و گفت:«چه کارش داری شوکت خانم پوشیده که پوشیده.»
مادر که لجش گرفته بود گفت:«عباس آقا! من سوزن زدهام. شب تا صبح کنار چرخ خیاطی نشستهآم که بچهها برای عید تمیز و مرتب باشند.»
خودم را لوس کردم و گفتم:«دست شما درد نکند. بعد هم رفتم و محکم لپ مادر را بوسیدم، مادر گفت: «استغفرالله، خُب مواظب باش کثیفش نکنی.»
با شادی دور خودم چرخیدم و لیلی کنان پشت درخت انار رفتم. لی لی که میکردم چینهای پیراهنم تکان میخورد و من خوشحال بودم.
دوست داشتم هر چه زودتر گوسفندی را که بابا خریده بود به خانه بیاورند.
زنگ در به صدا در آمد کبری که کنار شیرآب توی حیاط نشسته بود از جا پرید و گفت: «مهمانها آمدند»
مادر گفت: «چه خبر است دختر. زهرهام آب شد. مهمانها برای شام دعوت شدهاند کلهء صبح که نمیآیند.
صدای بعبع آمد و من از جا پریدم و گفتم: گوسفند را آوردهاند. در را باز کردم. مهدی قصاب با یک گوسفند چاق و چله پشت در ایستاده بود. دستم را دراز کردم و روی شاخهای بلند گوسفند کشیدم.
پدر که آمد گوسفند را از مهدی قصاب تحویل گرفت و کشان کشان آن را به حیاط آورد.
با عجله به آشپزخانه رفتم و کمی آشغال سبزی برداشتم و برگشتم آن را روبهروی گوسفند گرفتم و گفتم: «بیا، بیا»
گوسفند خودش را از میان دستهای پدر و ممدلی بیرون کشید و به طرفم آمد. با سبزیها او را تا پشت درخت انار بردم.
پدر و ممدلی با یک طناب آمدند تا او را که سرش پایین بود و سبزی میخورد به درخت ببندند. جلو دویدم و گفتم:«او را نبندید»
ممدلی گفت: «دِ دِ دِ نگاه کن خواهر کوچولو مهربان. بیخود دلت برای گوسفند نسوزد یکی دو ساعت دیگر… و دستش را روی گردنش کشید و گفت: پخپخ
انگشتم را به دهانم گرفتم و به گوسفند که بیخیال سبزی میخورد نگاه کردم. بابا او را با طناب به شاخه بست و با ممدلی رفتند. کنار گوسفند نشستم و گفتم:«فرفریجان کاش مهمان نداشتیم. آن وقت تو را پیش خودم نگه میداشتم.»
روی سرش دست کشیدم. بعبع صدا کرد. مادر از توی آشپزخانه بیرون آمد و داد زد: «پا شو، پا شو دختر. صدای این گوسفند را در نیاور. بیا به خواهرت کمک کن…»
دویدم و به آشپزخانه رفتم. بوی پیاز داغ و سبزی سرخشده آشپزخانه را پر کرده بود. مادر سبزیهای توی قابلمه را با ملاقه قاطی کرد وقتی برگشت نگاهش به من افتاد و گفت: «چه عجب، تشریف آوردید.»
بعد دوباره نگاهی به پیراهنم کرد و گفت:«مهمانها شب میآیند. این لباس را چرا از حالا پوشیدهای؟» صدای بعبع گوسفند بلند شد. بدون آنکه جواب مادر را بدهم یک قدم به طرف در برداشتم اما با فریاد کبری سرجایم خشکم زد.
کبری گفت: «من هم بلدم با گوسفند بازی کنم. بیا بنشین و بشقابها را با پارچه تمیز کن بعد هم پارچهای را که توی دستش بود محکم وسط یک عالمه بشقاب که گوشهء آشپزخانه چیده شده بود انداخت و به اتاق رفت.
مادر گفت: «خواهرت خسته شده. از صبح که چشم باز کرده دارد کار میکند.»
سرم را پایین انداختم و بیحوصله به طرف بشقابها رفتم.
خودم توی آشپزخانه بودم و حواسم پیش فرفری. به مادر که باز هم کنار قابلمه ایستاده بود و ملاقه را توی آن میچرخاند نگاه کردم و گفتم: «فرفری را نکشید.»
مادر نگاهم کرد و با تعجب گفت: «فرفری؟»
گفتم: «گوسفند را میگویم.»
مادر سرش را تکان داد و گفت: «هنوز نیامده برایش اسم گذاشتهای؟ اگر او را نکشیم پس خورشت بیگوشت جلوی مردم بگذاریم؟!»
گفتم: «گوشت بخرید…»
مادر ملاقه را کنار قابلمه گذاشت و گفت:«خوبه، خوبه. زود کارت را انجام بده»
بعد دوباره برگشت و به پیراهنم نگاه کرد و گفت:«بعد هم این را در بیاور.»
گفتم:«مگر مال من نیست. خوب دوست دارم بپوشمش.»
مادر گفت:«حالا هی لج کن. ولی به خدا رضوان اگر یک ذره کثیف شود. گوشت را آنقدر میکشم که مثل گوش فیل دراز شود.»
گفتم: «گوش فیل گرد است. گوش خر دراز است.»
مادر خندید ولی برای اینکه خندهاش را نبینم به آن اتاق رفت. کارم که تمام شد دوان دوان به طرف فرفری رفتم و روبهرویش نشستم. لحظهای سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد. انگار نگاهش خیلی غمگین بود. شاید بوی سبزی سرخ شده را فهمیده بود و میدانست تا یکی دو ساعت دیگر کنار سبزیها توی قابلمه قل میزند. سرش را توی بغلم گرفتم و گفتم:«فرفریجان خدا کند مهدی قصاب وقتی با موتورش میآید بخورد زمین و پایش بشکند. یا نه چاقویش را گم کند. خدا کند مهمانها بگویند ما نمیآئیم. خدا کند بابا با یک عالمه گوشت به خانه بیاید و بگوید شوکت خانم این هم گوشت، گوسفند باشد برای رضوان تا آن را نگه دارد و روزها پشت درخت انار با او بازی کند.
فرفری هم ساکت ساکت بود و از توی بغلم تکان نمیخورد. ولی بالاخره صدای زنگ در بلند شد. انگار نمیتوانستم از جایم بلند شوم. کبری دوید و در را باز کرد. سر فرفری را محکمتر توی بغلم فشار دادم. پدر و مهدی قصاب به طرف درخت آمدند. مهدی قصاب که فرفری را توی بغل من دید رو به بابا کرد و گفت: «عباس آقا عجب دختری دارید.»
با التماس به پدر نگاه کردم و گفتم: «بابا فرفری را نکشید.»
مهدی قصاب خندید و گفت: «معاذالله آبجی کوچولو ما روزی چند تا از این فرفریها رو پخپخ میکنم، نکنیم که مردم باید خورشت و آبگوشت بیگوشت بخورند.»
پدر دستم را گرفت و گفت: باشو رضوان پاشو برو به آشپزخانه.
به فرفری که بیخیال و بیخبر از همه ایستاده بود و نشخوار می کرد، نگاه کردم و به طرف آشپزخانه دویدم.
مادر گفت: «خدا را شکر که آمدند. بعد همانطور که لبخندی میزد به طرف من برگشت. ناگهان لبخند از روی لبش پرید و داد زد و دستش را آن چنان به صورتش زد که برق از چشمهای من پرید. کبری هم به آشپزخانه آمد تا بداند چه خبر شده. او هم دستش را روی دستش کوبید و گفت:«پس گوشهء پیراهنت کو؟»
سرم را خم کردم. تکهای از پیراهن چینچینی قشنگم نبود.
مادر گفت:«خاک بر سرم انگار چیزی آن را جویده»
تازه فهمیدم فرفری در آخرین لحظات چه چیزی را با اشتها زیر دندانش میجوید. همان وقت که ساکت سرش را توی بغلم گذاشته بود و چیزی نمیگفت پیراهنم را مزه مزه میکرد.
گریهکنان به طرف اتاق دویدم و پشت رختخوابها قایم شدم. گریه کردم و گریه کردم نه برای لباسم بلکه برای دوستم فرفری.
وقتی چشمهایم را باز کردم. صبح شده بود. از مهمانها خبری نبود. من توی رختخواب بودم پدر، مادر و کبری و ممدلی هنوز خواب بودند. به طرف درخت انار رفتم فقط طنابی که فرفری را با آن به شاخهء انار بسته بودند مانده بود. به گوشهء لباسم نگاه کردم و گفتم: «نوشجانت فرفری. نوشجانت»
نویسنده:افسانه شعبان نژاد
*
منبع : وبلاک خانم مهری طهماسبی دهکردی
*
http://taranehaykoodakan2.blogfa.com/
*
لالا لالا باد لالا باد
لالا بادبادک شاد
لالا آب لالا آب
لالا آفتاب و مهتاب
لالا نور لالا نور
لالا وز وز زنبور
لالا گل لالا باغچه
لالا مامان و بچه
دندان
شبی آمد سراغم
چه دردی ! درد دندان
نخوابیدیم تا صبح
من و بیچاره مامان
نگاهم اول صبح
به یک آیینه افتاد
لپ سمت چپم بود
شبیه توپ پر باد
پدرجانم به من گفت
چرا پف کرده ای تو؟
مگر با نیش زنبور
تصادف کرده ای تو؟نوک مداد
نوک مداده افتاد
شد نوک یک کبوتر
کبوتره با شادی
تو آسمون ها پر زد
با اون نوک مدادی
شعرهای زیبا نوشت
دفتر و کاغذ نداشت
رو آسمون ها نوشتترانه
ماهی کجاست؟
تو آبه
آبه کجاست؟
تو دریا
دریا کجاست؟
پشت کوه
کوهه چقدر بلنده
راه منو می بنده
با دو تا کفش زردم
به خونه برمی گردمآدم فضایی
دو تا مهمان برایم
رسید از آسمان ها
دو تا آدم فضایی
دویدم پیش آنها
*
میان کوچه از ترس
به هم چسبیده بودند
برای اولین بار
زمین را دیده بودند
*
بدو بردم دم در
دو تا فنجان چایی
عقب رفتند و گفتند:
سلام آدم فضایی
*
گل خندون
یه گل اینجا تو گلدونه
چه قد خوشحال و خندونه
رو اون زنبوره مهمونه
داره می پره می خونه
می گه زنبوره با صدای وزوز
خیلی خوشگلی ای گل قرمز
قابلمه
قابلمه داشت غذا می پخت . خاله سوسکه را گوشه آشپزخانه دید . جیغ کشید و از حال رفت. دیگر نتوانست غذا را بپزد. ظهر شد آشپزباشی آمد که غذا را بکشد. دید غذا نپخته است. با خودش گفت : این قابلمه دیگر کهنه شده است. خوب غذا نمی پزد. باید یک قابلمه نو بخرم.
قابلمه غصه دار شد. زار زار گریه کرد. خاله سوسکه جلو آمد و پرسید : چی شده ؟ چرا گریه می کنی؟
قابلمه جیغ زد و گفت : برو ، برو ! من از تو می ترسم.
خاله سوسکه گفت : چرا می ترسی؟ من که با تو کاری ندارم.
قابلمه گفت : هر وقت تو را می بینم ، نمی توانم غذا بپزم. می خواهند یک قابلمه دیگر به جای من بیاورند.
خاله سوسکه خیلی مهربان بود. دلش سوخت.فردای آن روز از آشپزخانه اسباب کشی کرد و رفت تا قابلمه ، غذایش را بپزد.
*
این هم از رشد کودک
*
زنگوله پا
زنگوله پا،كنار جو راه مي ره
زير درختهاي هلو راه مي ره
جست مي زند روي دو پا
مي زنه زير شاخه ها
از رو درخت،چندتا هلو
گير مي كنه به شاخ او
باغ هلو كه ساكته هميشه
پر از صداي حرف و خنده مي شه
زنگوله پا،باغ را بهم مي زنه
شده درختي كه قدم مي زنه![]()
آرزوی من
كـاش مـن يـك بـچـه آهـو مى شدم
مـى دويـدم روز و شـب در دشت ها
توى كوه و دشت و صحرا، روز و شب
مـى دويـدم، تـا كـه مـى ديدم تو را
كـاش روزى مـى نـشـستـى پيش من
مـى كـشـيدى دست خود را بـر سرم
شـاد مـى كـردى مـرا بـا خـنده ات
دوسـت بـودى بـا من و با خـواهرم
چـون كـه روزى مادرم مى گـفت: تو
دوسـت بـا يـك بـچه آهـو بوده اى
خـوش بـه حـال بچـه آهـويى كه تو
تـوى صـحـرا ضـامـن او بوده اى
پـس بـيـا! مـن بـچه آهـو مىشوم
بـچـه آهـويـى كـه تنها مانده است
بـچـه آهـويـى كـه تـنها و غـريب
در مـيـان دشت و صحرا مانده است
روز و شـب در انـتـظارم، پـس بيـا
دوسـت شـو بـا من، مرا هم ناز كن
بـنـد غـم را از دو پـاى كـوچـكم
بـا دو دسـت مـهـربـانـت باز كن
ارنگ ارنگ
ارنگ ارنگ
اسب چه رنگ؟
اسب سیاه
یالش سیاه ، سمش سیاه
موی تن و دمش سیاه
تالاق تولوق می افته راه
کاشکی نیفته توی چاه
چاه سیاه دهن داره
چه کار به اسب من داره؟

بارون می آد جرجر
بارون می آد جرجر
می رم کنار خواهر
به قصه هاش می دم گوش
قصه گرگ و خرگوش
تو قصه هاش همیشه
گرگه فراری می شه
شعر باران
می زند آهسته باران
تق و تق بر روی شیشه
می نشیند روی خانه
باز هم مثل همیشه
من کنار شیشه هستم
می زند باران صدایم
می نشیند توی ایوان
شعر می خواند برایم
شعرهایش خوب و زیبا
مثل لالایی مادر
می نویسم شعر او را
با مدادم توی دفتر
شالم چقدر قشنگه
آفتاب مهتاب چه رنگه؟
شالم چقدر قشنگه
شالم که قد بلنده
قرمزه روی بنده
بافته برام مامان جون
می پوشمش زمستون
اسب سفید
اسب سفید
یال سفید
کبوتر و بال سفید
ابر سفید
برف سفید
بره پر حرف سفید
گرگ سفید
غول سفید
دندون و چنگول سفید
شیر سفید
آب سفید
خواب می بینم
خواب سفید

دیگ آش
الک دولک
کجاست نمکدون و نمک ؟
آش می پزم نمک می خوام
خسته شدم کمک می خوام
این دیگ آش مال چیه ؟
برای خاله بازیه
جمجمک برگ خزون
جمجمک برگ خزون
بابابزرگ مهربون
باز داره با عصاش می آد
صدای کفش پاش می آد
راستی تو جیب اون چیه؟
من می دونم نخودچیه
مسئله های کتاب
آفتاب
در وسط خانه پهن
در اتاق
سفره صبحانه پهن
باز سر سفره صبحانه ام
ساکت و بی اشتها
باز سرم پر شده
از عدد و مسئله و ضرب ها
خیره ام
توی دل استکان
باز به یک حبه قند
*
مادرم
چای مرا خوب به هم می زند
باز هم این جمله ها
در سر من نرم قدم می زنند :
لحظه ها
کاش به شیرینی یک لقمه
نان و عسل می شدند
مسئله های کتاب
مثل همین قند که در چای بود
راحت و بی دغدغه حل می شدند
آفتاب مهتاب
آفتاب مهتاب چه رنگه
پیراهنم قشنگه
پیراهنم سفیده
دائی برام خریده
به رنگ برف و یاسه
قشنگ ترین لباسه
گنجشک پر
گنجشک پر ، کلاغ پر
خواهر میاد از اون ور
راه رفتنو بلد نیست
کوچیکه این که بد نیست
شیر می خوره با شیشه
دوستش دارم همیشه
مهربان تر از مادر
مهربان تر از مادر
مهربان تر از بابا
مهربان تر از آبی
با تمام ماهی ها
مهربان تر از گل ها
با دو بال پروانه
مهربان تر از باران
با درخت و با دانه
مهربان تر از خورشید
با گل و زمینی تو
تو خدای ما هستی
مهربان ترینی تو
راه مدرسه
باز هم موی مرا
مادرم شانه زده
روی پیراهن من
نقش پروانه زده
مادرم داده به من
کیف زیبای مرا
هست امروز قشنگ
همه چیز و همه جا
پدرم باز مرا
می سپارد به خدا
می کشد بر سر من
دست پرمهرش را
روی لبهای همه
خنده مهمان شده است
موقع رفتن من
به دبستان شده است
رنگ قرمز
این چیه ؟ رنگ قرمزه
رنگ قشنگ قرمزه
می شینه روی غنچه ها
روی لپ تربچه ها
پولک ماهیا می شه
رنگ لباس ما میشه
اون حالا بادکنک شده
وای که چه بانمک شده
قار قار
دار دار خبر دار
اومد صدای قار قار
گلاغه گفت : خدا جون
شلوغه این خیابون
کلاغه پا شد از جاش
پنبه گذاشت تو گوشاش
خاطره
ناودان از صبح زود
شر شر و شر کرده است
آب باران کوچه را
باز هم پر کرده است
کوچه ما باز هم
مثل یک دریا شده
چترهای رنگ رنگ
زیر باران وا شده
آب باران می دود
در خیابان مثل رود
کاشکی بابای من
چتر خود را برده بود
هدیه خوب
مامان جونم خونه نبود
من خونه رو جارو زدم
پاک و تمیز شد همه جا
جارو زدن رو بلدم
وقتی که مامانم اومد
گفت : آفرین به دخترم
یادم باشه فردا برات
هدیه خوبی بخرم
مامان جون مهربونم
کار می کنه صبح تا غروب
پس کی باید به مامانم
هدیه بده ؟ هدیه خوب
خواب مامان جونم
مامان جونم خوابیده
انگاری خوابی دیده
تو خواب می گه : نون کجاست ؟
چائی و قندون کجاست
پس کو کجاست شیرینی
کاسه و پارچ و سینی
قاشق و بشقاب چی شد
لیوان پر آب چی شد
خواب می بینه مامان جون
خواب چی ؟ خواب مهمون
شاپرک خانم
شاپرک خانم دوباره
می پرد در خانه ما
باز هم مثل همیشه
می نشیند روی گلها
می روم آهسته بیرون
تا به او چیزی بگویم
حیف او می ترسد از من
می پرد از پیش رویم
می نشیند آن طرف تر
چشم من بر روی بالش
می شود یک شاخه گل
خانه او ، خوش به حالش
کاش می شد او بخوابد
لحظه ای بر دامن من
تا برایش خانه باشد
غنچه پیراهن من
