روباه و شیر

روباه و شیر - لافونتن در کلاس درس

روزی از روزها شیر، سلطان جنگل، تصمیم گرفت اهالی سرزمین پادشاهی خود را از نزدیک و بهتر و بیشتر بشناسد. به همین منظور، فرمانی نوشت و آن را به چهار گوشه ی سرزمین ارسال کرد. در فرمان نوشته شده بود، در مقر فرما نروایی شیر، سه شبان هروز جشن برپا خواهد شد و در این زمان، همه خواهند توانست از آ نچه که فراهم شده است، بخورند و بیاشامند. به این ترتیب، هم شیر شاه اهالی سرزمینش را خواهد شناخت و هم حیوانات از نزدیک با شاه خود آشنا خواهند شد. هر حیوانی که این فرمان را شنیده بود، بدون فوت وقت، به سوی قصر پادشاه روان می شد. اما جالب این بود که بوی عفونت شدیدی که از قصر به بیرون می زد، مانع از این می شد که کسی بتواند به مقر شیر نزدیک شود. پس از نزدیک و دور شدن بسیاری از حیوانات، خرس، بالاخره نزدیک ورودی قصر شد، ولی بلافاصله با گفتن : « خدای من! این چه بویی است؟ »

قیافه ای چندش آور به خود گرفت و از وارد شدن به قصر خودداری کرد. روترش کردن و ناراحتی خرس، سبب شد که شیر به شدت از دست او عصبانی شود و در حال، خرس را بکشد.

میمونی که پشت سرخرس وارد قصر شد، از این حرکت شیر تعریف و از قدرت، پنج هی پرزور و اقتدار او تمجید کرد. میمون برای ا ن که چاپلوسی خود را کامل کند، حتی شروع به تعریف از وضع ظاهری قصر کرد و گفت: « هیچ جای عالم، هیچ کسی قصری به این زیبایی ندیده است. عطر و بویی که جا یجای این قصر می دهد، حتی از زیباترین دسته های گل دنیا هم بیرون نمیآ ید. »

این چاپلوسی و دروغگویی آشکار میمون کارساز نشد و شیر گفت،  میمون دروغگویی بیش نیست وبی خود و بی جهت از قصرش تعریف میکند و بلافاصله او را کشت.

روباه که اوضاع را چنین دید، با ترس و لرز به شیر نزدیک شد، مقابلش خم شد و بی سروصدا منتظر ماند؛ بدون این که حرفی بزند. شیر مدتی صبر کرد، ولی بالاخره سکوت را شکست و از روباه پرسید: « خوب! اکنون تو صحبت کن. از حقیقت قصر من بگو. بگو ببینم قصر من چگونه است؟ آیا از اینجا بوی بدی می آید؟»

روباه زبان چرب و نرمش را به کار گرفت و گفت:« ای پادشاه بزرگم! سرورم! عزیزم! من متأسفانه نخواهم توانست در این مورد نظری بدهم. مدتهاست که سرما خورده ام و دماغم گرفته است و درست به همین دلیل است که اصلاً نم یتوانم در این مورد صحبت کنم. »

* منبع : مجلات رشد آموزش وپرورش

به کوشش : مرتضی مجد فر

*

لافونتن در کلاس درس

1 - شاهین ، گراز و گربه ی وحشی

روزي از روزها شاهين، روي شاخه های يكي از درختان جنگل كه خشك شده بود براي خود لانه درست كرده بود.  علاوه بر اين ، داخل حفر ه های وسطی اين درخت، يك گربه، و در پايین ترين قسمت آن ، در گودال و زير تنه ی درخت ، گراز وحشی زندگی می كردند . آنها به نوعی همسايه های شاهين بودند و زندگی شاد و خوبی داشتند. ولی اين همسايگی خوب ، ديری نپاييد و گربه ی دوبه همزن ، آن را به هم زد. او نزد شاهين رفت و با گريه و زاری گفت« : ای همسايه! می بينی چه بر سرمان می آورد اين گراز وحشی؟ بدون اينكه من و شما بدانيم، در حال سست كردن زير پايمان است و دارد روزبه روز حفر ه ی محل زندگی اش را بزر گتر می كند. من فكر می كنم، او بالاخره لانه های ما را بر سرمان خراب خواهد كرد و بچه هايمان را خواهد خورد. مگر بچه های من و شما چه گناهی كرد ه اند؟»  

گربه ی دو به همزن، پس از آنكه حسابی ذهن شاهين را خراب كرد ، به سوی گراز وحشي رفت و گفت «: ای برادر! می بينی چه بر سرمان می آورد اين شاهين؟ بدون اينكه من و تو بدانيم، از آن بالا درحال پاييدن ماست. من فكر می كنم دنبال فرصتی است تا بچه هايمان را شكار كند و بخورد. آخر اين چه رسم همسايگي است؟ »   

و اینگونه بود كه گربه در دل هر دو همسايه اش، حس وحشت و نگرانی كاشت و باعث شد شاهين حتی يك لحظه از لانه اش تكان نخورد و همواره خودش را از ديد گراز به دور نگه دارد. گراز وحشي هم آنقدر ترسيده بود كه هميشه خودش را در گودال زير درخت مخفی می كرد. ترس سرنگون شدن درخت به دليل خالی شدن پی آن و نيز نگرانی خورده شدن فرزندان، يك لحظه شاهين و گراز را رها نمی كرد.  روزها و شب ها گذشتند. در نهايت، شاهين و گراز وحشی كه خود را در لانه زندانی كرده بودند، از گرسنگی مردند و درخت خشكيده، با تمام شاخه ها و حفره ها و گودال عميقش، به گر به ی دو به همزن رسيد .

*

به کوشش مرتضی مجد فر 

منبع : مجلات رشد آموش و پرورش

*