صبح - یحیی دولت آبادی
صبح
شب تاریک رفت و آمد روز
وه چه روزی چو بخت من پیروز
پادشاه ستارگان امروز
از افق سر برون نکرد هنوز
باز شد دیدگان من از خواب
به به از آفتاب عالمتاب
*
یک طرف ناله خروس سحر
بانگ الله اکبر از یک سر
از صدای نوازش مادر
وز سخن های دلپذیر پدر
باز شد دیدگان من از خواب
به به از آفتاب عالمتاب
*
از افق صبحدم سپیده دمید
آسمان همچو نقره گشت سپید
با شکوه و جلال و جاه رسید
پادشاه ستارگان خورشید
باز شد دیدگان من از خواب
به به از آفتاب عالمتاب
*
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 10:48 توسط به یاد بابا
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم