گل نماز - محمد عزیزی ( نسیم )
گل نماز
از روی جانمازم
آهسته پر کشیدم
رفتم به سوی باغی
یک باغ سبز و خرم
دیدم که گل در آن باغ
روییده دسته دسته
دیدم کنار گل ها
یک شاپرک نشسته
آن شاپرک مرا دید
پر زد به سویم آمد
او با خودش گل آورد
آن را به چادرم زد
گفتم به شاپرک جان
این گل چه خوب و ناز است
او شادمان شد و گفت
این گل ، گل نماز است
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر ۱۳۸۹ ساعت 18:49 توسط به یاد بابا
|
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم