یک اسم و چند قصه - محمد رضا شمس

قصه دو تا سنگ

دو تا سنگ بودند، يكي سياه، يكي سفيد. يكي اينور رود، يكي آ نور رود. سنگ ها دوست داشتند كنار هم باشند. باهم درد دل كنند. رازهايشان را به هم بگويند. امّا رودخانه خيلي بزرگ بود. خيلي هم گود بود. بر اي همين سنگه ا نمي توانستند بروند پيش هم. مجبور بودند دور از هم باشند، بسوزند و بسازند. يك روز قورباغه ها، قورقور، شيپور زدند و گفتند: «آهاي آهاي خبر خبر! ماهي طلايي داره می يآد اين طرف. هر آرزويي داريد بهش بگيد. ماهي طلایي همه ي آرزوتونو برآورده مي كنه. آهاي آهاي! نكنه يه وقت يادتون بره. نكنه يه وقت خواب بمونيد! »

سنگ ها خوش حال شدند. ذوق كردند. ماهي طلايي از راه رسيد. از سنگ ها آرزويشان را پرسيد. سنگ سياه آرزو كرد برود آن طرف رود. سنگ سفيد هم آرزو كرد بيايد اين طرف رود.

آرزويشان برآورده شد.

حالا سنگ سياه آن طرف رود بود.

سنگ سفيد اين طرف رود.

ماهي طلايي هم رفته بود!

*

یک اسم و چند قصه - طاهره خردور

سنگ

سنگ غرغرو بود.سنگ غرغرو نه توی رودخانه بود ، نه توی باغچه . نه توی خرابه . او توی یک نان سنگک داغ بود.قصه سنگ غرغرو از جایی شروع شد که پسرکی نان سنگک خرید. سنگ غرغرو داد زد : ای وای سوختم! چه هوای گرمی! چه جای داغی!

دست پسرک ، صدای سنگ را شنید. او را از نان کند و پرت کرد. سر سنگ خورد به زمینداد زد: ای وای سرم ! چه جای بدی!

پای آقای نانوا صدا را شنید. لگدی به او زد. سنگ غرغرو پرت شد و خرد به دیوار. داد زد : آی وای کمرم!...

گربه ای که کنار دیوار خوابیده بود ، بیدار شد. با پنجه اش  سنگ را پرتاب کرد توی جوی آب. سنگ جیز و ویز کرد. قلپ قلپ آب خورد. رفت ته جوی آب . آرام شد و گفت: به به ، چه جای خنکی! چه جای باصفایی!

و همان جا ماند و دیگر غر نکرد.

یک اسم و چند قصه - ناصر کشاورز

سنگ

یکی بود یکی نبود. یک سنگ قلقلی بودکه توی رودخانه زندگی می کرد. آبها قلش می دادند و با او بازی می کردند. یک روز یک ماهی گنده آمد و سنگ قلقلی را قورت داد. سنگ قلقلی رفت توی شکم ماهی.بویی کشید و گفت: آه ! آه ! چه بوی گندی! این جا کجاست؟ چه قدر تگ و تاریک است؟

بعد خودش را قل داد به این طرف و آن طرف. با این کارش ماهی را قلقلک داد.ماهی از خنده غش کرد. فاتاد به رودخانه و دهانش باز ماند.سنگ قلقلی از دهان ماهی قل خورد و آمد بیرون. آبها خوشحال شدند. دوباره با سنگ قلقلی ، قل قل بازی کردند.

یک اسم و چند قصه - شکوه قاسم نیا

سنگ

یکی بود یکی نبود. یک سنگ بود سیاه سیاه. مثل شب. روی تنش یک نقطه بود سفید سفید. مثل یک ستاره. نقطه سفیده تنهای تنها بود. از تنهایی حوصله اش سر می رفت. روزی کلاغی از راه رسید. روی سنگ سیاه نشست. نقطه سفیده به کلاغه نگاه کرد. لای پرهای سیاهش یک خال سفید دید. خوشش آمد.از روی سنگ پرید و نشست روی تن کلاغ، کنار خال سفید. کلاغه بال زد و بالا رفت. بالای بالا. نا نوک درختها بالاتر ، تا قله کوهها . بالاتر تا روی ابرها. شب بود. آسمان سیاه بود. روی ابرهای سیاه ، هزار هزار ستاره بود. نقطه سفیده ستاره ها را دید. گفت : شما سفید و من سفید. بگذارید بیایم کنارتان.

ستاره ها برایش جا باز کردند. نقطه سفیده پرید روی ابر. کنار ستاره ها نشست.از آن بالا پایین را نگاه کرد. سنگ سیاه را دید. برایش چشمکی زد و گفت: این سنگ سیاه من است.

سنگ سیاه هم او را دید و گفت: این ستاره من است.

یک اسم و چند قصه - محمدرضا شمس

سنگ

سنگ و گردو با هم بازی می کردند. سنگ زد و سر گردو را شکست. گردو گریه کنان رفت پیش مادرش. سنگ ترسید. فرار کرد. آن قدر هول شده بود که جلوی پایش را ندید. محکم خورد به یک تخم سفید. تخم شکست. دو تا سنگ پشت دوقلو از آن بیرون آمدند.یک قل به پشتش سنگ داشت. آن یکی نداشت. آن که سنگ داشت به آن که نداشت گفت : داداشی.

این یکی گفت: جان داداشی.

آن یکی گفت: پس سنگ تو کو؟

این یکی گفت : نمی دانم.

بعد این طرف و آن طرف را نگاه کرد. سنگ را دید. خوش حال شد و گفت: افتاده این جا.

آن وقت سنگ را برداشت گذاشت به پشتش. دو تایی دست هم را گرفتند و رفتند به طرف دریا. گردو و مادرش آمدند تا سنگ را دعوا کنند. همه جا را گشتند .سنگ را پیدا نکردند. برگشتند.

یک عالمه گل برای رشد کودک