سنگ

یکی بود یکی نبود. یک سنگ قلقلی بودکه توی رودخانه زندگی می کرد. آبها قلش می دادند و با او بازی می کردند. یک روز یک ماهی گنده آمد و سنگ قلقلی را قورت داد. سنگ قلقلی رفت توی شکم ماهی.بویی کشید و گفت: آه ! آه ! چه بوی گندی! این جا کجاست؟ چه قدر تگ و تاریک است؟

بعد خودش را قل داد به این طرف و آن طرف. با این کارش ماهی را قلقلک داد.ماهی از خنده غش کرد. فاتاد به رودخانه و دهانش باز ماند.سنگ قلقلی از دهان ماهی قل خورد و آمد بیرون. آبها خوشحال شدند. دوباره با سنگ قلقلی ، قل قل بازی کردند.