یک اسم و چند قصه - مجید راستی

بشقاب جادویی و بچه غول

یک روز بشقاب جادویی صدای گریه شنید. به طرف صدا رفت.بچه غول را دید که نشسته بود و گریه می کرد.پرسید : « چرا گریه می کنی؟ » بچّه غول،بلندتر گريه كرد.

بشقاب جادویی پرسید: « پدر و مادرت را  می خواهى؟  »

بچه غول جواب داد :« نه، پدر و مادرم كه خوردنى نیستند. من گرسنه ام،غذا می خواهم. »  

بشقابِ جادويى دلش به حال بچّه غول سوخت.آن وقت دور خودش چرخید . هم بزرگ شد ، هم پُر از غذا شد.

بچّه غول باخو شحالى غذاها را خورد.بعد هم، ميوه خواست.

بشقابِ جادويى ، پُر از ميوه شد.بچّه غول ميو ه ها را هم خورد!

بشقاب جادویی می خواست برود . اما بچه غول او را گرفت و گفت : « نمی گذارم بروى!تو مال ما می شوى.باید بمانی تا به پدر و مادر من هم غذا بدهی »

 بشقابِ جادويى ترسيد.فكرى كرد و گفت : «  باشد، می مانم!پس حالا چشم هایت را ببند تا برایت قصّه بگویم »

بشقابِ جادويى، براى بچّه غول، يك بشقاب قصّه گفت.بچّه غول خوابش گرفت و خوابید. بشقاب جادويى از توى بغل بچّه غول، بيرون پريد و فرار كرد.

یک اسم و چند قصه - مجید راستی

کلاه

بچّه ها توي پارك بازي مي کردند. یک مرتبه، یکی از بالاي درخت داد زد: «كمك! یکی من را نجات بدهد! »

بچّه ها صدا را شنيدند. به طرف صدا دويدند. كُلاه را بالاي درخت ديدند. كُلاه هم بچّه ها را ديد و دوباره داد زد: « یکی من را نجات بدهد! »

بچّه ها از كول هم بالا رفتند و یک نَردبان شدند. بچّه اي كه سَرِ نَردبان بود دستش را دراز كرد و كُلاه را برداشت. بچّه ها، كُلاه را نجات دادند. بابابزرگي از راه رسيد. كُلاهش را دست بچّه ها ديد. خوش حال شد. آن را از دست بچّه ها گرفت و گُفت: «متشكّرم! »

كُلاه هم آهسته گفت: «بچّه ها، متشكّرم كه نجاتم داديد! »

بابابزرگ و كُلاه باهم رفتند. بچّه ها هم دوباره مشغول بازي شدند.

 قصّه ي

یک اسم و جند قصه - مجید راستی

چتر و گنجشک 

چتر توی ایوان نشسته بود. یک مرتبه باد آمد. های و هو کرد. چتر را از روی زمین بلند کرد. چتر داد زد : ولم کن . من را زمین بگذار.

اما باد گوش نکرد. چتر را با خودش به هوا برد. چتر با باد رفت و رفت. به درختی رسید. روی شاخه های درخت پر از گنجشک بود. چتر داد زد : آهای گنجشک ها من را از دست باد نجات بدهید.

گنجشک ها به هم گفتند : برویم کمکش کنیم.

بعد هم پریدند و روی چتر نشستند.چتر سنگین شد. پایین آمد.به خانه برگشت. گنجشک ها هم با شادی بالا رفتند. چتر با خوش حالی داد زد : گنجشک ها شما را هم دوست دارم مثل باران.

یک اسم و چند قصه - مجید راستی

قابلمه

علي توي اتُاقش بازي می كرد. چه كار مي كرد؟ دزد مي گرفت!دزدها كي ها بودند؟ قابلمه ها! علي قابلمه ها را با طناب به هم بست. بعد، گفت: «ديديد؟ همه تان را دستگير كردم! »

مادر آمد. پرسيد: «كي ها را دستگير كردي؟ »

علي جواب داد: «دزدها را. همه ي دزدها را دستگير كردم. »

مادر، قابلمه ها را نگاه كرد و پرسيد: «چي دزديده بودند؟ »

علي گفت: «بسته هاي شكلات و بيسكويت را دزديده بودند! »

مادر خنديد و گفت: «بسته هاي شكلات و بيسكويت را، من توي قابلمه ها گذاشته بودم. »

علي با تعجبّ گفت: «پس قابلمه ها دزد نيستند؟ »

مادر دستي به سر علي كشيد و گفت: «نه ، ولي اگر تو بخواهي، قابلمه ها قطار مي شوند. »

علي خوشش آمد. سر طناب را گرفت و كشيد.

قطار راه افُتاد و رفت به طرف آشپزخانه.

علي مي گفت: چيش چيش...

مادر مي گفت: هوهو...