یک اسم و چند قصه - مجید راستی
قابلمه
علي توي اتُاقش بازي می كرد. چه كار مي كرد؟ دزد مي گرفت!دزدها كي ها بودند؟ قابلمه ها! علي قابلمه ها را با طناب به هم بست. بعد، گفت: «ديديد؟ همه تان را دستگير كردم! »
مادر آمد. پرسيد: «كي ها را دستگير كردي؟ »
علي جواب داد: «دزدها را. همه ي دزدها را دستگير كردم. »
مادر، قابلمه ها را نگاه كرد و پرسيد: «چي دزديده بودند؟ »
علي گفت: «بسته هاي شكلات و بيسكويت را دزديده بودند! »
مادر خنديد و گفت: «بسته هاي شكلات و بيسكويت را، من توي قابلمه ها گذاشته بودم. »
علي با تعجبّ گفت: «پس قابلمه ها دزد نيستند؟ »
مادر دستي به سر علي كشيد و گفت: «نه ، ولي اگر تو بخواهي، قابلمه ها قطار مي شوند. »
علي خوشش آمد. سر طناب را گرفت و كشيد.
قطار راه افُتاد و رفت به طرف آشپزخانه.
علي مي گفت: چيش چيش...
مادر مي گفت: هوهو...
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 11:7 توسط به یاد بابا
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم