قابلمه

علي توي اتُاقش بازي می كرد. چه كار مي كرد؟ دزد مي گرفت!دزدها كي ها بودند؟ قابلمه ها! علي قابلمه ها را با طناب به هم بست. بعد، گفت: «ديديد؟ همه تان را دستگير كردم! »

مادر آمد. پرسيد: «كي ها را دستگير كردي؟ »

علي جواب داد: «دزدها را. همه ي دزدها را دستگير كردم. »

مادر، قابلمه ها را نگاه كرد و پرسيد: «چي دزديده بودند؟ »

علي گفت: «بسته هاي شكلات و بيسكويت را دزديده بودند! »

مادر خنديد و گفت: «بسته هاي شكلات و بيسكويت را، من توي قابلمه ها گذاشته بودم. »

علي با تعجبّ گفت: «پس قابلمه ها دزد نيستند؟ »

مادر دستي به سر علي كشيد و گفت: «نه ، ولي اگر تو بخواهي، قابلمه ها قطار مي شوند. »

علي خوشش آمد. سر طناب را گرفت و كشيد.

قطار راه افُتاد و رفت به طرف آشپزخانه.

علي مي گفت: چيش چيش...

مادر مي گفت: هوهو...