روزهای مدرسه - سید احمد میرزاده

روزهای مدرسه

هر زمان که تنگ می شود دلم

یادِ خاطرات ِدور می کنم

خاطرات ِسال های پیش را

باز در دلم مرور می کنم

*

می روم به سرزمین کودکی

سرزمین شور و شوق و آرزو

یاد می کنم ز روزهای  درس

روز های خنده و بگو مگو

*

سال های ابتدای مدرسه

ابتدای عشق بود و دوستی

قمری ترانه خوان ِسینه ام

شعر ِمهر می سرود و دوستی

 *

یادت ای حیاط ِبا صفا به خیر

یادت ای کلاس ِآشنا به خیر

یادت ای همیشه خوب ِمهربان

ای معلم ِعزیز ِما به خیر

*

ساعت ریاضیات در کلاس

ترس و لرز بود و اضطراب بود

در سر کلاس ِدرس ِفارسی

خواندنم همیشه پر شتاب بود

*

«هی پسر کمی یواش تر بخوان

بس نبود آن همه خطا هنوز؟

آی جا زدی پسر ، کمی یواش»

مانده توی گوشم این صدا هنوز

 *

معنی صدای آشنای زنگ

انتهای اضطراب بود و ترس

ما نفس نفس زنان و با شتاب

می گریختیم ازکلاس درس

*

از صدای خنده های بچه ها

هر که داشت غم ، نشاط می گرفت

 در مسیرمان دوباره کوچه ها

مثل صبحدم  نشاط می گرفت

*

بعد خانه بود و حرف های من

خانه بود و مهر بود و مادرم

خانه بود و مشق های بی امان

مشق بود و برگ های دفترم

*

با وجود اضطراب های صبح

شوق ِروز بعد بود در دلم

می نوشتم و دوباره می گریخت

هر چه غم نشسته بود بر دلم

*

رفته اند روزهای مدرسه

روز های درس و مشق و امتحان

رفته اند روز های کودکی

رفته اند و مانده خاطراتشان

*

    از کتاب "آخرین شب ِ پلنگ " سید احمد میرزاده

*

کتاب خوب - سید احمد میرزاده

کتاب خوب

اي مونس خوبم
اي همدم دلسوز
تنهايي من را
پُر مي كني هر روز

در سينه ات داري
صد قصّه شيرين
يك قصه ات شاد است
يك قصه ات غمگين

در برگ برگ تو
خوشبوئي گلهاست
بي تابي موج است
زيبائي درياست

پس اي كتاب، اي دوست!
امشب كه بيدارم
صحبت بكن با من
چون دوستت دارم

کوچه ها هم گل داشت - سید احمد میرزاده

کوچه ها هم گل داشت

من سرانجام امروز
روستا را ديدم
تا شب آنجا بودم
شاد مي خنديدم


مي دويدم در دشت
مي دويدم در باغ
بوي گل مي آمد
با نسيم از هر باغ

واقعاً جالب بود:
كوچه ها هم گل داشت!
دامن كوهستان
لاله و سنبل داشت

بر سر كوه، از برف
تاج زيبايي بود
بر لب چشمه آب
گل صحرايي بود


رودهايي چه زلال
آبشان چه آبي رنگ
آبشاري چه بلند
همه جا بود قشنگ

توي شهر اما هست
دودكشهاي سياه
شب به زحمت پيداست
صورت روشن ماه


خانه هايش دلگير
آسمانش پر دود
كاشكي خانه ما
توي آن دهكده بود

بنفشه و شاپرک - احمد میرزاده

بنفشه و شاپرک

بنفشه ای دیدم

که توی صحرا بود

چه خوب می خندید

چقدر زیبا بود

به سوی او رفتم

بنفشه را چیدم

بنفشه غمگین شد

و من نفهمیدم

به او چنین گفتم

بنفشه زیبا

بخند چون دیگر

تو نیستی تنها

بنفشه خوبم

به من نگاهی کرد

غم دلش را او

به روی لب آورد

چرا جدا کردی

ز خانه ام من را؟

دوباره برگردان

مرا به آن صحرا

مگر نمی دانی

که شاپرک ابجاست

بدون من الان

چقدر او تنهاست

ز حال من او را

تو باخبر گردان

مرا به آن صحرا

دوباره برگردان

مرد دهقان - احمد میرزاده

مرد دهقان

صبحها د رگوش باغ


باد،هو هو می كند


برگها را از زمین


خوب جارو میكند

*


یك كلاغ پر سیاه


می پرد از روی بام


با صدای قار قار


می كند بر من سلام

*

باز هم از اشك ابر


باغ ، خندان می شود


زیر بال مادرش


جوجه ، پنهان می شود

*

نغمه های یك خروس


باز می آید به گوش


مرد دهقان ، بیل را


می گذارد روی دوش

*

باز ، او خوشحال و شاد


می رود تا مزرعه


چون كه دارد در دلش


حرفها با مزرعه

*

انباری - سید احمد میرزاده

انباری

باز هم داداش من

غرق گریه زاری است

کرده او یک کار زشت

جای او انباری است

 

جای انباری ما

هست زیر خانه مان

گاه گاهی می رسد

یک صداهایی از آن

 

طفلکی داداش من

چون که کرده کار بد

تند تند از مادرم

عذر خواهی می کند

 

او خودش ناراحت است

خیلی از کار بدش

باز مثل روز قبل

مادرم می بخشدش

من داداش ندارم اما طفلکی داداشه

شعر بابا - سید احمد میرزاده

یک شعر برای بابا

وقتي شنيدم آن خبر را
از غصه و غم گريه كردم
مانند يك ابر بهاري
آرام و نم نم گريه كردم

رفتم به سوي قاب عكسش
هي صورتش را ناز كردم
با عكس او يكبار ديگر
من درد دل آغاز كردم

احساس مي كردم كه آن روز
دلهاي كوچك غصه دارند
پروانه ها اندوهگينند
گلهاي ميخك سوگوارند

وقتي شنيدم آن خبر را
پر شد دلم از غصه و غم
آنروز،من مانند يك ابر
از صبح تا شب گريه كردم