بنفشه و شاپرک - احمد میرزاده
بنفشه و شاپرک
بنفشه ای دیدم
که توی صحرا بود
چه خوب می خندید
چقدر زیبا بود
به سوی او رفتم
بنفشه را چیدم
بنفشه غمگین شد
و من نفهمیدم
به او چنین گفتم
بنفشه زیبا
بخند چون دیگر
تو نیستی تنها
بنفشه خوبم
به من نگاهی کرد
غم دلش را او
به روی لب آورد
چرا جدا کردی
ز خانه ام من را؟
دوباره برگردان
مرا به آن صحرا
مگر نمی دانی
که شاپرک ابجاست
بدون من الان
چقدر او تنهاست
ز حال من او را
تو باخبر گردان
مرا به آن صحرا
دوباره برگردان

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر ۱۳۸۸ ساعت 13:35 توسط به یاد بابا
|
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم