آخرین پسته - منیره هاشمی

خانه ی ما دیشب
ده نفر مهمان بود
توی ظرف آجیل
پسته ی خندان بود
*
تقّ و تق مهمان ها
پسته ها را خوردند
موقع رفتن هم
دو سه مُشتی بردند
*
مانده الان در ظرف
گوشه ای، یک پسته
او دهان خود را
سفت و محکم بسته
*

خوابِ قشنگ - منیره هاشمی

مدرسه مثل هر شب
خوابِ قشنگی می دید
خوابِ صدو نودتا
کوله ی رنگی می دید
*
چشماشو باز کرد و دید
برگِ درختا زردند
خندید و گفت: ای خدا
بچّه ها برمی گردند
*