بچه خرس - سوسن طاقدیس

بچه خرس

بُزبُزک زنگوله پا ، به صحرا رفته بود. حبّه ی انگور، پشت پنجره نشسته بود. بیرون را تماشا  مکرد.  چشمش به یک بچّه خرس افتاد که روی سبز ه ها بازی می کرد .ترسید که آقا گرگه، بچّه  خرس را بگیرد و بخورد. زود رفت بچّه خرس را بغل کرد و به خانه آورد.

او را کنار خودش نشاند. نازش کرد. برایش غذا آورد. بعد هم با او مشغول بازی شد.

بُزبُزک زنگو ه پا از راه ر سید . بچّه خرس را دید. با تعجّب گُفت:« پس خرس کوچولو این جاست! مادرش را در صحرا دیدم كه دُنبالش می گشت و گریه  می کرد. باید زود او را به مادرش برسانیم.»

امّا حبّه ی انگور گفت:« اين بچّه خرس ، مالِ خودم است . من مادرش مي شوم.»

بزبزک زنگوله پا، حبّه ی انگور را ناز کرد و گُفت:« عزیزم، هر بچّه ای باید پیشِ مادرِ خودش باشد. مثل تو که باید پیشِ من باشی. خرس کوچولو را بغل کن و او را پيش مادرخودش بِبَر.»

آقا گرگه، پُشت پنجره بود. همه چیز را دید و شنید. نقشه ای کشید. پشت یک درخت، پنهان شد. منتظر ماند تا حبّه ی انگور و بچّه خرس از خانه بیرون بیایند.

از طرف دیگر، خانم خرسه هم بوی بچّه اش را شنیده بود و به آ نجا می آمد حبّه ی انگور، بچّه خرس را بغل کرد. از خانه بیرون آمد. گرگ از پشت درخت بیرون پرید .خانم خرسه هم از راه رسيد . نتیجه چه شد؟ گرگه از خانم

خرسه كُتَك خورد!

خانم خرسه بچّه اش را بغل کرد و با خو شحالی به خانه رفت. حبّه ی انگور هم به خانه برگشت.

امّا گرگه با بدحالی، همانجا ماند و دماغ سوخته شد.

آش خوشمزّه – سوسن طاقدیس

آش خوشمزّه

بزبزک زنگوله پا، یک سبد بافت. آن را از سقف خانه آویزان کرد و به بزغاله هایش گفت: « اگر روزی من در خانه نبودم و گرگ آمد، بروید توی این سبد و طناب را بکشید. »

آن روز خیلی زود رسید. بزبزک زنگوله پا بچّه هایش را صدا کرد و گفت :«  مواظب خودتان باشید. خانه را تمیز کنید، ظر فها را هم بشویید. من زود برم یگردم و برایتان یک آش خو شمزّه می پزم.» و رفت.

درِ خانه باز مانده بود.

گرگ وارد خانه شد و گفت:« بچّه ها، سلام! من خاله تان هستم.»

بزغاله ها پریدند توی سبد، طناب را کشیدند و گفتند:« خاله جان سلام. مادرمان گفته بود که شما می آیید تا خانه را تمیز کنید و برایمان آش خوشمزّه بپزید. به ما هم گفته این بالا بمانیم تا مزاحم شما نباشیم. » 

گرگ ناچار شد که خانه را جارو بزند و گردگیری کند، ظر فها را بشویَد، آش هم بپزد. بعد هم از خستگی روی تخت اُفتاد و منتظر شد که بزغاله ها پایین بیایند ، امّا خیلی زود خوابش برد. بزبزک زنگوله پا از راه رسید. گرگ را دید. جارو را برداشت. با آن ، گرگ را زد و از خانه بیرون کرد.

بزغاله ها از سبد پایین آمدند. بعد هم دور هم نشستند، آشی را که گرگه پخته بود خوردند و خندیدند.

امّا بزبزک زنگوله پا، دلش برای گرگه سوخت. یک ظرف آش هم برای او کشید و پشت در گذاشت.  

قصه ی نقل - سوسن طاقدیس

قصه ی نقل

نقل سفید ، توی ظرفش بود. منتظر بود که عروس بیاید.این طرف و آن طرف را نگاه می کرد و با خودش می گفت:« وقتی من را روی سر عروس بریزند ، می افتم روی موهایش ، می شوم مروارید گیسوهایش ، بعد لیز می خورم روی تاج سرش ، می شوم نگین زیبایش ، بعد می افتم روی پیراهنش ، می شوم گل روی دامنش . بعد ... آخ ! این کی بود که من را خورد؟ »

یک اسم و چند قصه - سوسن طاقدیس

بزغاله سیاه

يك بزغاله بود سياهِ سياه.فقط يك خالِ سفيد داشت.

يك بزغاله بود سفيدِ سفيد فقط يك خالِ سياه داشت.

بزغاله ي سياه به خالش نگاه می کرد و می گفت: « جانمى جان، من يك خالِ سفيد دارم .» و خو شحالى می کرد.

 ولى بزغاله ي سفيد به خالش نگاه می کرد و می گفت: « واى چه بد!من يك خالِ سياه دارم »و غصه می خورد.

يك روز بزغاله ي سفيد رسيد به بزغاله ي سياه و گفت:« خوش به حال تو که اینقدر خوش حالی ! پوستت را می دهی به من تا من هم خوش حال شوم؟»

بزغاله سیاه گفت: «بله كه می دهم.»

بعد هم پوست سياهش را داد. بعد هم پوست را پوشید و گفت: « جانمى جان، من يك خالِ سياه دارم .»

ولى آن يكى بزغاله به خالِ سفيدش نگاه كرد و گفت : « چه بد!حالا من يك خالِ سفيد دارم. » و باز هم غصّه خورد.

یک اسم و چند قصه - سوسن طاقدیس

ستاره دریایی

ستاره، هر شب بدو بدو می رفت تا آخر دريا. آن جا كه آسمان به آب نزديك بود. می رفت تا توى آب، عكس خودش را تماشا كند. ببيند كه چه طورى برق می زند، چه قدر قشنگ است . . .

يك شب، خودش را به آخر دريا رساند. آب را نگاه كرد. تا عكس خودش را ببيند. امّا يك ستاره دريايى را ديد. ستاره دريايى برق نمی زد. قشنگ هم نبود. تازه، يك عالمه تيغ هم داشت! ستاره آسمان شنيد كه ستاره دريايى می گويد: وای ! امشب عكس من افتاده توى آسمان.من چه قدر قشنگم! چه برقى می زنم .

ستار ه ى آسمان، سر جايش بى حركت  ماند. تكان نخوردتا ستاره دريايى نفهمد كه اين عكس خودش نيست.

رشد کودک - آذر ۱۳۸۹