یک اسم و چند قصه - شکوه قاسم نیا

ستاره و چوپان

بود و بود، توى آسمان كبود، يك ستاره بود. ستاره نگو، يك تكّه ماه!سفيدِ سفيد، تو شب سياه.

شب كه می شد به ماه می گفت: « تو در نيا، تا من بيام .»

بعد هم می آمد و می نشست روى يك تكّه ابر. موهايش را شانه می زد. شانه ي فيروزه می زد. از موهايش طَبق طَبق نور می پاشید روى زمين. سبد سبد، نقره می ریخت به آن پايين.

يك شب، شان ه ى فيروز ه اى از دستش افتاد. لاى ابرها ليز خورد و افتاد توى يك صحرا، پيش پاى يك چوپان تنها. چوپان زير درخت نشسته بود و نى می زد. شانه ى فيروز ه اى را ديد و برداشت. يك تارِ موى نقر ه اى روى شانه بود. چوپان دلش را بست به تار مو و رفت بالا. بالاى بالا. تا رسيد به آسمان. ستاره را ديد و شانه اش را داد. بعد هم نشست روى ابرها ، براى ستاره ،نى زد. ستاره شاد شد و دل چوپان را روشن كرد.

رشد کودک - آذر ۱۳۸۹

یک اسم و چند قصه - سوسن طاقدیس

ستاره دریایی

ستاره، هر شب بدو بدو می رفت تا آخر دريا. آن جا كه آسمان به آب نزديك بود. می رفت تا توى آب، عكس خودش را تماشا كند. ببيند كه چه طورى برق می زند، چه قدر قشنگ است . . .

يك شب، خودش را به آخر دريا رساند. آب را نگاه كرد. تا عكس خودش را ببيند. امّا يك ستاره دريايى را ديد. ستاره دريايى برق نمی زد. قشنگ هم نبود. تازه، يك عالمه تيغ هم داشت! ستاره آسمان شنيد كه ستاره دريايى می گويد: وای ! امشب عكس من افتاده توى آسمان.من چه قدر قشنگم! چه برقى می زنم .

ستار ه ى آسمان، سر جايش بى حركت  ماند. تكان نخوردتا ستاره دريايى نفهمد كه اين عكس خودش نيست.

رشد کودک - آذر ۱۳۸۹

یک اسم و چند قصه - محمد رضا شمس

ستاره و شب

یک ستاره بود که یک شب داشت . شبش را خیلی دوست داشت. غروب ها که خورشید می رفت پش کوه ، شبش را پهن می کرد و می نشست رویش. آن وقت بقیه ی ستاره ها یکی یکی می آمدند و کنارش می نشستند.  یک روز ستاره شبش را برداشت و از آسمان رفت. آسمان بی شب شد. ستاره ها غمگین شدند. کلاغ ، آن ها را دید . دلش سوخت . رفت وسط آسمان، بال هایش را باز کرد و شب شد. ستاره ها خوش حال شدند. روی بال کلاغ نشستند. بال کلاغ نقره باران شد.

رشد کودک - آذر ۱۳۸۹