قصه ی توپ قرمز - مهری طهماسبی دهکردی

قصه ی توپ قرمز

مشکی یک مورچه ی سیاه مهربان بود.او با مورچه ی قرمزی به نام سرخک دوست بود. مشکی می خواست  به  جشن تولد سرخک برود اما نمی دانست چه هدیه ای برای او ببرد. پیش مادرش رفت و به او گفت:« مامان من برای سرخک چی هدیه ببرم؟»

مادرش فکری کرد و گفت:«فکر می کنم اگر یک اسباب بازی برایش ببری خیلی خوشحال شود.»

مشکی  نمی دانست چه جور اسباب بازی ای برای سرخک ببرد. تا این که فکری به نظرش رسید. او به باغ رفت و یک دانه ی  گُیاهِ گِرد  پیدا کرد.دانه  را برداشت و آن را شست  و تمیز کرد. بعد با گلبرگ های گل سرخ آن را رنگ کرد.حالا او یک توپ کوچولوی قرمز رنگ داشت.مشکی توپ قرمز را به  سرخک هدیه داد.سرخک از توپ قرمز خیلی خوشش آمد و از مشکی تشکر کرد. از آن روز به بعد مشکی و سرخک هر روز با هم توپ بازی می کردند و از این بازی لذّت می بردند.

مورچه ها بازنشسته نمی شوند - مهری طهماسبی دهکردی

مورچه ها بازنشسته نمی شوند

کوشا کارش را خیلی دوست داشت.او  یکی از پرکارترین افراد شهر مورچه ها بود.

روزها یکی پس از دیگری گذشتند.کوشا دیگر نمی توانست به  راحتی برگ ها را بچیند.او پیر شده بود و آرواره هایش دیگر قدرت و توانایی سابق را نداشتند.

شهردار شهر مورچه ها به او گفت:« تو در روزهای جوانی خیلی خوب کار می کردی  و زحمت  زیادی می کشیدی؛ حالا بهتر است  بازنشسته شوی و استراحت کنی.به جای کارکردن،  به باغ برو و گردش کن و از دیدن آسمان آبی و خورشید درخشان و گل های زیبا لذت ببر.»

کوشا جواب داد:« شهردار عزیز، من دوست دارم تا وقتی زنده هستم  در کنار دیگران کار کنم. حالا که نمی توانم برگ بچینم، اجازه  بدهید به کارحمل و نقل برگ ها بپردازم. وقتی مورچه های جوان برگ ها را می چینند، من برگ ها را برمی دارم و به لانه می آورم. من می توانم برگی را که  پنجاه  برابر من وزن دارد، با خودم حمل کنم و به لانه  بیاورم. از امروز کارم می شود جمع کردن و آوردن برگ ها به لانه  برای پرورش قارچ.»

شهردار لبخندی زد و گفت:«آفرین  به تو مورچه ی سخت کوش و پرکار! واقعاً کوشا و زحمتکش هستی. حالا که دلت می خواهد کارکنی، من حرفی ندارم. »

کوشا با خوشحالی پیش دوستانش رفت و به آنها  در جابه جا کردن برگ ها کمک کرد.او می گفت:« یک مورچه همیشه  باید مفید باشد و به دوستانش کمک کند، حتی اگر یک مورچه ی پیر باشد. یک مورچه هرگز بازنشسته نمی شود.»