پرستار - سمیّه بابایی
دیروز در خانه
محکم زمین خوردم
گفتم بیا مامان
از درد پا مردم
*
مامان من فوری
آمد به دیدارم
با مهربانی گفت:
« من یک پرستارم»
*
وقتی که نازم کرد
راحت شدم از درد
آن وقت با یک بود
من را مرخّص کرد
*
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۱ ساعت 21:0 توسط به یاد بابا
|
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم