پرستار - سمیّه بابایی

دیروز در خانه
محکم زمین خوردم
گفتم بیا مامان
از درد پا مردم
*
مامان من فوری 
آمد به دیدارم
با مهربانی گفت:
« من یک پرستارم»
*
وقتی که نازم کرد
راحت شدم از درد
آن وقت با یک بود
من را مرخّص کرد
*

گلِ قالی - سمیّه بابایی

لیوانِ آب امروز
از دستِ من افتاد
دیدم که آبش را
فوری به قالی داد
*
هرچند قالی را
با آب تر کرده
گل های رویش را
پر رنگ تر کرده