خورشید محبت - محمد علی محمدی
خورشید محبت
وقتي كه با لبهاي تشنه
بر خاك غلتيدي در آن روز
انگار چشم آسمان هم
پر شد ز اشك، از ماتم و سوز
*
وقتي سكينه آب مي خواست
بر چهر ه اش كردي نگاهي
ديدي كه مشك آب خاليست
از سينه ات برخاست آهي
*
وقتي عليِّ اصغرت را
دشمن به تير خود نشان رفت
انگار خورشيد محبّت
يكبار ه از بام جهان رفت
*
آن روز در دشت شهادت
از خون سرخت، لاله روييد
در آسمانِ بي كرانه
دیگر نمی خندید خورشید
*
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۰ ساعت 18:39 توسط به یاد بابا
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم