یک اسم و چند قصه - افسانه شعبان نژاد
قابلمه
قابلمه داشت غذا می پخت . خاله سوسکه را گوشه آشپزخانه دید . جیغ کشید و از حال رفت. دیگر نتوانست غذا را بپزد. ظهر شد آشپزباشی آمد که غذا را بکشد. دید غذا نپخته است. با خودش گفت : این قابلمه دیگر کهنه شده است. خوب غذا نمی پزد. باید یک قابلمه نو بخرم.
قابلمه غصه دار شد. زار زار گریه کرد. خاله سوسکه جلو آمد و پرسید : چی شده ؟ چرا گریه می کنی؟
قابلمه جیغ زد و گفت : برو ، برو ! من از تو می ترسم.
خاله سوسکه گفت : چرا می ترسی؟ من که با تو کاری ندارم.
قابلمه گفت : هر وقت تو را می بینم ، نمی توانم غذا بپزم. می خواهند یک قابلمه دیگر به جای من بیاورند.
خاله سوسکه خیلی مهربان بود. دلش سوخت.فردای آن روز از آشپزخانه اسباب کشی کرد و رفت تا قابلمه ، غذایش را بپزد.
*
این هم از رشد کودک
*
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم آبان ۱۳۸۹ ساعت 18:3 توسط به یاد بابا
|
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم