قابلمه

قابلمه داشت غذا می پخت . خاله سوسکه را گوشه آشپزخانه دید . جیغ کشید و از حال رفت. دیگر نتوانست غذا را بپزد. ظهر شد آشپزباشی آمد که غذا را بکشد. دید غذا نپخته است. با خودش گفت : این قابلمه دیگر کهنه شده است. خوب غذا نمی پزد. باید یک قابلمه نو بخرم.

قابلمه غصه دار شد. زار زار گریه کرد. خاله سوسکه جلو آمد و پرسید : چی شده ؟ چرا گریه می کنی؟

قابلمه جیغ زد و گفت : برو ، برو ! من از تو می ترسم.

خاله سوسکه گفت : چرا می ترسی؟ من که با تو کاری ندارم.

قابلمه گفت : هر وقت تو را می بینم ، نمی توانم غذا بپزم. می خواهند یک قابلمه دیگر به جای من بیاورند.

خاله سوسکه خیلی مهربان بود. دلش سوخت.فردای آن روز از آشپزخانه اسباب کشی کرد و رفت تا قابلمه ، غذایش را بپزد.

*

این هم از رشد کودک

*