حکایت - گلستان سعدی - 16

یکی از ملوک بی انصاف پارسایی را پرسید:« از عبادت ها کدام فاضل تر است؟»
گفت:« ترا خواب نیم روز تا در آن یک نفس خلق را نیازاری.»
ظالمی را خفته دیدم نیم روز
گفتم این فتنه است خوابش بُرده به
و آنکه خوابش بهتر از بیداری است
آن چنان بد زندگانی مُرده به

حکایت  - گلستان سعدی - 15

درویشی مستجاب الدّعوه در بغداد پدید آمد. حجاج یوسف را خبر کردند. بخواندش و گفت:« دعای خیری بر من کن.»
گفت:« خدایا جانش بستان.»
گفت:« از بهر خدای این چه دعاست؟!»
گفت:« این دعای خیرست ترا و جمله مسلمانان را.»
ای زبر دستِ زیر دست آزار
گرم تا کی بماند این بازار
به چه کار آیدت جهانداری
مردنت به که مردم آزاری

اندرزپدر - گلستان سعدى - 14

اندرزپدر

یاد دارم که در ایّام طفولییت متعبّد و شب خیز بودم. شبى در خدمت پدر، رحمة اللّه علیه، نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مُصحف عزیز بر کنار گرفته و طایفه اى گرد ما خفته. پدر را گفتم:« از اینان یکى سر برنمى دارد که دوگانه اى بگزارد. چنان خواب غفلت برده اند که گویى نخفته اند که مرده اند.»

گفت: «جان پدر! تو نیز اگر بخفتى، به از آن که در پوستین خلق افتى.»

گلستان سعدى

گلستان سعدی - 13

گلستان سعدی

وقتی به غرور جوانی بانگ بر مادر زدم ، دل آزرده به کنجی نشست و گریان همی گفت : مگر خردی فراموش کردی که درشتی می کنی؟

چه خوش گفت زالی به فرزند خویش

چو دیدش پلنگ افکن و پیلتی

گر از عهد خردیت یاد آمدی

که بیچاره بودی در آغوش من

نکردی در این روز بر من جفا

که تو شیرمردی و من پیرزن

گلستان سعدی - ۱۲

 

مشک آن است که ببوید ، نه که عطار بگوید. دانا چون طبله عطار است خاموش و

هنرنمای و نادان چون طبل غازی ، بلندآواز و میان تهی.

مشک : ماده خوشبو

ببوید : بو از آن برخیزد

عطار : عطر فروش

طبله : صندوقچه یا جعبه کوچک که شیشه های عطر را داخل آن نگاه می دارند.

طبله عطار : صندوقچه عطر فروش

طبل غازی :طبلی که جنگجویان در هنگام جنگ می زدند.

بلندآواز : آن که صدایش بلند است

میان تهی : توخالی

گلستان سعدی - ۱۱

 

دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند ، یکی آن که اندوخت و نخورد و دیگر

 آن که آموخت و نکرد:

علم چندان که بیشتر خوانی

چون عمل در تو نیست نادانی

گلستان سعدی -  ۱۰

 ادب

لقمان را گفتند : ادب از که آموختی ؟ گفت : از بی ادبان ، هر چه از ایشان در نظرم

 ناپسند آمد ، پرهیز کردم

گلستان سعدی - ۹

 

یکی را گفتند : عالم بی عمل به چه ماند ؟ گفت : به زنبور بی عسل

گلستان سعدی -  ۸

حکایت  

یکی از ملوک خراسان ، محمود سبکتکین را در عالم خواب دید که جمله وجوذ او ریخته بود  و خاک شده بجز چشمان او که همچنان در چشمخانه همی گردید و نظر می کرد. سایر حکما از تاویل این فرو ماندند مگر درویشی که به جای آورد و گفت : هنوز نگران است که ملکش با دگران است.

بسی نامور به زیر زمین دفن کرده اند

کز هستیش به روی زمین یک نشان نماند

وان پیر لاشه را که نمودند زی خاک

خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند

زنده است نام فرخ نوشیروان به خیر

گرچه بسی گذشت که نوشیروان نماند

خیری کن ای فلان و غنیمت شمار عمر

زان پیشتر که بانگ برآید فلان نماند

 

گلستان سعدی -۷

 من و پدر

یاد دارم که در ایام طفولیت ، بسیار عبادت می کردم و شب با عبادت به سر می آوردم. در زهد و پرهیز جدیت می کردم. یک شب در محضر پدر نشسته بودم و همه شب را بیدار بوده و قرآن می خواندم . ولی گروهی در کنار ما خوابیده بودند ، حتی بامداد نیز برای نماز صبح برنخاستند.

به پدرم گفتم : از این خفتگان یک نفر برنخاست تا دو رکعت نماز به جای آورد ، به گونه ای در خواب غفلت فرو رفته اند که گویی نخوابیده اند بلکه مرده اند.

پدرم به من گفت : عزیزم ! تو نیز اگر خواب باشی بهتر از آن است که به نکوهش مردم زبان گشایی و به غیبت آنها بپردازی.

نبیند مدعی جز خویشتن را

که دارد پرده پندار در پیش

گرت چشم خدابینی ببخشند

نبینی هیچ کس عاجز تر از خویش

گلستان سعدی - ۶

خارکن و حاتم طائی

حاتم طائی را گفتند : از خود بزرگ همت تر در جهان دیده ای؟

گفت : بلی ، یک روز چهل شتر قربانی کرده بودم امرای عرب را و خود به گوشه ی صحرا به حاجتی بیرون رفتم. خارکنی را دیدم پشته فراهم نهاده.

گفتم : به مهمانی حاتم چرا نروی کهخلقی بر سماط او گرد آمده اند؟

گفت : هر که نان از عمل خویش خورد - منت حاتم طائی نبرد

من او را به همت و جوان مردی از خود برتر دیدم.

*

حاتم طائی را گفتند : به حاتم طائی گفتند

بزرگ همت تر : باگذشت تر ، بخشنده تر

امرای عرب را : برای امیران عرب

برای حاجتی : برای انجام کاری

فراهم نهاده : آماده کرده

خلقی : جماعتی

سماط : سفره

گرد آمده اند : جمع شده اند

منت : در حق کسی خوبی کردن و سپس خوبی خود را به رخ او کشیدن

همت : اراده قوی

جوان مردی : بخشندگی ، کریمی

حاتم طائی : مردی که به بخشندگی و جوان مردی معروف بود.

گلستان سعدی -  ۵

  گفتار

سخن میان دو دشمن چنان گوی که گر دوست گردند ، شرم زده نشوی.

میان دو کس جنگ چون آتش است

سخن چین بدبخت هیزم کش است

کنند این و آن خوش دگرباره دل

وی اندر میان کوربخت و خجل

میان دو تن آتش افروختن

نه عقل است و خود در میان سوختن

*

سخن : حرف

گوی : بگو

دوست گردند : دوست شوند

شرم زده : شرمنده

دگرباره : بار دیگر

وی : او

اندرمیان : در آن میان ، در بین آنها

کوربخت : بدبخت

خجل : شرمنده

میان دو تن : بین دو نفر

نه عقل است : عاقلانه نیست

 

گلستان سعدی - 4

حکایت هرمز

هرمز را گفتند : وزیران پدر را چه خطا دیدی که بند فرمودی؟

گفت : خطائی معلوم نکردم. ولیکن دیدم که مهابت من در دل ایشان بی کران است و

 بر عهد من اعتماد کلی ندارند. ترسیدم از بیم گزند خویش آهنگ هلاک من کنند پس

 قول حکما را به کار بستم که گفته اند :

از آن کز تو ترسد بترس ای حکیم

و گر با چو صد برآیی به جنگ

از آن مار بر پای راعی زند

که برسد سرش را بکوبد به سنگ

نبینی که چون گربه عاجز شود

برآرد به چنگال چشم پلنگ

 مهابت : ترس

راعی : امیر

بی کران : بی پایان

آهنگ : قصد

هلاک : نابودی

حکما : علما

گلستان سعدی - 3

پادشاه و پارسا

پادشاهی پارسایی را دید و گفت : هیچت از ما آد آید؟

گفت : بلی ، وقتی که خدا را فراموش می کنم.

هر سو دود آن کس ز بر خویش براند

و آنرا که بخواند به در کس ندواند

گلستان سعدی - 2

حکایت

یکی از بزرگان گفت پارسایی را : چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق وی به

 طعنه سخنها گفته اند؟

گفت : بر ظاهرش عیبی نمی بینم و در باطنش غیب نمی دانم.

هر که را جامه پارسا بینی

پارسا دان و نیک مرد انگار

ور ندانی که در نهانش چیست

محتسب را درون خانه چه کار؟

 

گلستان سعدی - 1

حکایت

کسی مژده به انوشیروان برد و گفت : شنیدم که فلان دشمن تو را خدای عزوجل

 برداشت.

گفت : هیچ شنیده ای که مرا بگذاشت؟

اگر بمرد عدو جای شادمانی نیست

که زندگانی ما نیز جاودانی نیست

یعنی همه ما روزی از دنیا خواهیم رفت و فقط خوبی ها و بدی های ما خواهد ماند.

من دوست دارم خوبی هایم در دنیا بماند.