گلستان سعدی -۷
من و پدر
یاد دارم که در ایام طفولیت ، بسیار عبادت می کردم و شب با عبادت به سر می آوردم. در زهد و پرهیز جدیت می کردم. یک شب در محضر پدر نشسته بودم و همه شب را بیدار بوده و قرآن می خواندم . ولی گروهی در کنار ما خوابیده بودند ، حتی بامداد نیز برای نماز صبح برنخاستند.
به پدرم گفتم : از این خفتگان یک نفر برنخاست تا دو رکعت نماز به جای آورد ، به گونه ای در خواب غفلت فرو رفته اند که گویی نخوابیده اند بلکه مرده اند.
پدرم به من گفت : عزیزم ! تو نیز اگر خواب باشی بهتر از آن است که به نکوهش مردم زبان گشایی و به غیبت آنها بپردازی.
نبیند مدعی جز خویشتن را
که دارد پرده پندار در پیش
گرت چشم خدابینی ببخشند
نبینی هیچ کس عاجز تر از خویش
![]()
+ نوشته شده در جمعه هفتم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 20:47 توسط به یاد بابا
|
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم