خروس تنبل من - ویولت رازق پناه

خروس تنبل من

عمه جان مامان گفت: اینجا دیگر چه شهریست؟ صبح ها به جای صدای خروس ، بوق ماشین آدم را بیدار می کند

و همین شد که یک خروس برایم خرید.

دو روز گذشت ، ولی خروس هیچ قوقولی نگفت. عمه جان مامان خیلی از دستش عصبانی بود. بعد از ظهر رفت توی حیاط و با او دعوا کرد. گفت : خروس های شهر ما صبح های زود چنان قوقولی می گویند که تا هفت محله صدایشان می رود. اگر تا فردا قوقولی نگویی می گذارمت توی قابلمه.

دلم برای خروسم سوخت.دوست نداشتم او را توی قابلمه بگذارند و بپزند و بخورند.برای همین ، سعی کردم به او یواشکی قوقولی قوقو یاد بدهم. ولی او اطلا یاد نمی گرفت. چاره ای نبود . صبح خیلی زود بیدار شدم ، پنجره را باز کردم و یک قوقولوی بلند گفتم.

صدای عمه جان مامان را شنیدم که با صدای بلند می گفت: بالاخره این خروس تنبل یک قوقولی گفت. ولی نمی دانم چرا صدایش با خروس های دیگر این قدر فرق می کند.

از کتاب : قصه های من و مامان - جلد دوم

نوشته : ویولت رازق پناه

توی قفس خروس - ویولت رازق پناهی

توی قفس خروس

صدای زنگ در که بلند شد ، رفتم در را باز کردم. ولی وقتی چشمم به عمه جان و خاله جان و دائی جان و عمو جان افتاد ، یک سلامی گفتم و با عجله فرار کردم . دنبال جائی می گشتم که خودم را قایم کنم. بالاخره قفس خروس را پیدا کردم و رفتم توی قفس و در ان را بستم. مامان خیلی عصبانی شد و با من دعوا کرد که این چه حرکتی است. گفتم : « مامان عزیزم من به خاطر شما خودم را قایم کردهام.» همه دور قفس جمع شده بودند و با تعجب من را نگاه می کردند.مامان عصبانی شد و گفت :«به خاطر من ؟ » گفتم :« بله ، چون دایی جان هر وقت من را می بیند، مثل توث هی بالا و پایین می اندازد و من هم قلبم هی می ریزد. عمه جان من را توی بغلش می گیرد و فشارم می دهد. خاله جانم لپم را می گیرد و می کشد. عمو جان با دست های بزرگش مرتب به شت من می زند و می گوید پسر خوب ! راستی راستی مرد شده ای ها ! و من چون دردم می گیرد و می خواهم کسی نفهمد مجبورم بروم یک جای خلوت و یک کمی گریه کنم. حالا همه شان با هم بیایند و بخواهندبه من محبت کنند ، من که از بین می روم .کی پسر خوب شما بشود ؟» 

از کتاب : قصه های من و مامان

نوشته : ویولت رازق پناهی

پرواز لباس ها - قصه های من و مامان

پرواز لباس ها

داشتم توی اتاقم که در طبقه دوم است درس می خواندم. جلوی اتاق من یک ایوان است که مادر طنابی به آن بسته و لباس های شسته را روی آن می اندازد.

یک روز مادر لباس های زیادی را به طناب آویخته بود. لباس ها نمی گذاشتند نور کافی توی اتاق من بیاید. در را باز کردم و لباس ها را به کناری زدم. اما چند تا از لباس ها پایین افتادند. مادر با زحمت زیاد آن ها را شسته بود. اگر می فهمید که آن ها را انداخته ام ، خیلی ناراحت می شد . قلاب ماهیگیری بابا را که نخ آن بی رنگ بود ، آوردم و از همان بالا لباس ها را با قلاب بالا کشیدم. ناگهان صدای جیغی از پایین آمد. از پله ها پایین رفتم. مادر ترسان و لرزان گفت : « باور می کین؟ با چشم های خودم دیدم لباس ها پرواز می کردند!»

از کتاب : قصه های من و مامان

نویسنده : ویولت رازق پناهی

بلوز قشنگ - ویولت رازق پناهی

بلوز قشنگ

مامان می خواست برای من یک بلوز بخرد. به مغازه لباس فروشی رفتیم. مامان یواشکی در گوشم گفت : « اگر از بلوزی خوشت آمد ، چیزی نگو، چون فروشنده قیمت آن را بالا می برد. فقط به من یک چشمک بزن، آن وقت همان را برایت می خرم.» فروشنده یک بلوز لیموئی آورد. من یک چشمک زدم. یک قرمز آورد . من یک چشمک زدم. یک آبی آورد . من یک چشمک زدم.ولی وقتی رنگ سبز را آورد ، من شروع کردم به تند تند چشمک زدن. فروشنده با تعجب به من نگاه کرد و گفت : « بچه جان مادرت فهمید که از این بلوز خوشت آمده این قدر چشمک نزن. چشم هایت خراب می شوند.»

از کتاب : قصه های من و مامان

مربا - ویولت رازق پناهی

مربا

مامان با تلفن صحبت می کرد. با دست به من اشاره کرد که مواظب مربا باشم.مربا

داشت می پخت و بوی خوب آن توی اتاق پیچیده بود. بعد از اینکه مامان گوشی را

گذاشت ، گفتم : « این مربا که نمی گذارد من به درس و مشق هایم برسم.»

مامان با تعجب به من نگاه کرد و گفت : « مربا توی آشپزخانه دارد می پزد به تو چه

کار دارد؟ »

گفتم : « آخر مرتب من را صدا می زند. بویش را می فرستد توی بینی ام. آب دهانم

را راه می اندازد. آن وقت من بیچاره باید کارهایم را بگذارم و بروم کمی از آن بخورم تا

 دست از سر من بردارد.»

از کتاب قصه های من و مامان

نوشته : ویولت رازق پناهی

فایده های گاو - ویولت رازق پناه

فایده های گاو

توی کوچه ای دی یک روستا گردش می کردیم. گاوی ایستاده بود و با چشم های

درشتش به ما نگاه می کرد. من از گاو می ترسیدم. 

مامان گفت: « گاو که ترس ندارد.»

بعد شروع کرد به ناز کردن گاو. گاو ما را نگاه می کرد و همین طور یک چیزی می

 جوید.

گفتم : « مامان دارد آدامس می خورد؟»

مامان خندید و گفت : « نه دارد نشخوار می کند.»

گاو که فهمیده بود ما داریم از او حرف می زنیم، خوشحال شده بود و مرتب دمش را

تکان می داد. مامان از فایده های شیر و گوشت و پوست گاو تعریف می کرد. من کم

 کم ترسم ریخت. نمی دانم چطور شد که یک مرتبه هوس کردم ، دم گاو را بکشم.

گاو هم که دردش گرفته بود ، با لگد محکم به من زد و من به هوا پرتاب شدم! مامان

نگران به طرفم آمد و گفت : « تا تو باشی حیوان های بی آزار را اذیت نکنی.»

گفتم : « غیر از فایده هائی که گفتی ، بازی فوتبال هم بلد است.»

از کتاب قصه های من و مامان

نوشته : ویولت رازق پناهی