بلوز قشنگ - ویولت رازق پناهی
بلوز قشنگ
مامان می خواست برای من یک بلوز بخرد. به مغازه لباس فروشی رفتیم. مامان یواشکی در گوشم گفت : « اگر از بلوزی خوشت آمد ، چیزی نگو، چون فروشنده قیمت آن را بالا می برد. فقط به من یک چشمک بزن، آن وقت همان را برایت می خرم.» فروشنده یک بلوز لیموئی آورد. من یک چشمک زدم. یک قرمز آورد . من یک چشمک زدم. یک آبی آورد . من یک چشمک زدم.ولی وقتی رنگ سبز را آورد ، من شروع کردم به تند تند چشمک زدن. فروشنده با تعجب به من نگاه کرد و گفت : « بچه جان مادرت فهمید که از این بلوز خوشت آمده این قدر چشمک نزن. چشم هایت خراب می شوند.»
از کتاب : قصه های من و مامان
+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 18:43 توسط به یاد بابا
|
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم