بابا آمد 

بابا چوپان بود. بابا، لاغر بود. خيلي لاغر بود.

يك روز مثل هر روز گوسفندهايش را به چرا برُد.

ابر آمد. باد آمد. باد ، بابا را با خود برُد. گرگ آمد. گوسفندها را خورد.

مامان هر چه صبر کرد، بابا نيامد. غصّه خورد. هفت شب و هفت روز گريه کرد.

امّا يك روز، بابا با لبا س های خاکی آمد و گفت: » شانس آوردم که لاغر بودم. باد آمد و من را برد، وگرنه گُرگ مرا می خورد. مامان از برگشتن بابا، خوش حال شد. او هفت شب و هفت روز جشن گرفت و به مردم غذا داد