بابا آمد – سپیده خلیلی
بابا آمد
بابا چوپان بود. بابا، لاغر بود. خيلي لاغر بود.
يك روز مثل هر روز گوسفندهايش را به چرا برُد.
ابر آمد. باد آمد. باد ، بابا را با خود برُد. گرگ آمد. گوسفندها را خورد.
مامان هر چه صبر کرد، بابا نيامد. غصّه خورد. هفت شب و هفت روز گريه کرد.
امّا يك روز، بابا با لبا س های خاکی آمد و گفت: » شانس آوردم که لاغر بودم. باد آمد و من را برد، وگرنه گُرگ مرا می خورد. مامان از برگشتن بابا، خوش حال شد. او هفت شب و هفت روز جشن گرفت و به مردم غذا داد
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر ۱۳۹۲ ساعت 18:36 توسط به یاد بابا
|
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم