بخور تا توانی به بازوی خویش - سعدی

 

یکی روبهی دید بی دست و پای

فرو ماند در لطف و صنع خدای

که چون زندگانی به سر می برد

بدین دستن و پای از کجا می خورد

درین بود درویش شوریده رنگ

که شیری درآمد ، شغالی به چنگ

شغال نگون بخت را شیر خورد

بماند آنچه ، روباه از آن سیر خورد

دگر روز باز اتفاق اوفتاد

که روزی رسان قوت روزش بداد

یقین دیده ی مرد بیننده کرد

شد و تکیه بر آفریننده کرد

کزین پس نشینم به کنجی چو مور

که روزی نخوردند پیلان به زور

زنخدان فرو کرد چندی به جیب

که بخشنده روزی فرستد ز غیب

نه بیگانه تیمار خوردش نه دوست

چو چنگش رگ و استواخن ماند و پوست

چو صبرش نماند از ضعیفی و هوش

ز دیوار محرابش آمد به گوش

برو شیر دردنه باش ای دغل

میانداز خود را چو روباه شل

چنان سعی کن کز تو ماند چو شیر

چه باشی چو روبه  به وامانده سیر

بخور تا توانی به بازوی خویش

که سعیت بود در ترازوی خویش

بگیر ای جوان دست درویش پیر

نه خود را بیفکن که دستم بگیر

*

کلمه ها و ترکیب های تازه :

اوفتاد: افتاد

تکیه بر آفریننده کرد: بر آفریننده ( خدا ) اعتماد کرد

تیمار خوردش: با او غمخواری کرد ، از او نگهداری و مواظبت کرد .

جیب : گریبان ، یقه

چنگ : چنگال ، پنجه ی حیوانات

چنگ : نوعی آلت موسیقی که از چوب و پوست و مفتول ساخته می شود. در اینجا شاعر شخص مورد نظر را در لاغری به چنگ تشبیه کرده است.

درویش : بینوا ، تهیدست

دغل : حیله گر

زنخدان : چانه

شد : رفت

شوریده رنگ : آشفته حال ، پریشان

صنع : نیکویی

غیب: عالم ناپیدا

فروماند: حیران ماند ، تعجب کرد

که سعیت بود در ترازوی خویش: مقصود این است که در این کفه ی ترازو سعی تو گذاشته می شود و در کفه ی دیگر به همان مقدار ، مزد تو یعنی هر قدر کار کنی همان اندازه مزد دریافت می کنی .

محراب: جایی از مسجد که پیشنماز در آن جا نماز زمی گزارد. دیوار روبروی قبله

نگون بخت: بدبخت

یقین: علم ، اطلاع و اطمینان کامل

یقین دیده ی مرد بیننده کرد: ایمان قلبی ( به قدرت خداوند ) چشم در مرد را بینا کرد.

میازار موری که دانه کش است - سعدی

میازار موری که دانه کش است

چه خوش گفت فردوسی پاکزاد

که رحمت بر آن تربت پاک باد

میازار موری که دانه کش است

که جان دارد و جان شیرین خوش است

مزن بر سر ناتوان دست زور

که روزی در افتی به پایش چو مور

گرفتم ز تو ناتوان تر بسی است

توانا تر از تو هم آخر کسی است

خدا را بر آن بنده بخشایش است

که خلق از وجودش در آسایش است

بوستان سعدی - 1

 

شنیدم که یک بار در حله ای

سخن گفت با عابدی کله ای

که من فر فرماندهی داشتم

به سر بر کلاه مهی داشتم

سپهرم مدد کرد و نصرف وفاق

گرفتم به بازوی دولت عراق

طمع کرده بودم که کرمان خورم

که ناگه بخوردند کرمان سرم

بکن پنبه غفلت از گوش و هوش

که از مردگان پندت آید به گوش