قصه ی نقل

نقل سفید ، توی ظرفش بود. منتظر بود که عروس بیاید.این طرف و آن طرف را نگاه می کرد و با خودش می گفت:« وقتی من را روی سر عروس بریزند ، می افتم روی موهایش ، می شوم مروارید گیسوهایش ، بعد لیز می خورم روی تاج سرش ، می شوم نگین زیبایش ، بعد می افتم روی پیراهنش ، می شوم گل روی دامنش . بعد ... آخ ! این کی بود که من را خورد؟ »