قصه های کتاب فارسی کلاس دوم

3 - یک کلاغ ، چهل کلاغ


یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. جوجه کلاغی بود که هنوز پرواز را خوب یاد نگرفته بود. یک روز مادرش، یعنی ننه کلاغ، می خواست به دنبال غذا برود. قبل از رفتن به او گفت:« از لانه بیرون نیا تا من برگردم! .»

جوجه کلاغ حرف مادرش را گوش نکرد. وقتی او رفت ، جستی زد و از لانه، به روی شاخه ی درخت پرید. بعد، از شاخه ی درخت، به روی زمین پرید. سپس دوباره جست زد و روی درخت نشست. وقتی دید جست وخیز کردن را بلد است، خیلی خوش حال شد. خیال کرد که پرواز کردن هم به همین راحتی است. بال هایش را باز کرد و خواست از روی درخت به پرواز درآید، امّا چند بال که زد، دیگر نتوانست پرواز کند و با سر، توی بوته های خار افتاد. آن وقت هر کاری کرد، نتوانست از توی خارها بیرون بیاید.

اتّفاقاً کلاغی از آنجا می گذشت. چشمش که به جوجه کلاغ افتاد، با خودش گفت: « چه کنم؟ چه نکنم؟ بروم بقیّه را خبر کنم! »

بعد، بال زد و رفت به کلاغ دومی و سومی و چهارمی و پنجمی رسید و گفت: « چه نشسته اید که جوجه یِ ننه کلاغ توی خارها افتاده!. »

کلاغ پنجمی بال زد و رفت به کلاغ ششمی و هفتمی و ... دهمی رسید و گفت: «چه نشسته اید که جوجه یِ ننه کلاغ، توی خارها افتاده و زبانم لال، حتماً نوکش هم شکسته! »

کلاغ دهمی اشکش درآمد. پر زد و رفت به کلاغ یازدهمی و دوازدهمی و ... بیستمی رسید و گفت:«چه نشسته اید که جوجه ی ننه کلاغ، توی خارها افتاده و نوکش شکسته و زبانم لال، حتماً بالش هم شکسته! »

کلاغ بیستمی دو بالش را توی سر خودش زد و پر کشید. به کلاغ بیست و یکمی و بیست ودومی و ... بیست ونهمی رسید و گفت:« چه نشسته اید که جوجه ی ننه کلاغ، توی خارها افتاده و نوکش شکسته و بالش شکسته و زبانم لال، حتماً پرهایش هم ریخته! .»

کلاغ بیست ونهمی قارقاری کرد و پر زد و رفت تا به کلاغ  سی اُمی، سی و یکمی، سی و دومی وچهلمی رسید و گفت: «چه نشسته اید که جوجه یِ ننه کلاغ، توی خارها افتاده و نوکش شکسته و بالش شکسته و پرهایش ریخته و زبانم لال، دیگر زنده نیست! »

کلاغ چهلمی چنان قارقاری کرد که نگو و نپرس! پر زد و رفت و همه ی کلاغ ها را جمع کرد و به دنبال خودش راه انداخت تا به لانه ی ننه کلاغ بروند و به او سرسلامتی بدهند. چهل تا کلاغ پر زدند و به سراغ ننه کلاغ رفتند امّا هنوز به لانه ی او نرسیده بودند که جوجه کلاغ را دیدند توی خارها گیر کرده بود و ننه کلاغ داشت او را بیرون می کشید. کلاغ ها، قارقارکنان و با تعجّب به هم نگاه کردند. کلاغ چهلمی گفت: « اینکه جوجه کلاغ است ! نوکش نشکسته، بالش نشکسته، پرهایش نریخته، زنده است و توی خارها گیر کرده! .»

کلاغ پنجمی گفت:«من خیال کردم نوکش شکسته! .»

کلاغ دهمی گفت: «من خیال کردم بالش شکسته! .»

کلاغ بیستمی گفت: « من خیال کردم پرهایش ریخته! .»

کلاغ بیست و نهمی گفت: « من خیال کردم از بین رفته! .»

آن وقت هر چهل کلاغ به ننه کلاغ کمک کردند که جوجه اش را از توی خارها بیرون بکشد. بعد هم به هم قول دادند درباره ی آن چیزی که آگاهی ندارند حرفی نزنند، تا خبرها « یک کلاغ، چهل کلاغ » نشود.

چغندر پربرکت

یک داستان از فارسی کلاس دوم ابتدائی

چغندر پربرکت


یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. پیرمرد و پیرزنی با دو نوه ی کوچکشان در مزرعه ای زندگی می کردند. پیرمرد هر سال در مزرعه اش چیزی می کاشت. آن سال هم تصمیم گرفت، چغندر بکارد. پیرمرد و پیرزن و نوه هایشان مثل هر سال، زمین را آماده کردند و تُخمِ چغندر را پاشیدند. چیزی نگذشت که مزرعه، سرسبز شد و برگِ چغندر ها بزرگ و بزر گتر شدند.

یک روز، پیرزن خواست آش چغندر بپزد. پیرمرد گفت: « همین حالا می روم و برایت یک چغندرِ رسیده می آورم . »

پیرمرد به مزرعه رفت و چغندری را انتخاب کرد. بعد هم برگ های آن را گرفت و کشید امّا چغندر بیرون نیامد. پیرمرد که خسته شده بود، پیرزن را صدا کرد. پیرزن آمد. پیرمرد برگ های چغندر را گرفت. پیرزن، شالِ کمر پیرمرد را گرفت. با هم کشیدند و یک صدا خواندند: « چغندرک، چغندرک، آی شیرینک، بیا، بیا. بیرون بیا. از دل خاک بیرون بیا. با یک تکان، با دو تکان، با سه تکان،...».

امّا فایده ای نداشت. چغندر از خاک درنیامد که نیامد. پیرزن، نوه هایش را صدا کرد. نوه های پیرمرد و پیرزن به کمک آن ها آمدند. پیرمرد برگ های چغندر را گرفت. پیرزن شال کمر پیرمرد را گرفت. پسرک دامن مادربزرگش را گرفت و دخترک گوشه ی کُت برادرش را.

کشیدند و کشیدند و یک صدا خواندند: « چغندرک، چغندرک، آی شیرینک، بیا، بیا. بیرون بیا. از دل خاک بیرون بیا. با یک تکان، با دو تکان، با سه تکان، با چهار تکان،... .»

چغندر بالاخره از خاک درآمد. از آن طرف پیرمرد و پیرزن، پسرک و دخترک به زمین افتادند امّا وقتی چشمشان به چغندر افتاد، از خوش حالی فریاد کشیدند: « وای، چه چغندری، شیرینکی، چقدر بزرگ، چقدر بزرگ،... چقدر...بزرگ...! .»

زودتر از آنکه فکرش را بکنید، سر و کلّه ی همسایه های پیرمرد و پیرزن پیدا شد. همه از دیدن چغندری به آن بزرگی تعجّب کرده بودند.

آن روز، پیرزن یک دیگِ بزرگ آشِ چغندر پخت و آن را میان همسایه ها تقسیم کرد؛ چه آش خوش مزه ای! چه چغندر پربرکتی!

سوگلی و کاسه ی شکسته

یک داستان از فارسی دوم ابتدائی


2- سوگلی و کاسه ی شکسته

ننه گلی در خانه نبود. سوگلی که تنها مانده بود، اطرافش را نگاه کرد. کم کم حوصله اش سر رفت. بعد فکری کرد و با خود گفت: « خوب است اتاق را برای ننه جانم، ننه ی مهربانم، تمیز کنم تا وقتی برمی گردد خوش حال شود»
آن وقت شروع به کار کرد . اینجا را جارو کشید، آنجا را جارو کشید.  بعد هم رفت
تا طاقچه را دستمال بکشد که ناگهان دستش به کاسه ی چینی خاله نگین خورد. کاسه افتاد و شکست. سوگلی به تکّه های کاسه نگاه کرد و خیلی غُصّه خورد. خاله نگین دیروز این کاسه را پر از آش کرده و برایش فرستاده بود. به قول مادر، کاسه امانت بود. سوگلی تند تند تکّه های کاسه را جمع کرد و یک گوشه پنهان کرد تا وقتی مادر می آید، آن ها را نبیند و با او دعوا نکند.  در این فکر بود که ننه گلی از راه رسید. سوگلی سلام کرد. بعد هم دوید و بالای پلّه نشست تا ننه جانش او را نبیند. می ترسید اگر او را نگاه کند همه چیز را بفهمد. در این وقت صدایی شنید. سرش را بالا گرفت و روی دیوار، خروس خاله نگین را دید. خروس هم سوگلی را دید و فهمید که برای او اتّفاقی افتاده است. پس بالش را به هم زد، نوکش را باز کرد و گفت:« سوگلی، لُپت گُلی، قوقولی قوقو، قوقولی قوقو! خنده ی رو لبت کو؟ .»
سوگلی، خروس را دید ولی چیزی نگفت. آهی کشید و سرش را پایین انداخت. خروس هم ناراحت شد و همان بالا روی دیوار نشست. نه بال زد و نه قوقولی قوقو کرد.
کلاغی که داشت توی آسمان پرواز می کرد، خروس را روی دیوار دید.  پایین پرید. روی درخت نشست و گفت: « تاجت چین چین، بالت رنگین، چرا نوکت را بستی؟ چرا اینجا نشستی؟ .»
خروس به سوگلی اشاره کرد. کلاغ به سوگلی نگاه کرد. بعد، صدایش را بلند کرد و گفت:« سوگلی لُپت گُلی، قار و قار و قار، چرا نشستی غُصّه دار؟.»
سوگلی به کلاغ نگاه کرد ولی چیزی نگفت. دوباره آهی کشید و سرش را پایین انداخت. کلاغ هم مثل خروس ناراحت شد. همان جا روی درخت نشست. نه بال زد و نه قارقار کرد. گنجشکی پرید و پرید. به خانه یِ ننه گلی رسید.  دور حیاط چرخید ولی دانه ای ندید.  روی درخت پرید. کلاغ را دید. کنارش نشست و گفت: « ای بال سیاِه قارقاری، امروز چرا غُصّه داری؟»
کلاغ به سوگلی اشاره کرد.  گنجشک به سوگلی نگاه کرد و گفت:« سوگلی، لُپت گُلی جیک و جیک و جیک! برایم بکن خنده ای کوچیک.»
سوگلی به گنجشک نگاه کرد. باز هم خواست آه بکشد و سرش را پایین بیندازد که کلاغ و خروس و گنجشک با هم گفتند: « سوگلی، حرف بزن، شاید ما بتوانیم کاری کنیم که تو این قدر غُصّه نخوری .»
سوگلی سرش را بالا گرفت و گفت:« راست می گویید؟»
همه گفتند:« بله .»
سوگلی گفت:« آمدم طاقچه را دستمال بکشم، کاسه ی خاله نگین که روی طاقچه بود، افتاد و شکست. نه یک تکّه، نه دو تکّه، صد تکّه شد. حالا نمی دانم جواب خاله نگین را چه بدهم .»
گنجشک فکری کرد و بعد با خوش حالی گفت:« به خاله نگین بگو پنجره باز بود، گنجشک پرید، به اتاق آمد. این طرف پرید، آن طرف پرید. بعد رفت بالای طاقچه بنشیند تا توی کاسه را ببیند، بالَش به کاسه خورد. کاسه افتاد و شکس .»
سوگلی خندید. یک پلّه پایین آمد . گنجشک را بغل کرد و بوسید. آمد پایین برود امّا ایستاد. خنده از روی لبش پرید و به گنجشک گفت:« ولی تو که به اتاق نیامدی.تو که روی طاقچه ننشستی. تو که کاسه را نشکستی. من بودم و من شکستم.»
سوگلی این را گفت و همان جا نشست. کلاغ که روی پلّه ی پایین بود، گفت:« به خاله نگین بگو کلاغ آمد، پرید و پرید. به طاقچه رسید. یک تکّه نان توی کاسه بود. نوک زد نان را بردارد که کاسه افتاد و شکست .»
سوگلی باز هم خوش حال شد و خندید. یک پلّه پایین آمد و کلاغ را بوسید. می خواست یک پلّه ی دیگر پایین برود که ایستاد و به کلاغ گفت:« ولی تو که توی اتاق نپریدی. کاسه ی خاله نگین را ندیدی. توی کاسه نانی نبود. کاسه را تو نشکستی. من بودم و من شکستم.»
سوگلی این را گفت و همان جا نشست. خروس خاله نگین که تا حالا ساکت بود، بالَش را به هم زد و گفت: « سوگلی، به خاله نگین بگو در باز بود. خروس از لب دیوار پرید. دوید و دوید، به اتاق رسید. کاسه را روی طاقچه دید. بالای طاقچه پرید. ناگهان کاسه افتاد و شکست .»
سوگلی به خروس نگاه کرد. خوش حال شد. خندید و پایین پرید. به پلّه ی آخر رسید. خروس را بغل کرد و بوسید. بعد هم به طرف در رفت تا پیشِ خاله نگین برود و بگوید که خروس کاسه را شکسته است ولی تا به در رسید، خنده از لبش پرید. ایستاد و گفت: « تاجِ تو چین چین، بالِ تو رنگین، تو که به اتاق نیامدی، کاسه ی خاله نگین را ندیدی و آن را نشکستی. من بودم و من شکستم. نه این را می گویم، نه آن را.»
گنجشک و کلاغ و خروس گفتند:« پس چه می گویی؟ .»
سوگلی گفت:« می گویم خاله نگین جان! خاله ی مهربان! اتاق را جارو می کردم. خواستم طاقچه را دستمال بکشم که دستم به کاسه ی شما خورد .کاسه ی شما غلتید، افتاد و شکست ننه گلی که همه چیز را دیده و شنیده بود، از اتاق بیرون آمد. سوگلی را صدا زد. سوگلی دوید. از پلّه ها بالا رفت. توی دست ننه گلی دو تا شاخه ی گل بود. یکی را به سوگلی داد و گفت:« این برای دخترم سوگلی که دوست دارد راست بگوید. این هم برای خاله نگین که سوگلی خانم برایش ببرد و از او معذرت خواهی کند.»
سوگلی خندید. با شاخه ی گل از پلّه ها پایین آمد تا به خانه ی خاله نگین برود و همه چیز را بگوید. گنجشک بالای سرش پرید و گفت:« جیک و جیک و جیک، آفرین!.»
کلاغ هم پرید و گفت:« قاروقاروقار، صد آفرین.»
خروس هم پَر زد و نشست بالای دیوار و گفت:« قوقولی قوقو! هزار آفرین به دختر خوب و نازنین.»

مورچه اشک ریزان ، چرا اشک ریزان؟

یک داستان از کتاب فارسی کلاس دوم ابتدائی

1 - مورچه اشک ریزان ، چرا اشک ریزان ؟ 

یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. در یک ده کوچک، پیرزنی زندگی می کرد که نان می پخت؛ چه نانهای خوش مزه ای! وقتی بوی نانهای خاله پیرزن در هوا می پیچید، همه، از پدربزر گها و مادربزر گها و پدرها و مادرها گرفته تا بچّه ها، از کلاغها، گنجشکها و جوجه ها گرفته تا مورچه ها، خوش حال می شدند؛ چقدر خوش حال!

یک روز مثل همیشه، خاله پیرزن آرد را خمیر و تنور را روشن کرد، امّا تا آمد نان را به تنور بچسباند، نان از دستش افتاد توی تنور. خاله پیرزن خم شد تا نان را بردارد.  باز هم خم شد ؛ آن قدر خم شد که فقط پاهایش از تنور بیرون ماند. مورچه ای از آنجا می گذشت . پاهای خاله پیرزن را دید. فکر کرد خاله پیرزن توی تنور افتاده است. گریه و زاری کرد؛ چه گریه ای و فریاد کشید: « خاله به تنور، خاله به تنور

گنجشکی از آنجا می گذشت. مورچه را دید که مثل ابِر بهار گریه می کند.

پرسید: « مورچه اشک ریزان، چرا اشک ریزان؟» .

مورچه گفت : « خاله به تنور، مورچه اشک ریزان

گنجشک این را که شنید، ناراحت شد؛ چقدر ناراحت! از غم و غُصّه پرهایش ریخت. گنجشک پرزد و روی یک درخت نشست و جیک جیک کرد؛ آن هم چه جیک جیکی!

درخت دید پرهای گنجشک ریخته است. از گنجشک پرسید: « گنجشک پَر ریزان، چرا

پَر ریزان؟

گنجشک گفت: « خاله به تنور، مورچه اشک ریزان، گنجشک پَر ریزان

درخت این را که شنید، ناراحت شد؛ چقدر ناراحت! از غم و غُصّه بر گهایش ریخت.

پیرمرِد ماست فروشی که در کنار دیوار ماست می فروخت، صدای ناله ی درخت را شنید و گفت: « درخت برگ ریزان، چرا برگ ریزان؟

درخت ناله کرد و گفت:« خاله به تنور، مورچه اشک ریزان، گنجشک پَر ریزان، درخت برگ ریزان

پیرمرد این را که شنید، دلش پُر از غم و غُصّه شد؛ چه غم و غُصّه ای! از غم و غُصّه ماست هایش را ریخت روی سر و صورتش.

از آن طرف، خاله پیرزن نانی را که توی تنور افتاده بود، بیرون آورد. بعد نان هایش را پخت و چند تا از آنها را برداشت تا پیشِ پیرمرِد ماست فروش ببرد و ماست بگیرد. توی راه، پیرمرد را دید که با سر و روی ماستی می دود؛ آن هم چه دویدنی!  پیرزن فریاد زد:« بابا ماست به رو، چرا ماست به رو؟

پیرمرد تا خاله پیرزن را دید، فریاد زد:« خاله پیرزن، مگر توی تنور نیفتاده بودی؟ تو که صحیح و سالمی! »

خاله پیرزن گفت:« معلوم است که صحیح و سالمم! مگر قرار بود تویِ تنور بیفتم؟

پیرمرد خوش حال شد؛ چقدر خوش حال!  ماست ها را از سروصورتش پاک کرد و فریاد زد: « خاله پیرزن که سالم است، نسوخته است

مورچه و گنجشک و درخت تا حرف های پیرمرد را شنیدند و خاله پیرزن را دیدند، خوش حال شدند؛ چقدر خوش حال!

خبر توی ده پیچید. همه، از پدربزرگ ها و مادربزرگ ها و پدرها و مادرها گرفته تا بچّه ها، از گنجشک ها گرفته تا مورچه ها، به خانه ی خاله پیرزن رفتند. از نان های خوش مزه اش خوردند و به اشتباه مورچه خندیدند؛ چه خنده هایی!