گلِ قالی - سمیّه بابایی
لیوانِ آب امروز
از دستِ من افتاد
دیدم که آبش را
فوری به قالی داد
*
هرچند قالی را
با آب تر کرده
گل های رویش را
پر رنگ تر کرده
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۹ ساعت 1:17 توسط به یاد بابا
|
لیوانِ آب امروز
از دستِ من افتاد
دیدم که آبش را
فوری به قالی داد
*
هرچند قالی را
با آب تر کرده
گل های رویش را
پر رنگ تر کرده
رود بزرگ
رسید به یک سنگِ سیاه
داد زد و گفت:« کنار برو از سرِ راه!»
سنگه نرفت و بد شد
همونجا موند و سد شد
رود اونو قِلقِلک داد
سنگه به خنده افتاد
لق لقی شد تکون خورد
آب اونو با خودش برد
یه کِرمِ ریز تو گردو بود
خسته بود
دلش می خواست سفر بره
گردو درش بسته بود
سنگی اومد
گردو رو تقّ و تق شکست و در رفت
کرمه به آرزوش رسید
بیرون پرید
سفر رفت
برنج بی دست و پا
این ور و اون ور می رفت
با ریشه های یک فرش
آروم آروم ور می رفت
*
حوصله ی برنجه
یواش یواش سر اومد
یه هو دیدم یه مورچه
از زیر اون دراومد
*
دست عروسکم را
با چسب و باند بستم
رویش پتو کشیدم
نزدیک او نشستم
*
مامان که دید خندید
گفت آفرین، چه عالی
یک خانمِ پرستار
با شالِ خال خالی
*
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم