قلقلکی - مهری ماهوتی
رود بزرگ
رسید به یک سنگِ سیاه
داد زد و گفت:« کنار برو از سرِ راه!»
سنگه نرفت و بد شد
همونجا موند و سد شد
رود اونو قِلقِلک داد
سنگه به خنده افتاد
لق لقی شد تکون خورد
آب اونو با خودش برد
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۹ ساعت 1:11 توسط به یاد بابا
|
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم