رود بزرگ
رسید به یک سنگِ سیاه
داد زد و گفت:« کنار برو از سرِ راه!»
سنگه نرفت و بد شد
همونجا موند و سد شد
رود اونو قِلقِلک داد
سنگه به خنده افتاد
لق لقی شد تکون خورد
آب اونو با خودش برد