یک اسم و جند قصه - مجید راستی
چتر و گنجشک
چتر توی ایوان نشسته بود. یک مرتبه باد آمد. های و هو کرد. چتر را از روی زمین بلند کرد. چتر داد زد : ولم کن . من را زمین بگذار.
اما باد گوش نکرد. چتر را با خودش به هوا برد. چتر با باد رفت و رفت. به درختی رسید. روی شاخه های درخت پر از گنجشک بود. چتر داد زد : آهای گنجشک ها من را از دست باد نجات بدهید.
گنجشک ها به هم گفتند : برویم کمکش کنیم.
بعد هم پریدند و روی چتر نشستند.چتر سنگین شد. پایین آمد.به خانه برگشت. گنجشک ها هم با شادی بالا رفتند. چتر با خوش حالی داد زد : گنجشک ها شما را هم دوست دارم مثل باران.
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم