یک اسم و جند قصه - مجید راستی

چتر و گنجشک 

چتر توی ایوان نشسته بود. یک مرتبه باد آمد. های و هو کرد. چتر را از روی زمین بلند کرد. چتر داد زد : ولم کن . من را زمین بگذار.

اما باد گوش نکرد. چتر را با خودش به هوا برد. چتر با باد رفت و رفت. به درختی رسید. روی شاخه های درخت پر از گنجشک بود. چتر داد زد : آهای گنجشک ها من را از دست باد نجات بدهید.

گنجشک ها به هم گفتند : برویم کمکش کنیم.

بعد هم پریدند و روی چتر نشستند.چتر سنگین شد. پایین آمد.به خانه برگشت. گنجشک ها هم با شادی بالا رفتند. چتر با خوش حالی داد زد : گنجشک ها شما را هم دوست دارم مثل باران.

یک اسم و چند قصه - طاهره خردور

چتر برگی

یک مورچه بود که یک چتر داشت. چترش چی بود ؟ برگ درخت توت. یک روز کرم ابریشم از راه رسید. چتر مورچه را دید. جلو رفت و آن را خورد. بعد هم رفت بالای شاخه ی درختخوابید. کم کم باران آمد. مورچه از خواب بیدار شد. دید چترش نیست. زار زار گریه کرد. کرم ابریشم از صدای گریه ی مورچه بیدار شد. فهمید که چه کار بدی کرده است. دور خودش پیله پیچید و پیچیدو پیچید و شد یک پروانه. بعد با ابریشم خودش یک چتر قشنگ درست کرد و به مورچه داد. مورچه خوش حال شد.از آن روز به بعد وقتی باران می بارید مورچه و پروانه می رفتند زیر چتر تا خیس نشوند.مورچه هیچ وقت نفهمید که پروانه همان کرم ابریشمی بوده که چتر برگی او را خورده است.

ما بچه های خوب و خوشگل ، رشد کودک  را بخوانیم و لذت ببریم.