بشقاب مریض

بشقاب سرما خورده بود. روی سفره خوابیده بود.

چاقو هیزم آورد و آتش روشن کرد. دیگ آمد و آش خوش مزه پخت کاسه ملاقه را صدا زد و گفت: آش را بیریز توی من.

قاشق آمد و گفت : بشقاب جان، دهانت را باز کن.

بشقاب دهانش را آهسته باز کرد. قاشق توی دهان او آش ریخت. بشقاب آش را خورد و حالش خوب شد.آن وقت سفره و چاقو و دیگ و کاسهو قاشق ، برای سلامتی بشقاب جشن گرفتند.