یک اسم و چند قصه - ناصر نادری
بشقاب مریض
بشقاب سرما خورده بود. روی سفره خوابیده بود.
چاقو هیزم آورد و آتش روشن کرد. دیگ آمد و آش خوش مزه پخت کاسه ملاقه را صدا زد و گفت: آش را بیریز توی من.
قاشق آمد و گفت : بشقاب جان، دهانت را باز کن.
بشقاب دهانش را آهسته باز کرد. قاشق توی دهان او آش ریخت. بشقاب آش را خورد و حالش خوب شد.آن وقت سفره و چاقو و دیگ و کاسهو قاشق ، برای سلامتی بشقاب جشن گرفتند.
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم دی ۱۳۸۹ ساعت 17:49 توسط به یاد بابا
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم